هرگز نمی‌شد باورم این برف پیری بر سرم

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] ژان پُل سارْتْرْ کتابی دارد به‌نامِ «سنِ عقل». مجموعاً داستانِ متوسطی‌ست. روایتِ مردی‌ست به‌نامِ متیو و اطرافیانش. متیو جوانی‌ست ۳۴ ساله… جوان که چه عرض کنم. او هم یکی از پسران سالخورده است. مردی‌ست که قضاوتش دربارۀ خود این است: پیر شدم. عصرِ شهریوی تهران است. دارم با احسان تلفنی حرف می‌زنم. می‌پرسم: «ما کِی …

ادامه مطلب

حسرت یا حرکت؟ چرا حسرت می‌خوریم و از خودمان ناراضی هستیم؟

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] ما حسرت می‌خوریم. حسرتِ چیزهایی که به دست نیاورده‌ایم، حسرت چیزهایی که از دست داده‌ایم و حسرتِ آدمی که می‌خواستیم بشویم و نشدیم. معمولاً حسرتِ چیزهایی را می‌خوریم که درکِ کاملی ازشان نداریم. اغلبِ حسرت‌های ما، برخاسته از تعلق خاطر به چیزها و آرزوهایی‌ست که هیچ شناختِ ملموسی ازشان نداریم. من هم زیاد حسرت خورده‌ام. …

ادامه مطلب

قلبِ در به در وقتِ غروب با خودش زمزمه می‌کند

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] گاهی وقت‌ها که آفتاب افتاده آ‌ن‌ورِ آسمان و لامپِ لخت مغازه‌ها و تابلوهای پرنورشان، الکی زور می‌زنند بگویند «زندگی جاری‌ست»، داری قدم برمی‌داری سمت خانه که یکهو ته دلت خالی می‌شود. هی -مثلِ بچه‌ای که بهانه بیاورد و ندانی چرا- می‌گویی: نمی‌شود برنگردیم خانه؟ بعد خیلی موقر و بزرگسالانه خودت جوابت را می‌دهی که: خب …

ادامه مطلب

احساس تنهایی درمان‌ناپذیر بشر در عصر ارتباط بی‌مرز

[مدت‌زمان خواندن: ۴ دقیقه] اگر بگوییم آدم و حوّا هم لحظاتِ عمیقی را با «احساس تنهایی» در زندگی‌شان تجربه کرده‌اند، بیراه نیست. احساس تنهایی، اگرچه بی‌ارتباط با تعداد آدم‌های روی زمین نداشته، ولی سرچشمه‌اش را باید در جای دیگری جست. انسان موجودی تنها است مکاتب مختلفِ روانشناسی و فلسفه دربارۀ تنهایی و احساس تنهایی حرف زده‌اند. مشخصاً اگزیستانسیالیست‌ها روی …

ادامه مطلب

برای کمتر از ۳۰ سالگی! یادداشتی دربارۀ جوانی خطاب به جستجوگرِ جوان

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] چند سال پیش چیزی دربارۀ ۱۹ سالگی از استیون کینگ خواندم. کینگ در آن یادداشت که در آغازِ یکی از کتاب‌هایش آمده، ۱۹ ساله‌ها را خطاب قرار داده. پیش‌تر در مطلبی با عنوانِ «نوزده‌سالگی، فصلِ عصیان» به آن یادداشت اشاره‌ای کرده‌ام. (ببخشید که سایت مدیوم فیلتر است!)اما حالا می‌خواهم گسترده‌تر حرف بزنم و جامعۀ بزرگتری …

ادامه مطلب

پسرانِ سالخوردۀ گنگ

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] شبِ اول اثاث‌کشی مجید هم بود. احسان هم میانۀ کار خودش را رساند. شب‌تر که شد، آیه و علیرضا هم آمدند و به اثاثِ جابه‌جا شده سامان دادند تا خانۀ نو کمی سر و شکل بگیرد. من و مجید وسطِ کار بودیم که احسان رسید. خسته بودیم. نفس‌مان گرفته بود. یک دور اثاث برده بودیم …

ادامه مطلب