• اشتراک گذاری

محتوانویس همان کپی‌رایتر نیست!

کپی رایتر همه فن حریف نیست اما باید از خیلی چیزها سر در بیاورد. تفاوت کپی رایتر با محتوانویس در همین اصل است. چرا؟ توضیح می‌دهم.

تفاوت کپی رایتر با محتوانویس

ما تلاش می‌کنیم تفکر و برنامه‌ریزیِ کاربلدهای کسب و کار را با بهترین کیفیت به «سود» نزدیک کنیم. از این جهت، کپی‌رایتر چیزی‌ست مشابهِ یک بازاریاب. قطعاً اگر پسِ پشتِ یک تجارت فشل و بی‌برنامه باشد، کار ما هم بی‌ثمر خواهد بود.

 

تفاوت کپی رایتر با محتوانویس

هر نوع متن، ویدیو، صوت و عکس نوعی «محتوا» است. اگرچه بن‌مایۀ کارِ یک کپی‌رایتر خلقِ متن یا تصویر یا ویدیو یا صوت است، اما او صرفاً یک «نویسنده» یا متخصص در تدوین استراتژیِ «تولید محتوا» نیست.

در شکل‌گیری یک کسب و کار گروه‌های مختلفی مشارکت دارند. تخصص هر گروه و مهارت اعضای گروه، ستون‌های اصلی کسب و کار را استوار می‌کند. Bussines developer، Bussines planner, Market managment, Proudact managment و UX & UI Designer هر کدام سهمی در شکل‌گیری یک کسب و کار دارند. تفاوت کپی رایتر با محتوانویس در «جزئی‌نگری»، «کشف»، «یادگیری سریع» و «فهمِ ملاحظاتِ کاری» هریک از بخش‌های حیاتی یک کسب و کار است.

یک روزنامه‌نگار، نویسنده، نویسندۀ اعلامیه فوت، کارمند بخش دبیرخانۀ یک اداره و… نوعی تولیدکنندۀ محتوا است. منشیِ شرکت هم نوعی تولیدکنندۀ محتوا است. اما آنچه محتوانویس را از کپی‌رایتر متمایز می‌کند، شناختِ هدفمندِ او از تجارت است.

 

به ثمر رساندنِ نتیجۀ کار

اگر همۀ هسته‌های اولیۀ یک تجارت کارشان را درست انجام داده باشند، در نهایت کپی‌رایترها هستند که می‌بایست ویترین را خوب بچینند، گفتگو با مردم را آغاز کنند، در تحلیل فرایندِ کسب و کار مشارکت کنند تا هدفِ کسب و کار محقق شود.

به بیانِ دیگر (علاوه بر مهارت‌های ابتدایی‌ای که هر کپی‌رایتر باید داشته باشد) تفاوت کپی رایتر با محتوانویس در «ذهن تحلیل‌گر»ی‌ست که هر روز از همکارانش و مشتریان می‌آموزد.

شناختِ حداقلی از مهارت‌های مختلفی که در شکل‌گیری یک کسب و کار دخیل هستند، فرایندِ کپی‌رایتینگ را باکیفیت‌تر خواهد کرد. در این صورت، کپی‌رایتر می‌تواند فوراً رگه‌هایی از بازار و رفتار مشتری را ببیند که در تغییر استراتژی کسب و کار یا بهبودِ فرایندِ تجاری کلیدهایی حیاتی‌اند.

ارتباط مستمرِ بخشِ محتوا (Content) با سایر هسته‌های درونی یک سازمان تجاری، دقت فرایند را بالاتر می‌برد. رسیدن به زبانِ مشترک کار ساده‌ای نیست. «هدف مشترک» داشتن یا شناختِ مشترک از هدف کافی نیست. باید به زبانی مشترک رسید وگرنه بخش محتوا به راحتیِ هرچه تمام‌تر می‌تواند نتیجۀ ماه‌ها برنامه‌ریزی و تحلیل و زمینه‌چینیِ گروه‌های پایه‌ایِ یک تجارت را به باد بدهد.

 

وقتی از محتوا حرف می‌زنیم از «تخصص» حرف می‌زنیم

پیش‌تر هم گفته‌ام: کلیات معمولاً یکسان هستند، تفاوت در جزئیات است. بسیاری از شرکت‌ها، کسب و کارها و استارتاپ‌ها این روزها بخشِ محتوا دارند اما صندلی‌های‌شان را با روزنامه‌نگارانِ ورشکسته یا وبلاگ‌نویسانِ کم‌دانش پُر کرده‌اند.

وقتی از محتوا حرف می‌زنیم باید مختصاتِ تخصص کپی رایتینگ را به‌خوبی بشناسیم. اگر روندِ تبلیغات اپل در طولِ سال‌ها به شکل‌گیری شخصیتِ برند کمک می‌کند، نتیجۀ دقت در جزئیات است. مطمئناً با هرهری کار کردن هرگز نمی‌توان برند ساخت.

  • اشتراک گذاری

نقد و منتقد را رها کن رئیس! بنویس، بنویس

اگرچه زبانِ پختۀ محمود دولت‌آبادی را همیشه ستودم، به‌نظرم داستان‌نویس چیره‌دستی نیست*.  اما مگر می‌شود از آدم‌ها (هرکه باشند و هرچه باشند) نیاموخت؟ شاخک‌های داستان‌نویس تیز است برای آموختن. رابطۀ محمود دولت‌آبادی و منتقدان قابل تأمل است.

رابطۀ محمود دولت‌آبادی و منتقدان

یک خاطره

به‌گمانم دو سال پیش‌تر از این، دولت‌آبادی سخنرانی کوتاهی در جمعی کوچک داشت. حرفی زد به این مضمون: من امروز نیازی به نقدِ منتقدان ندارم، روزی که نیاز داشتم کسی اصلاً حواسش نبود و سراغی نمی‌گرفت.

از رابطۀ محمود دولت‌آبادی و منتقدان درس مهمی می‌توان گرفت. دولت‌آبادیِ امروز محصولِ نقد و نظرِ هیچ منتقدی نیست. می‌تواند مدعی باشد روی پای خودش ایستاده و -اگر حمایتِ رسانه‌ای و گعده‌های دوستانه را در نظر نگیریم- اغیار سهمِ منتقدانه‌ای در پیشرفتِ کارش نداشته‌اند.

 

کارت را بکن و تیزهوش باش

داستان‌نویسی امری‌ست شهودی و تجربی. تهِ مکتب‌خانه و کلاسِ درس و کارگاه در بهترین حالت اثری‌ست شراکتی. محصولِ کارگاه، کاردستی‌ست نه حکمت. اگر داستان‌نویسِ جوانی مثلِ من چشم‌انتظار و گوش‌به‌زنگِ فلان صاحب‌نظر و بهمان نویسنده بنشیند، کاری از پیش نمی‌برد.

رسالتِ نویسنده گوش به حرف دادن نیست. نویسنده باید تیزهوش باشد. ممکن است مخاطبی عادی یا مخاطبی حرفه‌ای نکته‌ای ظریف بگوید، اما نویسنده نباید درگیرِ نقد شود. نباید برای دیده‌شدنِ اثرش خود را متکی و محتاج به نقد ببیند.

نویسنده گریزی از قضاوت‌شدن ندارد. حرف‌ها را می‌زنند؛ در خلوت یا جلوت. باید از همه‌شان محترمانه تشکر کرد و همه را پشتِ سرِ «نونِ» ممنون رها کرد و پیش رفت.

دیگر اینکه منتقدان و نظریه‌پردازانِ ادبی (گروه دوم واقعاً شریف است) همواره پشتِ سرِ نویسندگان بوده‌اند، نه پیشِ روی‌شان.

 

می‌خواهم بفهمم بلدم یا نه

چند شب پیش یکی از دوستان‌مان نقلی کرد از ملاقاتِ یک جوانِ جویای نام موسیقی با یکی از استادانِ به‌نام. جوانک گویا بسیار مشتاق بوده دستی به کُتِ استاد برساند و رخصتِ تلمذ بگیرد. استاد در عینِ احترام و بزرگ‌منشی جواب داده: برو، کار کن، خوب کار کن، یک جایی ما به هم می‌رسیم.

هوشمندی آن استادِ موسیقی ستودنی‌ست. این را بگذارید کنارِ رابطۀ محمود دولت‌آبادی و منتقدان و بعد خودتان را بگذارید جای آن جوانک و جوانیِ دولت‌آبادی و تصمیم بگیرید.

حالا که حرف گُل انداخته بگذارید چیزِ دیگری هم تعریف کنم که بی‌ربط نیست:

در فیلمِ دوست‌داشتنیِ Midnight in Paris ساختۀ جنابِ وودی آلن، یک جا نویسندۀ جوانِ فیلم در فضایی میانِ خیال و واقعیت روبه‌روی همینگوی قرار می‌گیرد و خواهش می‌کند رمانش را بخواند و نظر بدهد. همینگویِ مغرور می‌گوید: چرا باید نظر بدهم؟ چرا باید بخوانم؟ اگر فکر می‌کنی نویسنده‌ای پس باید مطمئن باشی بهترین نویسنده‌ای و اگر همچین فکری نمی‌کنی ننویس. (تفاخرش را هم فراموش نمی‌کند و می‌گوید: البته تا وقتی من هستم تو بهترین نیستی).

 

رها کن رئیس

دم و دستگاهِ نقد و صفحۀ فلان در بهمان نشریه یا روزنامه (اگر تنور نانِ برای عده‌ای نباشد) همه‌اش کشک است رئیس. اگر می‌خواهی نویسنده باشی، بخوان و بنویس و لذت ببر و کشف کن. برایت بنویسند یا ننویسند، نظر مثلاً کارشناسی بدهند یا ندهند تو کاری را که باید کرده‌ای. نتیجه را هم به‌امیدِ خدا چهل پنجاه سال بعد می‌بینیم.

ما جوان‌ها باید خیلی خیلی صبور باشیم.


* بحثش مفصل است و برمی‌گردد به نگاهی که به داستان‌نویسی دارم. ممکن است شما بگویی «تو را چه به قضاوت کردنِ دولت‌آبادی». عرض می‌کنم: «فرمایش‌تان متین، ولی من قضاوت می‌کنم، شما هم مختاری بنده را قضاوت کنی.»
  • اشتراک گذاری

کپی رایتر چه چیزی می‌فروشد؟

ما پشت میز می‌نشینیم، لپتاپ را باز می‌کنیم، چند کلمه متن می‌نویسیم و بابتش پول طلب می‌کنیم. این تصورِ بسیاری از کارفرماها دربارۀ ما کپی‌رایترهاست. اما واقعیت چیست؟ ما ماشین تایپ‌های سریعیم؟ کپی رایتر چه چیزی می‌فروشد؟

کپی رایتر چه چیزی می‌فروشد؟

کپی رایتر چه چیزی می‌فروشد؟

کلمات در خلأ و از هیچ زاییده نمی‌شوند. کپی رایتر برای متبحرشدن در کارش باید مهارت‌های مختلفی را بیاموزد. آموختن پروسه‌ای زمان‌بر، هزینه‌بر و انرژی‌کاه است.

کارفرماها معمولاً برابرِ سؤالِ کپی رایتر چه چیزی می‌فروشد؟ پاسخ‌هایی دور از واقعیت دارند. به‌همین دلیل حق‌الزحمۀ فرضی‌شان عددی‌ست که شوخ‌طبعی‌شان را گوشزد می‌کند.

بگذارید چند جواب به پرسشِ کپی رایتر چه چیزی می‌فروشد؟ بدهم.

 

قدرتِ سوارکاری

سفارش‌دهنده‌ها دوست دارند مشتریان بیشتری داشته باشند و به‌خوبی به آن‌ها معرفی شوند. اما محتوای متنی یا ویدیویی یا صوتی کسب و کارِ سفارش‌دهنده چه نوع لحنی می‌طلبد؟ بهتر است از چه کلماتی استفاده شود؟ چه ادبیاتی در مشتری هدف قدرتِ نفوذِ بیشتری دارد؟

سفارش‌دهنده‌ها ممکن است برنامه‌نویس‌های متبحر، پزشکانِ کارکشته، مهندسانِ پرتجربه یا تولیدکنندگانِ موفقی باشند اما پاسخِ سؤالاتِ بالا در یونیت دندانپزشکی و لای چرخ‌دنده‌های ماشین‌آلات تولیدی و زیر کیبوردِ یک برنامه‌نویس پیدا نمی‌شود.

کپی رایتر کارآگاهی‌ست که در جزئیاتِ کسب و کارِ کارفرما دقیق می‌شود و از دلش پاسخ‌ها را بیرون می‌کشد. با تکیه بر ظرایف، کلمات و لحن و مدیوم انتخاب می‌شود تا بهترین اثرگذاری به دست بیاید.

پس: کپی رایتر دقت در ظرایف و مهارت در انتخابِ مدیوم و لحن و کلمه را به کارفرما می‌فروشد

 

حق نشر ابدی و بی‌محدودیت

هر نوشته دارای حقوق معنوی و مادی‌ست. نوشتۀ کپی رایتر (اعم از اسکریپت یک ویدیو یا یک تگ‌لاین یا متن معرفی محصول و…) محصولی خلاقه و دارای حقوقِ معنوی و مادی‌ست.

کپی رایتر با ارائۀ محصولِ کارِ خود، کلیۀ حقوقِ مادی و معنوی اثرِ خلاقه‌اش را هم می‌فروشد. کارفرما می‌تواند بدون محدودیت زمانی و مکانی و به هر شکل که میل داشت آن محتوا را (اعم از متن یا ویدیو) در هر رسانه‌ای منتشر کند و بابتِ میزان بازدید، اثرگذاری و سود حاصل از آن محتوا بدهی‌ای به کپی رایتر نداشته باشد.

پس: کپی‌رایتر رایتِ بی‌محدودیتِ اثر خلاقه‌اش را هم به کارفرما می‌فروشد

 

تجربۀ کاربری، تحقیقات، زمان

تجربۀ کاربری (UX) یکی از جذاب‌ترین و پیچیده‌ترین بخش‌های طراحی و ارائۀ محصول است. فرقی ندارد این محصول یک وبسایت داخلی باشد یا ملاقه یا خودرو.

کپی رایتر آزمونِ تجربۀ کاربری را برای کارفرما انجام می‌دهد و با صرفِ وقت برای تحقیق میدانی یا مطالعاتی، به شناختی دقیق‌تر از محصولِ ارائه‌شده می‌رسد.

نتیجۀ صرفِ وقت برای آزمودن و تحقیقات ارائۀ محتوایی اثربخش‌تر است.

پس: کپی‌رایتر وقت و نتیجۀ تحقیقات میدانی و مطالعاتی را هم می‌فروشد

 

مشاور امین

کارفرما می‌خواهد چه تصویری از خود یا محصولش ارائه دهد؟ کپی رایتر با تکیه بر شناختش از بازار و مشتریان و چند مهارتِ دیگر، مشاوری امین برای کارفرماست. علاوه بر مشاوره، در نهایت کپی رایتر و استراتژیست محتوا است که به کارفرما در شکل‌دهی برند (شخصیت محصول یا بنگاه تجاری) کمک می‌کند.

پس: کپی رایتر راه درست ترویج اخلاق حرفه‌ای و شخصیت برند را هم می‌فروشد

 

خلاقیت و مهارت StoryTelling

کپی رایتر بدون خلاقیت یعنی هیچ. برابرِ سؤالِ کپی رایتر چه چیزی می‌فروشد؟ پاسخی مهمتر از «خلاقیت» و «مهارت قصه‌گویی» نیست.

کپی رایتر به کارفرما کمک می‌کند با محتوایی خواندنی و مفید خود را بهتر بشناساند. محتوای خواندنی و مفید محصول خلاقیت است. مشتریان از پیامک‌های تبلیغاتی و ایمیل‌های پرلینک دلزده‌اند. آن‌ها دوست دارند چیزی بیاموزند و در انتخاب محصول، احساس استقلال کنند.

کپی رایتر بر فن قصه‌گویی مسلط است. او با قصه‌گویی می‌کوشد محتوایی جذاب و خواندنی ارائه کند و آن‌ها را با نتایج تحقیقات و اطلاعات محصول به‌خوبی بیامیزد.

پس: کپی رایتر اعتماد می‌فروشد؛ اعتمادی مبتنی بر محتوای خلاق، مفید، فکرشده. محتوایی که محصولِ سال‌ها ممارست برای آموختنِ مهارت‌های چندگانه است. این مهارت‌ها یک روزه به دست نیامده‌اند و کلمات هم ناگهانی و اتفاقی کنار هم چیده نمی‌شوند.

کارفرما دستمزدی قابل توجه به کپی رایتر و استراتژیست محتوا می‌پردازد چون نوشتۀ او دارای استراتژی‌ست. در غیر این صورت، فرقی بینِ دفتر انشای یک کودک مدرسه‌ای و محصولات یک کپی‌رایتر نبود.

 

کارفرمای خوب بهای محصولِ خوب را می‌داند.

  • اشتراک گذاری

اسلوگان به‌مثابه گیوتین یا سوخت موشکِ یک برند تجاری

انتخابِ اسلوگان مناسب می‌تواند سوختِ موشکِ موفقیتِ یک برند تجاری باشد. یک برند می‌تواند تگ‌لاین یا اسلوگان خنثی انتخاب کند که در این صورت فقط پولش را دور ریخته و البته مسیر موفقیت را طولانی‌تر کرده. اما شعار تبلیغاتی بد، مثل گیوتین عمل می‌کند.

اسلوگان

شرکت‌های تجاری زیادی هستند که با دستِ خودشان گیوتین‌شان را می‌سازند. برخی شرکت‌ها هم با انتخابِ یک اسلوگان یا تگ‌لاینِ خنثی لقمه را دور سرشان می‌چرخانند.

هرقدر اسلوگان و تگ‌لاین در ایران بازیچه است، در بنگاه‌های تجاری بین‌المللی برایش اهمیت قائل می‌شوند.

اصولِ اولیۀ تعیین اسلوگان در همه جای دنیا یکسان است. اما اصولِ فرعی‌ای هم وجود دارد که غفلت از آن‌ها دردسرساز می‌شود. کدام اصولِ فرعی: مهمترین‌شان جامعۀ هدف است. فرهنگ، اقلیم، قابلیت‌های زبان، طرز استفاده مشتری و… بازارِ هدف در هر جای دنیا تفاوت‌هایی دارد. در طراحی شعار باید حتماً به آن‌ها توجه شود.

چند نمونه می‌آورم و در نهایت یک پیشنهاد ارائه می‌کنم:

 

سامسونگ: بگذار نفهمند چه می‌گوییم

شعار شرکت سامسونگ برای گوشی S8 جذاب است و خیال‌پردازانه (Unbox your phone). ترجمۀ شرکتِ ایرانی این اسلوگان آن را آش و لاش کرده: «از کران گذر».

ترجمۀ این‌چنینی فقط می‌تواند کارِ یک مهندس باشد نه یک کپی‌رایترِ آشنا به زبان.

اگر قرار بود مسابقه‌ای با موضوعِ «انتخابِ بی‌مفهوم‌ترین شعار تبلیغاتی» برگزار کنند، این اسلوگان شانسِ برنده‌شدنِ بالایی داشت.

طراحی اسلوگان کاری‌ست تخصصی و اصولی دارد که برخی از آن‌ها را پیش‌تر نوشته‌ام.

 

هوآوی: شاخِ اینستاگرام باش!

ظاهراً برخلافِ اغلبِ برندهای خارجی که کار را به ناکاردانان می‌سپرند، هوآوی خوب رگِ خوابِ مشتریانِ ایرانی‌اش را یافته. این روزها محصولِ جدید هوآوی با این اسلوگان در بازار ایران معرفی شده است: «با سِلفی ۲۰مگاپیکسلی ستاره دیده شوید».

اسلوگانی بدترکیب و طولانی که اگرچه کلماتش خوب به یاد نمی‌ماند، اما منظورش را به‌سرعت در ذهنِ مشتری ایرانی جا می‌اندازد: سلفیِ زیباتر برای اینستاگرامرها و اینفلوئنسرها.

 

شامپو کلییر: دقیقاً منظورت چیست؟

آگهی‌های شهری شامپو ضدشورۀ کلییر اگرچه از چهرۀ فوتبالیست مشهور و محبوب «کریس رونالدو» بهره می‌برد، تیزی‌اش کارگر نیست. شرکتِ ایرانی روی بنرهای شهری‌اش اینطور نوشته است: «۲ برابر قدرت بیشتر علیه شوره» و در وب‌سایتش: «شورۀ سر را به مبارزه بطلبید».

راستش را بخواهید اگر به من بود، در بازارِ ایران به جای استفاده از تصویرِ رونالدو، از تصویرِ پیک‌موتوری‌ها استفاده می‌کردم. تصویرِ وقتی که به خانه می‌رسند و سرشان از شدتِ گرما و اصطکاک با کلاه‌کاسکت پُر از شوره شده است.

اما اگر اصرار بر واژۀ «مبارزه» و تصویرِ رونالدو است، نیازی به این همه واژه‌پردازی نیست. پیشنهادِ سرراست‌تر می‌توان داد، پیشنهادی که در ذهنِ اغلبِ مشتریانِ بازارِ کلییر در ایران ما به ازای بیرونی دارد:

شوالیۀ ضدشوره

همین و تمام.

 

  • اشتراک گذاری

آشپزخانۀ روایت‌پزی و کارگاهِ نویسنده‌تراشی

آشپزخانۀ روایت‌پزی و کارگاه نویسنده‌تراشی؟ هنر نوشتن روز به روز به ابتذال نزدیکتر می‌شود. با پدیدۀ «دکّان نوشتن» مواجهیم. تراش‌کارانِ زبده‌ای که «نویسنده» تربیت نمی‌کنند بلکه می‌تراشند.

آشپزخانۀ روایت‌پزی

ابتذال حاصل از دم‌دستی شدن

دم‌دستی‌شدن همیشه مایۀ ابتذال است چون معانی و کارکردها را دگرگون می‌کند. آنچه معنا و کاربری دوربین عکاسی را دگرگون کرده فقط دنیای دیجیتال نیست. میلیون‌ها آدم -شایسته و ناشایسته- در دریای دسترس‌پذیری دوربین‌های عکاسی افتاده‌اند.

حالا خیلی‌ها خودشان را عکاس جا می‌زنند بی‌آنکه از زیبایی‌شناسی، تکنیک و سواد بصری بهره‌ای برده باشند. کمپانی‌ها خط تولید اضافه می‌کنند، دکمۀ AUTO را در بهترین جای ممکن جای‌گذاری می‌کنند تا سود خالص بیشتری صید کنند.

میلیون‌ها نفر در سطح جهان دوربین SLR دارند. چند نفرشان عکاس‌اند؟ کافی‌ست کمی دربارۀ لنزها بدانید تا به‌سادگی عوام را گول بزنید.

صدها کارگاه و کلاس داستان‌نویسی به‌طور مرتب در ایران برگزار می‌شود. آنچه از کارگاه‌ها بیرون می‌آید محصولِ کورۀ رنج و تخیل و اندیشه و فلسفه و تجربه نیست بلکه کاردستیِ پروپاگاندای «استاد» در فضای رسانه و نشر است.

 

جولانِ خاطره‌نویس‌ها و روایت‌نویس‌ها

تبِ آشپزخانۀ روایت‌پزی عمرِ طولانی‌ای ندارد. کمتر از یک دهه است که به جانِ بسیاری افتاده است. تخمِ لقی‌ست که یک گروهِ جمع و جور کاشت و بسیاری از آن تقلید کردند و همچنان هم می‌کنند.

روایت به‌خودی خود ناپسند و بی‌ارج نیست. آیا ارزش ادبی دارد؟ چقدر اهمیت سندی یا ادبی دارد؟ به این سؤالات کار ندارم. ارتباطِ کارگاه‌های نویسنده‌تراشی با پخت‌وپزکنندگانِ روایت و مربیانِ روایت‌نویسی‌ست که اهمیت دارد.

بسیاری از آثارِ منتشرشده طی پنج سال اخیر محصولِ مشترکِ آشپزخانۀ روایت‌پزی، کارگاه نویسنده‌تراشی و پروپاگاندای نشر و رسانۀ مرتبط‌شان بوده است.

ابتذالِ حاصل از همکاری آشپزخانۀ روایت‌پزی و کارگاه نویسنده‌تراشی تهدیدی‌ست برای صنفِ من. اگر بگویید: «چه کارشان داری؟ آن هم کارشان را می‌کنند، ضربه‌ای به داستان‌نویسی نمی‌زنند» پاسخ‌هایم را ردیف می‌کنم:

 

روایت داستان نیست، داستان روایتی‌ست که…

روایت مهارتی شهودی و اکتسابی‌ست. روایت‌گری اساسی‌ترین دانشی‌ست که داستان‌نویس باید بداند و در خود پرورش دهد. داستان چهارچوبی مشخص دارد که روایت‌گری شالوده‌اش را پی‌ریزی می‌کند. روایت مقصودِ داستان و رمان نیست، مَرکَبِ داستان‌نویس است.

ممکن است کسی روایت‌نویس متبحری باشد اما داستان‌نویس نباشد. بارت می‌گوید: «روایت می‌تواند به کلام گفتاری یا نوشتاری به تصویر متحرک یا ثابت، به ایما یا اشاره یا به آمیزۀ سامان‌یافته‌ای از تمامی این گروه‌ها کیه کند.»

تولان می‌گوید: «منطق زندگی بشر پیش از آنکه بر اساس رابطۀ علّی و معلولی باشد، منطق داستانی‌ست. این رخدادها هستند که زندگی ما را نقش می‌دهند و هر داستانی توالی رخدادها در بستر زمان است و هر داستانی روایت است؛ روایت از رخدادها. روایت آن چیزی‌ست که داستان را بازگوید یا نمایش دهد و این نمایش یا بازگویی در برهه‌ای از زمان باشد»

هر داستان روایتی است. حرف دربارۀ مفهومِ روایت، اهمیتِ عنصر زمان و مکان، انواع روایت و… بسیار است. علم روایت‌شناسی شاخه‌ای از علوم انسانی‌ست که جدی و فراتر از فریبندگی‌های ژورنالیستی به «روایت» می‌اندیشد.

اما داستان چیست؟ داستان روایتی‌ست سوار بر بستر زمان که در آن شخصیت‌ها، وقایع، مکان‌ها و رفتارها بر اساس جهان‌بینی و حکمتِ حاکم بر جهانِ داستان خواننده را همراه می‌کنند.

گذشته، حواشی، فرعیات، عواقب یک فعل، فلسفۀ نویسنده، منطقِ رویدادها بر اساسِ فلسفۀ نویسنده و امثالهم داستان را از روایتِ خام جدا می‌کند. در روایت نویسنده «خدا» نیست و در داستان جز او خدایی وجود ندارد؛ حتی اگر این خدا جهانی منطبق بر منطقِ جهانِ واقعی بنا کند.

 

خاطراتی که روایت نیستند

آنچه آشپزخانۀ روایت‌پزی در ایران ترویج می‌کند، تُفی از دریای روایت هم نیست. تعیین تکلیف‌هایی‌ست بر اساسِ ذهنیاتِ یک گروهِ محدود که مثلاً تأکید دارد «ما حق نداریم در روایت خیال را دخیل کنیم.» ادعایی گزاف که در تضاد با نوعی از انواعِ روایت است.

محصولِ آشپزخانۀ روایت‌پزی متن‌هایی‌ست خاطره‌وار که اگرچه بر بستر زمان و در مکان پیش می‌روند، داستان نیستند اما صاحبانِ آشپزخانه توهمِ نویسندگی را به روایت‌نویسان تزریق می‌کنند. مرحلۀ بعدی حضور در کارگاه‌های رمان‌نویسی‌ست. کسانی که به اندیشه، به فلسفه نرسیده‌اند، مشغولِ نوشتنِ متنِ بلند می‌شوند و محصول چیزی جز یک روایتِ خامِ بدون فلسفه نیست.

پروپاگاندای استادان کارگاه‌های نوشتن و آشپزخانۀ روایت‌پزی هم بر این حباب می‌دمد و فوراً کتابی را پُرمخاطب می‌کند. اما آیا کتابی این‌چنین در ادبیات می‌ماند؟ ۲۰ سال بعد باید نشانِ آن‌ها را جست.

روایت‌های خطی‌ای که امروز باب شده‌اند از غنای معنا بی‌بهره‌اند و به همین دلیل به تکنیکِ مناسب هم نرسیده‌اند. زرق و برقی‌ست که نور نئون بر آن می‌تابانند.

نوشتن برای همه خوب است اما همه نویسنده نیستند. کسی که خوب می‌نویسد لزوماً داستان‌نویس نیست. هر نوشته‌ای هم حاصل «عرق‌ریزی روح» نیست.

 

تهدید صنف

چرا داستان‌نویسان باید بر این بازار مکاره دمِ مرگ بدمند؟ همان بلایی در کمینِ داستان‌نویسان است که اندک‌زمانی پیش‌تر بر سر عکاسان واقعی آمد. حالا هر دوربین‌به‌دستی خود را عکاس می‌نامد. اعتبار صنف در معرض خطر است.

نانویسندگانِ متوهم آبروی صنف و اهلش را می‌برند و این‌چنین امنیت شغلی و امنیت خاطر نویسندگان را تهدید می‌کنند. نویسندگان را اگر بهره‌ای از اعتبار نویسندگی باشد، نه پول و برخورداری مالی‌ست نه شهرت. نویسندگان دل‌خوش‌اند که دریافتِ نقد واقعی، مواجهۀ عمیق‌تر با جامعه و رصدِ تأثیرِ اثرشان بر جامعۀ مخاطب.

دست‌های نامحرم آب را گل‌آلوده می‌کند و این کمترین را از صنف داستان‌نویس دریغ می‌کند. بازی کودکانۀ نانویسندگانی که آداب نیاموخته‌اند هر روز بیشتر و بیشتر نویسندگان واقعی را شرمگین‌تر و منزوی‌تر می‌کند. آبرو گران‌قیمت است.

 

انحراف در استعداد

دامن زدن به تبِ روایت‌نویسی و شیوۀ سری‌زنی‌ای که در کارگاه‌های داستان‌نویسیِ مشهور حاکم است، توانمندی بااستعدادهای این رشته را هم تهدید می‌کند.

انحراف در فهمِ درست از داستان، انحراف از آدابِ زیستن به‌سبکِ نویسنده، درگیر حواشی شدن، ترویج کج‌فهمی دربارۀ نوشتن، تقلیل دادنِ تلاش و کوششِ لازم همگی از عوارضِ آشپزخانه‌های روایت‌پزی و کارگاه‌های نویسنده‌تراشی برای یک نویسندۀ بالقوه‌اند.

 

تخدیر ذائقۀ مخاطب

تنزل دادنِ ذائقۀ مخاطب هنر کمی نیست. در رواجِ ابتذال خیلی نمی‌توان یقۀ مخاطب را چسبید. تقاضا همیشه هست و عرضۀ ناجوانمردانه و سودجویانه همیشه خوب جواب می‌دهد.

پنهان شدن پُشت ژست‌های فرهیختگی و عرضۀ نوشته‌هایی که هرچه هستند «روایت» و «داستان» نیستند به جای داستان و روایت، خیانتی‌ست که یک گروه خاص به ادبیات ایران و مخاطبش می‌کنند.

زیوربخشی به ابتذال، مخاطب را از جهانِ پرغنای داستایوسکی و تولستوی و همینگوی و اکو و… محروم می‌کند. این خیانتی‌ست در حقِ مخاطب. هرقدر هم این خیانت را لباسِ فاخر بپوشانی و لای هزارجور بزک پنهانش کنی، باز خیانت است.

تخدیر ذائقۀ مخاطب باعث می‌شود او همان شمّ اندکِ تمیز دادنِ خوب و بد، درست و نادرست را هم از دست بدهد و به سطحی سخیف بسنده کند.

 

انتفاع نامشروع

نه از وجهِ انسانی و به‌عنوان یک شهروند و نه از وجهِ حرفه‌ای و به‌عنوان یک داستان‌نویس نمی‌توانم سکوت کنم و انتفاع مالی و اعتباری نامشروع را نادیده بگیرم.

عده‌ای محدود بر آتشِ آنچه خود «روایت» و «کارگاه داستان‌نویسی» می‌نامند دمیده‌اند و از رهگذرش نام و نان صید می‌کنند.

اکتساب نام و نان به خودشان مربوط است؛ اما نه وقتی پای مخاطب و تخدیرش و پای تهدید صنفِ داستان‌نویس وسط می‌آید. نام و نان مالِ آن‌ها، اما نه به‌قیمتِ برهم‌زدنِ امنیت ادبیات کشور.

نوشتن را در سطحِ منجوق‌دوزی تقیل داده‌اند و هر محصولی را -بی‌ملاحظه- ادبیات می‌نامند و همه هم (از سرِ تعارف و حفظ منافع) سکوت پیشه کرده‌اند. نیازی نیست اندیشه و فلسفه و تجربۀ غنی زیستن داشته باشی، کافی‌ست اراده‌مند باشی و پیش بروی تا به‌مدد استاد صاحب‌کتاب شوی.

اما این کاسبی عمرِ درازی نخواهد داشت.