رابطۀ علف و هنر

رابطۀ علف و هنر

سال‌ها پیش، وقتی هنوز داستانی ننوشته بودم و کتابی چاپ نکرده بودم، در یکی از وبسایت‌های ادبی فارسی مطلبی با عنوانِ «ده فرمان برای نویسنده شدن» خواندم که بی‌ربط به رابطۀ علف و هنر نبود. نخستین فرمان را هنوز به…

نویسنده نویسنده منیرو روانی‌پور

ما نویسنده‌ایم: قصه‌هایی به قصه پیوسته

آنچه می‌خوانید خلاصۀ داستانِ یک فیلمِ هالیوودی نیست، اگرچه می‌تواند دستمایۀ فیلمی پُربیننده باشد. از سفر که برگشتم، با چند نفر از رفقا وعده کردیم و دیدار تازه کردیم. به المیرا گفتم: راستی می‌دانستی خانه‌ای که تویش می‌نشینم قبلاً خانۀ…

قلعه حلب

بدرود حلب، سرزمین افسانه

پیش از هر چیز: به قولِ جنابِ مولانا، «مدتی این مثنوی تأخیر شد». جز یک یادداشت در آخرین روزهای اسفند ۱۳۹۶، تا امروز یادداشتِ تازه‌ای در وبلاگم منتشر نکرده بودم؛ که در سفر بودم و شرایطِ به‌روزرسانی وبلاگ را نداشتم.…

در ستایشِ پاسداری از زیبایی

قبل از خواندن: گویا تلخی بر کام‌مان تیره شده. اما باید به‌هوش باشیم و از تلخ‌جانی حذر کنیم. چه بسیار نامردمی‌ها و فریبکاری‌ها که جان‌مان را می‌خراشد. دستِ نامردمان و فریبکاران گاه بسیار به ما نزدیک است؛ گاه روزگاری -برای…

عشق عاشق

غلامحسین‌خان! انکارکنندگانِ عشقت باورمند شده‌اند!

نویسنده هزار بار می‌میرد، بارها در نبردی عاشقانه زخم می‌خورد، زمین می‌افتد، بلند می‌شود، کلمه می‌شود تا سال‌ها بعد کلکسیونرها پولدارتر شوند. در زندگی هر نویسندۀ رنج‌کشیده‌ای «طاهره»ای هست که نامه‌ها را بی‌جواب می‌گذارد.

مورسو همینجاست: بیگانه‌ای در جامعۀ ضدانسانی ما

مورسو دور از ما نیست. حالا جامعه‌ای شبیهِ جامعۀ بیگانه داریم. «بیگانه در جامعۀ ضدارزش و مکانیکی» زیرعنوانِ ساختگی‌ای است برای داستانِ بلندِ بیگانه نوشتۀ آلبر کامو. مورسو شهروندِ گُنگ و بی‌دفاعِ جامعه‌ای‌ست که چند ویژگی مشخص دارد: مردمش عادت…

سادگی

سادگی محبوس | سرخی ماتحت ماشین‌ها بود و تیرگی شب

سرخیِ ماتحتِ ماشین‌ها بود و تیرگی شب. ترافیک تمامی نداشت. راننده یک ریز حرف می‌زد. دل دادم. زنش ولش کرده بود. سابقۀ کاری‌اش خراب شده بود. اخراج شده بود. گفته بودند اگر شکایت کنی پدرت را درمی‌آوریم. ساده بود؛ به…