• اشتراک گذاری

کجا می‌روی الاغ؟

امروز؟ بله، امروز دوشنبه است، اولِ خرداد. خب، داشتم می‌گفتم. می‌دانی؟ حرف‌های خوبی می‌زنی. به‌عمرم آدم زیاد دیدم ولی مثلِ تو کم پیدا می‌شود.

فکر نکن برای دلخوشی‌ات حرف می‌زنم، نه. ولی آخر اگر این حرف‌ها را ببری درِ دکانِ نانوایی، یک نصفِ نان بهت می‌دهند؟ جوابش روشن است. شاید حالِ زارت را ببینند دل‌شان بسوزد و دستِ خالی ردت نکنند ولی بابتِ این چیزها که نوشتی، نه، روی‌شان هیچ حسابی نکن.

این دوره‌ای که می‌گذرانی برای من هم آشناست. پریشانی‌ات را می‌فهمم. این پا و آن پا می‌کنی که چه؟ یک جای سفت بنشین و کارت را بکن. چیزهایی بنویس که به درد بخورد. نخوانده ملّا که نمی‌شود شد، باید شاگردی کنی. سقفِ آرزویت را بکن ببر بالا وگرنه خرد می‌شوی.

فی‌المثل همین نوشتۀ اخیرت. چیزهایی نوشته بودی دربارۀ رسالتِ نویسندگی و نمی‌دانم چه… ها، بله، همین که می‌گویی: نویسندۀ دردمند. این هم از نتایج بی‌استادی‌ست پسرم. روی دور بدی افتادی. چیزهایی از این ایسم‌های کهنه‌شده از بَر کردی و خیال برت داشته. نه عزیزم، زندگی، هیکلِ لختِ زندگی وقیح‌تر از این حرف‌هاست.

اینکه کم حرف شدی خوب است، یعنی رشد می‌کنی. فکر نکن آن نوشتۀ «سعادت بشری»ات از یادم رفته، گفته بودی رسالت متفکر تلاش برای چه و چه است… ها، همان، بهتر کردن جهان برای زیستن. به‌گمانم خدا و پیغمبر حالی‌ات می‌شود. بگذار به زبانِ خودت بگویم: دنیا دار بلاست پسرم. خوبت شد؟ این هم حرف از همان علی که قبولش داری.

وسطِ حرفم نپر بگذار تمامش کنم.

این چیزها جالبند اما شاعرانه‌گی‌اند عزیزم. دوره‌شان گذشته. حتی شاعرها هم این روزها از شبِ گیسو و رازآلودگیِ افسانه و سمر سُریدند سمتِ گوی آبگون و بیا همین نمایشگاه کتاب ببین چه گوی‌هایی هم دمِ دست‌شان است. خوبت شد؟

خب این‌جور که پیش می‌روی نه دنیا داری نه آخرت. تو باشعوری، حیف نکن خودت را. هنوز جوانی نمی‌فهمی، از من بشنو و خودت را هرز نده. یا مثلاً نوشتۀ «عشق را نگاهبانانی باید» چرند اندر چرند بود. یک مشت خزعبلات بافتی به هم و خیال می‌کنی دختری هم پیدا می‌شود بگوید «فدای قلمِ خالص و عمیقت؟» نه عزیزم. ما پیر شدیم، ما باید بی‌التفات باشیم به چرخ روزگار، تو چرا خنگ شدی و نمی‌فهمی؟ کار برعکس شده؟

بیا، حرف هم که می‌زنند معذب می‌شوی و هی می‌خواهی بزنی به چاک. بنشین. دو دقیقه گوش کن. من با هر کسی نمی‌نشینم اینجور حرف بزنم. الان می‌زنم تو برجکت، فردا دعایم می‌کنی. فلسفیدنت خوب است، منتها مواد آشغال انتخاب می‌کنی، مواد تاریخ مصرف گذشته. یاد بگیری امروزی حرف بزنی، یاد بگیری خوب با چیزهای امروزی فلسفه ببافی و بیاوریش در روایت، خودم تضمین می‌کنم زود جایت را پیدا کنی. ادبیات بی‌رحم است پسر. چرت بگویی محکومی به فنا. خوب بگو. بلد نیستی؟ بیا من یادت می‌دهم.

نمی‌خواهی؟ برو بچرخ ببین کی اینجور دلسوزی می‌کند برایت. نمی‌خواهی؟ برو هر چی می‌خواهی چرخ بزن چرخ بزن، آخرِ سرِ آخرِ سر جایی سرت به سنگ می‌خورد که نباید.

ارزش؟ ارزش مرزش نکن تو را جانِ مادرت. کی بابتِ این چرندیات قربانت می‌رود؟

جهان را که نمی‌شود جای بهتری کرد. دست بردار از این رسالتِ باطل. باید بازی کنی. سیاست نداشته باشی خانۀ آخرت همان جوبی‌ست که لاشۀ فلانی را تویش پیدا کردند. بهتر از او که نمی‌نویسی، ها؟ امروز قاعدۀ بازی این است پسرم، با زن جماعت، با ادبیات‌چی جماعت، با ناشر جماعت، با خبرنگار جماعت، با مخاطب جماعت… بازی‌ات را بکن آخه عزیز دل. ملت می‌روند اینستاگرام راه می‌اندازند فوج فوج با چرت و پرت‌های دلبرکُش‌شان دختر تور می‌کنند، تو می‌نشینی علیه شبکه‌های اجتماعی مقالۀ چهارهزار کلمه‌ای می‌نویسی تحلیلش می‌کنی؟

گفتم که اول خرداد است. ساعت را چه کار داری؟ کجا کار داری تو یک لا قبا؟ ۱۹:۵۳. بگویم یک چای دیگر بیاورند؟ این دخترک را دیدی موقعِ آمدن؟ همین منشی‌ام را می‌گویم. هی هی هی، بپا! چوپان دارد، چوپانش هم الان نشسته جلوی روت. نمی‌خواهی یکی از این لعبت‌ها داشته باشی بدبخت؟ چرا کمی لا و لوی ما نمی‌گردی؟ مهمانی بیایی، سیگاری دود کنیم، عرقی بخوریم، چشمی بچرانیم. آخه الاغ ادبیات را همین عرق و دود و زن می‌سازند. از آناکارنینا لای پای آنا را بگیری چی می‌ماند؟

بگذار یک عکس آس نشانت بدهم سرِ حال بیایی. صبر کن، آها. آوردمش. ببین. می‌بینی یا بزرگترش کنم؟ این را ممد گرفته. فکرش را نمی‌کنی کجا لاپای دخترک را شکار کرده: وسطِ میتینگ انتخاباتی. عجب چشمِ هیزی دارد این پسر. هنر همین است لامصب، تجربۀ زیستی یعنی همین نه این سینوس‌شعرهایی که تو می‌نویسی.

خب حالا، معذب نشو، شورش را درآوردی تو هم، عین دخترهای تازه‌بالغ سرخ می‌شوی. جمع کن خودت را. کجا هی باید بروم باید بروم درآوردی؟ باشد، برو ولی سر بزن به من. این را هم ببر بخوان، می‌دانم نخریدش، خوب چیزی شده، وقتی خواندی نظرت را هم بگو.

حالا کجا می‌روی الاغ؟ نروی باز یک ماه گور به گور بشوی؟

– تیمبوکتو.

  • اشتراک گذاری

چرا به رئیسی رأی نمی‌دهم؟

چرا به رئیسی رأی نمی‌دهم؟ بر من بسیار گران است که قلمم را به‌احدی بفروشم. حتی دلم رضا نمی‌دهد امضایم را پای بیانیه‌ای در رد یا حمایت از کسی بنشانم.

چرا به رئیسی رأی نمی‌دهم؟

نویسنده سازنده‌ست نه ماشین‌امضا

اگرچه اظهارنظر روشی در مشارکت مدنی‌ست، اما عقیده دارم این شیوه، شیوۀ نویسنده نیست. اینکه پای بیانیۀ حمایت از کسی را امضا بزنم سطحی‌ترین کارِ ممکن است.
تخفیف‌دادنِ شأن نویسنده از سازنده و جریان‌ساز به ماشین‌امضا برایم سخت گران است. ابداً احساسِ «خودتولستوی‌پنداری» ندارم. به هر روی من هم چیزهایی نوشته‌ام و بعد از این هم -اگر زنده باشم- چیزهایی خواهم نوشت. آنچه که نوشتم و می‌نویسم حلقه‌های یک زنجیره‌اند. نه دلبرکانِ اینستاگرامی دارم که برای آن‌ها بنویسم، نه سودای صله.

 

چرا به رئیسی رأی نمی‌دهم؟

و اما چرا به رئیسی رأی نمی‌دهم؟ سعی می‌کنم مختصر و مفید دلایلم را فهرست کنم:

  1. من مسلمانم اما حقِ شهروندی در ایران مختص مسلمانان نیست. نمی‌توانم نمایندۀ تفکری را که تصور می‌کند «مالک حقیقت» است به‌عنوانِ رئیس‌جمهور انتخاب کنم. حقِ شهروندی برای همه یکسان و محترم است و دولت فقط وکیلِ شهروندان است، نه قیّم آن‌ها. از دولتی که بخواهد بر مردم تنگ بگیرد استقبال نمی‌کنم.
  2. مفهومِ #به_عقب_برنمی‌گردیم برای من عمیق‌تر از سال‌های ۸۴ تا ۹۲ است. با کسانی که معتقدند سراسرِ دورۀ احمدی‌نژاد دغل‌کاری و اشتباه بوده است هم‌رأی نیستم اما بر تفاوت‌ها و تغییرات هم چشم نبسته‌ام. «عقب» برای من دورانی‌ست که می‌خواستند به‌زور مردم را راهی بهشت کنند، مرگ را بدونِ زیستن ستایش می‌کردند، با همۀ جهان سرِ ستیز داشتند، عقل را تعطیل کرده بودند، خود را حق و همه را ناحق می‌شمردند، تحمل نظر متفاوت و مخالف را نداشتند و برای کسانی که هم‌قول‌شان نبودند جز مرگ نمی‌خواستند.
    حقِ تغییر را برای همه قائلم. درست است که حسن روحانی روزگاری بر همین رأی بوده است، اما امروز نیست. چرا به رئیسی رأی نمی‌دهم؟ چون در مقابل سیدابراهیم رئیسی نمایندۀ همان نگرشِ هزینه‌تراش است. اینکه روحانی روزگاری یکی از شخصیت‌های مهم تاریخ ایران را لعن می‌کرد و امروز زبان به ستایشش می‌گرداند یعنی حرکت رو به جلو؛ هرچند که این حرکت رفتاری سیاست‌مدارانه و ناگزیر از خواستِ مردم باشد.
    با حماقت و جزمیت بسیاری از شخصیت‌های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران را آزردند. بازگشت به عقب را شکستی دوباره برای ایران می‌دانم.
  3. برخلافِ بسیاری از دوستان و نزدیکانم میرحسین موسوی را نه یک قهرمان، که مردی احساساتی و نابلد در سیاست می‌دانم. گذشتۀ او گواهِ این ادعاست و آنکه تاریخ را کمی خوانده باشد و رفتارهای آقای موسوی را (و نه عکس‌های قشنگش را) در زمانِ نخست‌وزیری مرور کرده باشد می‌داند از چه حرف می‌زنم. با این همه محروم کردنِ او از حقوق شهروندی خلاف اخلاق و شرع و انصاف و قانون است.
    طبیعی‌ست که نمایندۀ جریانِ تصمیم‌گیر و حامی این محرومیت را متهم بدانم و نخواهم رئیس‌جمهور ایران باشد. سیدابراهیم رئیسی در زمانِ مسؤولیتش در قوۀ قضاییه فراموش کرده بود کسانی که در خیابان هستند هموطنِ او به‌شمار می‌روند. او تشجیع‌کنندۀ همان تفکری‌ست که باطوم را بر گفتگو و آسیب رساندن را بر تعامل ترجیح داد. ترویجِ خشونت و نفرت از رفتارهای امثال او سرچشمه می‌گیرد و من به ترویج کینه میان هموطنانم مشتاق نیستم.
  4. پیش‌فرضِ ذهنی دربارۀ نویسنده و کتاب در جریانی که سیدابراهیم رئیسی نمایندگی‌اش می‌کند چنین است: نویسنده خطرناک و کتاب خطرناکتر است. من زخم‌خوردۀ ممیزی کتاب، منتقد ممیزی کتاب و مخالفِ سختگیری‌های معمولم. از سوی دیگر، تجربه و مشاهداتِ دورانِ روزنامه‌نگاری‌ام گواهی می‌دهد بازگشت به دورۀ مدیریت فرهنگی گذشته، هزینه‌های جبران‌ناپذیری خواهد داشت: از دلگیری‌ها گرفته تا طرد شدن‌ها و دشمن‌تراشی‌ها.
  5. تغییراتِ زیرساختی مفید در زمینۀ فرهنگی را حس یا لمس کرده‌ام. این مسیرِ رو به جلو نباید متوقف شود.
  6. تلاشِ همه‌جانبۀ حاکمیت برای از میان برداشتنِ حسن روحانی اتفاقِ ناپیدایی نیست. از تذکر و تشرهای روشن گرفته تا اعمال‌قدرت‌هایی که دست و پای دولت یازدهم را در برخی امور بسته است. نارضایتی اقتصادی مردم گاهی نتیجۀ فشارهایی بوده که بر دولت یازدهم بار شده است.
    در مقابل می‌دانم تفکر معقول‌تر و درست‌تری در برخی زمینه‌ها (به‌ویژه در زمینۀ توسعۀ پایدار) در دولت یازدهم حاکم بود و تصمیم‌های بهتری گرفته شد؛ تصمیم‌هایی که نتیجه‌شان دفعتاً معلوم نمی‌شود.
  7. احترام به حقِ شهروندی اخلاقِ ارزشمندِ دولت یازدهم است. نوشتم «اخلاق» و نگفتم «اقدام». مسیر طولانی‌ست. تغییرِ نگاه آغاز شده و اگر به پیش برویم به نتایجِ بهتری می‌رسیم.
  8. پرنسیب و شخصیت حسن روحانی پر است از ایرادها. هیچ سیاستمداری برایم محبوب و دوست‌داشتنی نیست. نه برای کسی روبان می‌بندم، نه از روح و جانم هزینه می‌کنم. چشمم را باز کردم و با عقلِ ناقصم سنجیدم: ادامۀ دولتِ حسن روحانی نه‌تنها برای چهار سالِ آیندۀ ایران که برای سال‌های بعدتر به‌مراتب بهتر از استیلای تفکر سیدابراهیم رئیسی‌ست.
  9. پوپولیسم به واژۀ دستمالی‌شده‌ای بدل شد که هر کس می‌تواند با آن بر دیگری بتازد. حسن روحانی به‌خوبی این ناسزا را در مُشت گرفت اما کور و کر نیستم و می‌فهمم بسیاری از میتینگ‌های انتخاباتی او همانقدر پوپولیستی بود که رفتارهای قالیباف یا رئیسی؛ با این تفاوت که هوشمندی در آن سو کم بود.
  10. تفاوتی مهم وجود دارد: یک سو تفکرِ کینه‌ورز، سوی دیگر تفکرِ قابلِ اصلاح. قطعاً دومی را ترجیح می‌دهم.

 

یک سر به سوفیا پتروونا بزن

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی دربارۀ سیاستِ محض در اینجا بنویسم. برایم دلپذیر نبود و نیست. انتخاباتِ ۱۳۹۶ برای من دلگیری دوچندان داشت: از سویی باز می‌دیدم مردمم به‌خاطرِ این و آن به هم می‌تازند. از سوی دیگر دلم لگدکوبِ ماجرای دیگری‌ست که شاید اگر انتخابات نبود، قصه تلخ‌جانی نمی‌کرد.
رأی دادن یا ندادن، انتخابِ فلانی یا بهمانی حقِ هر فرد است. هر هموطن و دوست با هر نگرش و انتخابی برای من محترم است و عزیز؛ که دلِ من در بندِ هیچ سیاستمداری نیست. توهین به هوادارانِ این و آن یا بند کردن به ریش و لباسِ نامزدها و طرفداران‌شان را هم خلافِ اخلاق می‌دانم. اخلاق با بی‌اخلاقی رواج پیدا نمی‌کند دوستان.
نوشتم «چرا به رئیسی رأی نمی‌دهم؟»، نه برای اینکه کسی را برنجانم. نمی‌توانیم به دموکراسی برسیم مگر با پذیرشِ آرای مختلف. در شور و شرِ نوجوانی نیستم که خیال کنم منجی‌ای آمده و باید سر و جان فدا کنم. نه، خبری از منجی نیست. منجی ماییم. تو هم اگر خیال می‌کنی منجی‌ای در کار است، یک سر به سوفیا پتروونا بزن.

  • اشتراک گذاری

ما سیاهی‌لشگرانِ شوخ‌طبع!

با هم نجنگید!

دموکراسی حقیقی شکل نمی‌گیرد مگر با پذیرشِ چندفرهنگی. آیا ما همدیگر را پذیرفته‌ایم؟ هرکدام‌مان حق داریم سبک‌زندگی خود را پیش بگیریم. اما آیا این حق را برای دیگر شهروندان هم محترم می‌شماریم؟

با هم نجنگید!
صحنه‌ای از جنایت صبرا و شتیلا در جریان جنگ داخلی لبنان

ما ستیزه‌جویانِ هزیمت‌شده

ما ستیزه‌جویانِ بی‌فتح و غنیمتیم. با خودمان می‌جنگیم. سربازانِ کسانی شده‌ایم که هنوز از تصمیم‌های گذشتۀ نزدیک‌شان زخمی و داغداریم.
برای دیکتاتورِ خوب هورا می‌کشیم و آرزومندِ آمدنش هستیم. چشم‌انتظارِ آن «یک نفر»یم که صاحب باشد ولی با عدالت تقسیم کند.
فراموش‌کاریم. جفاکاری‌ها و خیانت‌ها و اشتباه‌هایی را فراموش کردیم که به‌قیمتِ یتیمی یا خسرانِ جبران‌ناپذیرمان تمام شده است.
تاریخ چه شوخیِ تلخی‌ست. امروز سربازانِ همان‌هایی شدیم که روزی اعدامِ دگراندیشان را طلب می‌کردند یا از پشتِ حصارِ امنِ خانه‌های‌شان خطاب به پدران‌مان فریادِ «به‌پیش… تا فتح به‌پیش» سر می‌دادند.
امروز بارِ دیگر فرمان می‌دهند: «به‌پیش… تا فتح به‌پیش.» چشم می‌بندیم و بر همسایه تیغِ تهمت، تیغِ توهین، تیغِ عداوت می‌کشیم. به فرمانِ مدعیانِ کذابِ پیروی از علی دیگران را می‌آزریم. به فرمانِ کذابان تخمِ کینه می‌پاشیم.

 

کینه، کینه، کینه

تخمِ کینه می‌پاشیم و خود را سربازِ عدالتِ علی می‌خوانیم. نه، علی -که حقِ الهی بود- بیست و پنج سال در خانه نشست و به خواستِ مردم گردن نهاد، گردن‌افرازی نکرد مبادا آسایشِ مردم از میان برود. در قاموسِ علی همه حقِ حیات داشتند، مگر نه اینکه گفت: مردم یا با تو برادر دینی‌اند یا در خلقت مانندِ تو.
خود را سربازِ دموکراسی می‌خوانیم و به آنکه همچون ما نمی‌اندیشد می‌تازیم، مضحکه می‌کنیم، تهمت می‌زنیم. چشم می‌بندیم و دهان باز می‌کنیم. تند می‌رویم.
عداوت و کینه‌توزی را بارور می‌کنیم. کینه می‌ورزیم و بذرِ کینه در دلِ دیگری می‌کاریم. این نه اسلام است نه دموکراسی.

مامِ وطن را می‌آزریم. دلم پر از درد است.

مادرم! وطن! زاد و رودت امروز یکدیگر را می‌درند. چشم ببند و این سیلابِ خون نبین. ای پاک‌دامن! اینان به تیغِ کین گیسوانِ تو را می‌برّند….

 

پایان‌دادن به چرخۀ همستر

آن نگاهِ جبری که سال‌ها به‌ضربِ فقیهان و حکّامِ اشعری‌مذهب یا اشعری‌عمل در ذهنِ ایرانیان شکل گرفت، همچنان غالب است. جستجوی ما برای یافتنِ دیکتاتورِ عادلی که بیاید و از قبلی بهتر باشد، نشئت‌گرفته از همان باورِ درونی‌شدۀ تاریخی‌ست.
بیایید به روحِ انسان‌باوری، به روحِ ارزشِ والای انسان ایمان بیاوریم و خود برای خود بکوشیم؛ چنانکه از توکویل -مورخ و نظریه‌پرداز فرانسوی- نقل است: «اولین وظیفۀ کسی که در عصر دموکراتیک چیز می‌نویسد آن است که واقعیتِ اختیار و ارادۀ انسان را ابراز دارد و به دفاع از او برخیزد.» بیایید از خودمان دفاع کنیم.

 

با هم نجنگید! یکدیگر را بپذیریم

شما را به خدا با هم نجنگید! آنچه هر بار در موسم انتخابات اسیرش هستیم، بازیِ ما نیست. ما را سیاهی‌لشگر می‌خواهند و گاهی سیاهی‌لشگرها زیادی نقش‌شان را جدی می‌گیرند. جای ما نه در حاشیه، نه نقطه‌ای میانِ تیرگیِ یک‌دستِ یک سپاه، که در میان است. ما نقطه‌ایم، اما این نقطه باید درست سرِ جایش بنشیند: جایی که خوب دیده شود و محوناپذیر باشد.
یکدیگر را بپذیریم. کینه نپاشیم. هر کس مختار است دین و آیین و نگرشی انتخاب کند. این کشور نه میراثِ اجدادی مسلمان‌هاست، نه میراثِ اجدادی غیرمسلمان‌ها. زمین متعلق به همۀ اهلِ آن است.
رشد کنیم. نفرت را از خود دور کنیم. همه حقِ حیات داریم. به این حق احترام بگذاریم.
یکدیگر را بپذیریم و با این پذیرش رشد کنیم. خامِ دستِ مدعیانِ دروغین نشویم. دست به ریختنِ خونِ هم، روح به ریختنِ آبروی هم آلوده نکنیم. کدام وطن را دیدید که با دشمنیِ اهلش دوست‌داشتنی شود؟ کدام هموطن‌کُشی را سراغ دارید که خوش‌عاقبت بوده باشد؟
برادرم! خواهرم! رفیقم! هموطنم! پادشاه می‌رود؛ بگذار هر وقت خواستیم بتوانیم بی‌خجالت، بی‌کینه برابر هم بنشینیم و گفتگو کنیم. بلند فکر کنیم، بلندتر از آنچه امروز می‌بینیم.

تقول: متى نلتقی؟
أقول: بعد عام و حرب
تقول: متى تنتهی الحرب؟
أقول: حین نلتقی
می‌پرسی دیدارمان به کی؟
می‌گویم: بعد از سالی و جنگ
می‌گویی: جنگ کی تمام می‌شود؟
می‌گویم: وقتی دیدار کنیم
محمود درویش

  • اشتراک گذاری

ثمرۀ پشتکار: مردمک‌های قرمز جیران ماهتابی

رمان مردمک های قرمز خانم جیران ماهتابی حسابی سرِ ذوقم آورد.

رمان مردمک های قرمز نوشته جیران ماهتابی

از گنبدکاووس آمده بود. لباس ترکمنی بر کرده بود و چشم‌هایش گواهی می‌داد اهلِ ترکمن‌صحراست. گفت: غرورِ نویسندگی‌ام قبول نمی‌کرد برای چاپ کتابم پول بدهم.
وقتی فهمیدم برای پیدا کردنِ ناشر به ۱۴۲ مؤسسۀ انتشاراتی زنگ زده از پشت‌کار و حوصله‌اش انگشت به دهان ماندم.
در استودیوی مشترک طاقچه و آرت‌تاکس در سی‌امین نمایشگاه کتاب تهران با جیران ماهتابی نویسندۀ رمانِ فانتزی مردمک های قرمز گپ زدم.
راستش را بخواهید اولش فکر کردم جوان است و چیزکی نوشته و روا نیست دوربین را روشن کنیم. یک نسخه از کتابش را برداشتم. رفتم یک گوشه و کمی خواندم. حقیقتاً مجذوبم کرد.
داستان دربارۀ دخترِ ترکمنی‌ست که معشوقی خون‌آشام دارد. داستان در ۳۰۰ سال پیش می‌گذرد و ارتباطی با تاریخ دارد. در هم آمیختنِ تاریخ و فانتزی که در دامنِ افسانه‌پرورِ ترکمن‌صحرا بالیده ایده‌ای جذاب ساخته است.
نمی‌توانم بگویم رمان مردمک های قرمز بی‌نقص است یا فوق‌العاده از آب درآمده. چیزی که با بدونِ دل‌لرزه می‌توانم بگویم این است: با نویسندۀ جوانی مواجهیم که خوب می‌نویسد، دایرۀ واژگانی خوبی دارد، فانتزی می‌نویسد، از اقلیمش می‌نویسد و پشت‌کاری خیره‌کننده دارد.
در زمانه‌ای که نانویسنده‌های بی‌درد خط به خط در داستان‌های‌شان سرگرمِ چرخیدن لابه‌لای خیابان‌های تهرانند، کارِ جیران ماهتابی ذوق‌آور است.
رمان مردمک های قرمز را نشر موج منتشر کرده و متأسفم که فعلاً ۲۰۰ نسخه شمارگان دارد. اما دلم روشن است: ج. ماهتابی کارش را بلد است و آیندۀ بهتری خواهد داشت. دیروز جلوی دوربین بی‌اغراق گفتم: همۀ ناشرانی که این کتاب را رد کردند حالا بازنده‌اند چون خودشان را محروم کردند.
اگر در کتابفروشی‌ها رمان مردمک های قرمز را یافتید که هیچ، اگر نه می‌توانید  به‌زودی در طاقچه بخرید و بخوانیدش. گمان می‌کنم دوست‌دارانِ ژانر وحشت و داستان‌خوان‌های حرفه‌ای دوستش داشته باشند.
ویدیوی گفتگویم با ج. ماهتابی را تماشا کنید:

  • اشتراک گذاری

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا در بازار نشر ایران

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا بازار نشر ایران را کم‌بازده کرده است.

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا

سال‌هاست که سودآوری در بنگاه‌های انتشاراتی ایرانی مبتنی بر اصلِ «سِری‌زنی» است. ناشر معمولاً هیچ محصولِ «ویژه»ای ندارد. اگر ناشرانِ بازاری را نادیده بگیریم، حتی در میان ناشران جدی هم نمی‌توان بنگاهی را یافت که به‌طرزی اختصاصی روی یک یا چند محصولِ مشخص سرمایه‌گذاری تجاری کند.

 

تجارت محتوا یا سری‌دوزی؟

منظور از سرمایه‌گذاری تجاری، داشتنِ استراتژی تولید، استراتژی تبلیغات و برنامۀ بلندمدتِ بهره‌برداری از تولید است.
ناشران در طولِ محصولات متنوعی تولید می‌کنند. تکیۀ ناشر بر فروشِ بخشی از محصولات در نمایشگاه کتاب تهران و سایر ظرفیت‌های معمول، فرایندِ «بازگشت سرمایه» را به فرایندی مشابه کارگاه‌های تولید لباس ارزان‌قیمت تبدیل کرده است.
غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا ناشی از فقدان استراتژی محتوایی در بنگاه‌های انتشاراتی‌ست.

 

استراتژی محتوایی یعنی:

۱. تولید بر اساس نیاز (نیازسنجی محتوا: جای خالی چه نوع محتوایی در جامعۀ امروز تا ده سال آینده وجود دارد؟)

۲. شناخت کارکرد هر محتوا (محتوایی که تولید می‌کنیم چه ثمره‌ای دارد؟ چه نیازی را رفع می‌کند؟ چقدر اقبال دارد؟)

۳. مخاطب‌شناسی (مخاطب هدف محتوای تولیدشده کجاست؟ کیست؟ چطور می‌توان دسترسی بهتری به او داشت؟)

۴. ظرفیت‌سنجی (زمان‌سنجی تولید، ظرفیت‌های اجتماعی مؤثر)

۵. استراتژی تبلیغات (چه چیزی تولید می‌کنیم و روش تبلیغ آن چیست؟ کِی؟ چطور؟ کجا؟ چرا؟)

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا

آنچه در بازار نشر امروز تجارت می‌شود کاغذ است نه محتوا. تجارتِ محتوا ملزومات و اقتضائات متفاوتی دارد. انتظاراتی که از فروش و بازاریابی محتوا می‌رود ابداً در تجارت کاغذ برآورده نمی‌شود. در تجارت کاغذ اصالت با «تیراژ» است. عمدۀ درگیری ناشران محدود است به مراحلِ پیش از چاپ و درصد بسیار کمتری از انرژی معطوف به توزیع است. دغدغۀ نرخ کاغذ، مقوا، صفحه‌آرا، لیتوگرافی، چاپ، صحافی و…، همواره بر سؤالاتِ اساسی دربارۀ محتوا، کیفیت محتوا، چرایی تولید محتوا و چگونگی تبلیغ و ترویج محتوا می‌چربد.
در فرایندِ تولید بر اساسِ «سری‌زنی» محصولات هرگز به «برند» تبدیل نمی‌شوند. از آنجایی که تولید آن‌ها بدون هرگونه نیازسنجی و برنامه‌ریزی بلندمدت انجام شده است، محصولاتی شناسنامه‌دار محسوب نمی‌شوند. محصولِ بی‌شناسنامه قدرتِ Promotion ندارند چون هیچ دستگیره‌ای برای بلند کردن ندارند.

تفاوتِ مهمِ دیگری که بین تجارت کاغذ و تجارت محتوا وجود دارد، «زمینه‌ساز» بودنِ محتوا و قدرتِ «اثرگذاری» و «سرنوشت‌سازی» جمعیِ آن است. قدرتی که متأسفانه نادیده گرفته می‌شود.

بی‌مقداری کتاب ناشی از غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا

در تبلیغ محصول (خواه یک کتانی باشد، خواه یک کتاب) مانور روی نیاز مخاطب یک اصل ضروری‌ست. در تجارت کاغذ که ناشران ایرانی پیشۀ خود کرده‌اند ما قادر به مانور روی نیاز مخاطب نیستیم.
اینکه هیچ فرایند تبلیغاتی استاندارد، پذیرفته‌شده و پربازده در بازار نشر وجود ندارد، بیش از آنکه ناشی از نابلدی باشد، به‌دلیلِ نگاهِ بنیادی ناشران است. آن‌ها تجارت کاغذ می‌کنند و در تجارت کاغذ، محتوا همواره در سایه است. امروز تعبیرهایی مثل رونمایی کتاب، جشن امضای کتاب، تور کتاب و امثالهم گوش‌نواز و دلفریبند، اما تا وقتی «محتوا» به تجارت اصلی راه پیدا نکند بی‌ثمرند.

محصول یا شیء؟

تجارت کاغذ عرصۀ نشر را برای دلالان کاغذ و ناشرانِ کاغذخور به بازار مکاره‌ای سودآور تبدیل کرد. نویسندگان و شاعران همواره متضرر بودند و صدایی هم برای بلندکردن نداشتند. محتوای آن‌ها کوچکترین اهمیتی نداشت و سرنوشتِ یک بنگاه انتشاراتی را تعیین نمی‌کرد. انگار هر کتاب تنها شیئی‌ست کاغذی نه محصول محتوایی.
در نتیجه مخاطب می‌گوید «چرا کتاب گران است؟» و متوجه نیست که مبلغِ پرداخت‌شده «بهای محتوا»ست نه «بهای کاغذ». ناشر هم قیمت‌گذاری را بر اساس تعداد صفحات و جنس کاغذ و… انجام می‌دهد، نه محتوا.

شیء بی‌فراورده

اقتباس سینمایی/تلویزیونی، ترجمۀ واقعی و امثالهم فقط با اصلاحِ قوانین میسر نمی‌شود. تا زمانی که غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا باقی‌ست، محتوا به حدی از اهمیت نمی‌رسد تا موضوعِ مذاکره باشد.
فراورده‌های جانبی یک محصول قدرت‌گرفته از خودِ محصول‌اند. اگر محصول بی‌اعتبار باشد، فرآورده‌ای هم نخواهد داشت.


پی‌نوشت: از دوستِ عزیزم مسعود گروسیان برای همفکری و ارائۀ ایدۀ این نوشته ممنونم.