در ستایشِ پاسداری از زیبایی

قبل از خواندن: گویا تلخی بر کام‌مان تیره شده. اما باید به‌هوش باشیم و از تلخ‌جانی حذر کنیم. چه بسیار نامردمی‌ها و فریبکاری‌ها که جان‌مان را می‌خراشد. دستِ نامردمان و فریبکاران گاه بسیار به ما نزدیک است؛ گاه روزگاری -برای…

عشق عاشق

غلامحسین‌خان! انکارکنندگانِ عشقت باورمند شده‌اند!

نویسنده هزار بار می‌میرد، بارها در نبردی عاشقانه زخم می‌خورد، زمین می‌افتد، بلند می‌شود، کلمه می‌شود تا سال‌ها بعد کلکسیونرها پولدارتر شوند. در زندگی هر نویسندۀ رنج‌کشیده‌ای «طاهره»ای هست که نامه‌ها را بی‌جواب می‌گذارد.

مورسو همینجاست: بیگانه‌ای در جامعۀ ضدانسانی ما

مورسو دور از ما نیست. حالا جامعه‌ای شبیهِ جامعۀ بیگانه داریم. «بیگانه در جامعۀ ضدارزش و مکانیکی» زیرعنوانِ ساختگی‌ای است برای داستانِ بلندِ بیگانه نوشتۀ آلبر کامو. مورسو شهروندِ گُنگ و بی‌دفاعِ جامعه‌ای‌ست که چند ویژگی مشخص دارد: مردمش عادت…

سادگی

سادگی محبوس | سرخی ماتحت ماشین‌ها بود و تیرگی شب

سرخیِ ماتحتِ ماشین‌ها بود و تیرگی شب. ترافیک تمامی نداشت. راننده یک ریز حرف می‌زد. دل دادم. زنش ولش کرده بود. سابقۀ کاری‌اش خراب شده بود. اخراج شده بود. گفته بودند اگر شکایت کنی پدرت را درمی‌آوریم. ساده بود؛ به…

کرسی

آسمان کی با ما سرِ قهر دارد؟ دسته‌گلِ خودمان است رفیق

کرسی را یادتان هست؟ نه سرما سرمای آن روزهاست، نه حالِ ما مثلِ گذشته‌ست. راستی این گذشته چی دارد توی خودش که اینقدر آه حسرت بلند می‌کند؟ اگر از من بپرسید، می‌گویم گذشته بیشتر از «سادگی» چیزی نداشت. آدمی هر…

زنده‌ام چون مرغکِ زخمیِ بی‌لانه

آنکه به‌قدرِ بارِ هر کلمه، به‌کِشش هر حرف روی کاغذ اشک می‌ریخت به قصه‌ها نپیوسته است. فاتحه بر او نخوانید که هنوز زنده‌ست. افسانه‌وار مردِ بیرون‌جهیده از اسطوره، بازماندۀ عشق‌های اساطیری، سلحشورِ نازک‌طبعِ پرغرور، هنوز نفس می‌کشد. او که هر…

عشق

عشق راستین و میوۀ خدای‌گونه‌ای به نام جاودانگی

پیش‌خوان: کمی پیش‌تر از این، مجالِ بیشتری برای خواندن و نوشتن و اندیشیدن داشتم. فلسفیدن‌های روزانه‌ام -تقریباً هر روز- روی کاغذ می‌آمد. همان موقع بود که چیزکی دربارۀ عشق نوشتم. بیکار بودم و وقتم اینطور می‌گذشت. دنیاست و مسیرها و…