• اشتراک گذاری

ویدیوی خلاقانه معرفی رمان کلت۴۵ | محصول استودیو آرت‌تاکس

رمان کلت45 کلت 45

ویدیویی در معرفی رمان کلت۴۵ در فروردین ۱۳۹۶ در استودیو آرت‌تاکس ضبط شد.

نتیجۀ زحمتِ بچه‌های خوش‌ذوقِ استودیو آرت‌تاکس روز گذشته روی وب‌سایت‌شان قرار گرفت. این ویدیو بعد از تریلری که خودم با تصاویری از حسن نوزادیان ساختم، دومین ویدیوی مرتبط با رمان کلت۴۵ است.

از گروه استودیو آرت‌تاکس (جناب محمدزاده، خسرو نقیبی عزیز، ابوالفضل عباسی، آرشا) و دوستِ خوبم نکیسا راستین بی‌نهایت سپاسگزارم.

می‌توانید همین حالا ویدیوی معرفی رمان کلت۴۵ محصول آرت‌تاکس را تماشا کنید. در صفحه‌ای ویژه مفصل دربارۀ چند و چونِ رمان کلت۴۵ نوشته‌ام که می‌توانید بخوانید.

  • اشتراک گذاری

انسان مدرن خواب ندارد

انسان مدرن خواب ندارد.

انسان مدرن خواب ندارد

از مشغله‌های پرحجم حرف می‌زنم؟ نه. تأکید می‌کنم: انسان مدرن خواب ندارد.

پدیده‌های فناورانه هر لحظه در حالِ پیشرفت‌اند. سرعتِ رشدشان از سرعتِ هرچه خیال کنیم بیشتر است. هوش مصنوعی گوگل و توییتر و اینستاگرام و فیس‌بوک و چیزهای مشابه بی‌توقف رشد می‌کنند.

انسان مدرن خواب ندارد. وقتی چشم‌های‌مان را می‌بندیم و به چالۀ خواب می‌غلتیم، وجهی نادیدنی از ما همچنان بیدار است.

شخصیتی که در فضای مجازی داریم بیدار است، حرکت می‌کند، توسط ماشین یا انسان‌های دیگر قضاوت می‌شود، تحلیل می‌شود، بر اساسش برای فردای ما برنامه‌ریزی می‌شود.

 

شروعِ فردا با کمترین اختیار

وقتی چشم باز می‌کنیم زندگی‌ای را پیش می‌گیریم که متأثر از خوابگردی‌های شخصیتِ مجازی‌مان است.

هر وقت چشم باز کنیم به شخصیتِ مجازی‌مان می‌پیوندیم؛ به چیزی که وقتی جسم‌مان در بستر بود فعالیت می‌کرد.

این حرکت و فعالیت منحصر به شبکه‌های اجتماعی و تعاملی نیست. هر جا که هوش مصنوعی وجود دارد، اکنون و فردای انسان جاری‌ست: انسان مدرن خواب ندارد و هر لحظه در سرورهای کامپیوتری در تکاپوی بی‌اراده است.

اینستاگرام، توییتر، فیس‌بوک و هر چیزی که در مخیله‌مان می‌گنجد یا نمی‌گنجد،  طوری پردۀ فردا را پیشِ روی‌مان می‌گسترانند که چندان ارادی نیست.

 

ترومن ماییم

Truman Show یا همان نمایش ترومن را فیلمی تخیلی، کمدی و درام معرفی می‌کنند. بگذارید متهورانه بگویم: ترومن خودِ ماییم.

شاید به‌ظاهر دوربینی بر ما نظارت نکند، فیلمنامۀ روزِ بعدمان را کسی ننویسد و دری برای گریختن نباشد. اما باور کنید انسان مدرن خواب ندارد و هر لحظه سناریوی زندگی‌اش در حال نوشته‌شدن است.

گمان می‌کنید فقط از هوش مصنوعی، گجت‌ها، فناوری و امثالهم می‌گویم؟ نه. بگذارید دربارۀ قانون و عرف حرف بزنم. تا به‌حال به این نکته توجه کرده‌اید که همواره قوانین را بر اساسِ رفتارِ بزه‌کاران می‌نویسند؟

هیچ قانونی بر اساس رفتار صالحان نوشته نشده است. ما در بندِ رفتارِ بزه‌کارانیم. به ما مشکوک می‌شوند چون دیگران مرتکب بزه می‌شوند.

قانون ما را در بند می‌کند تا بتواند ساختارها را حفظ کند. کدام ساختار؟ ساختار قدرت. کدام قدرت؟ قدرتی که خود پاسدارِ فساد است.

و بگذارید از عرف برای‌تان بگویم: برساختۀ انسان علیه همۀ وجوهِ طبیعی و فطری انسان. آدمی‌زاده عرف را خلافِ طبیعت خود می‌پروراند، از آن پاسداری می‌کند و به‌طرزی مضحک به نقدش می‌نشیند.

بازی سرگرم‌کننده‌ای‌ست که دنیا را شکل داده است.

نه عرف، نه قانون و نه فناوری هرگز بر اساسِ منافعِ صالحان و افراد آسیب‌پذیر جامعه شکل نمی‌گیرند. همه‌شان در خدمتِ منافعِ قدرت و ثروت‌اند.

با وجود این‌ها ما چقدر صاحب‌اختیارِ زندگی خود هستیم؟

 

دشمنی با مدنیت و دنیای مدرن؟

بارها من را به دشمنی با ابزارهای فناورانه متهم کرده‌اند. حالا هم که می‌گویم انسان مدرن خواب ندارد و رسماً گورِ خودم را می‌کنم.

چه خوش‌تان بیاید چه اوقات‌تان را تلخ کند، باید تکرار کنم که تا امروز دستِ کم ده هزار کلمه مقاله و یادداشت دربارۀ شبکه‌های اجتماعی و تأثیرشان بر مغز، شیوۀ تحلیلِ محتوا در ذهن و عواقب‌شان بر کارِ نویسندگی نوشته‌ام.

اگر میانۀ خوبی با شبکه‌های اجتماعی یا تعاملی ندارم (صرفِ نظر از دهاتی بودنم) حرف برای گفتن دارم، حرفی که نوشته شده و قابلیت قضاوت‌شدن دارد.

در مقالۀ دگردیسی ذهن‌ها، تبدیلِ ذهنِ پردازش‌گر به دالانِ اطلاعاتِ نامفید که در مجلۀ جهان کتاب منتشر شد به این موضوع پرداختم. چند شماره بعد و در مقالۀ ما پطروس نیستیم و طوفان تغییر مغزها قابل پیشگیری نیست بار دیگر مفصل در این‌باره نوشتم.

علاوه بر این دو مقاله، در وبلاگم هم دربارۀ انسان‌های انگشت‌مغز گفتم.

اینکه ما مطیع رسانه‌ایم یا رسانه ابزارِ ما، اینکه چرا اینستاگرام برای یک نویسنده مضر است، اینکه توییتر و اینستاگرام و تلگرام و فیس‌بوک گردابِ محتوا هستند و اینکه انتشار بریدۀ متنِ کتاب‌ها در شبکه‌های اجتماعی نقض غرض است، از جمله دیگر نوشته‌هایم دربارۀ این موضوع‌اند. آیا می‌توانم در جواب یک نظر در اینستاگرام همۀ این‌ها را نقل کنم؟ نه. جای نوشته‌های جدی من یا اینجاست یا در کتاب‌هایم.

از زاویۀ دیدِ یک نویسنده می‌گویم: شبکه‌های اجتماعی برای نویسنده و کسی که ذره‌ای به خواندن و آموختن علاقه‌مند است، مضر است. قطعاً منافعی در شبکه‌های اجتماعی نهفته است. اما حضورِ ما در این رسانه‌ها نه با استراتژی که با ولعی بی‌خردانه همراه است.

 

بیداری جعلی

آنچه پدیده‌های فناورانه به ما هدیه می‌کنند نه ارتباط که جعلِ ارتباط است. ما روزانه با ده‌ها نفر در بسترهای تعاملی و ارتباطی دیجیتال گفتگو می‌کنیم، گفتگوهایی که در پایین‌ترین سطحِ احساسات و سطحی‌ترین حدِ تعامل‌اند.

گفتگو می‌کنیم بی‌آنکه همدیگر را بفهمیم. کلماتی برای هم می‌فرستیم که به‌ظاهر توسعه‌دهندۀ شناخت و فهمِ مشترک‌اند اما هیچ درکِ عمیقی نمی‌سازند.

 

بترسید، انسان مدرن خواب ندارد

هراس‌انگیزتر از اینکه دیگر نتوانیم انسان باشیم چیست؟

من بیشتر از آنچه خیال کنید می‌ترسم. شما را نمی‌دانم.

  • اشتراک گذاری

خواندی؟ بعدها لای سطرهای داستانی رد این کلمات را بیاب

از دفتر یادداشت‌های شخصی حسام الدین مطهری - ۱۶ خردادماه ۱۳۹۶
از دفتر یادداشت‌های شخصی حسام الدین مطهری – ۱۶ خردادماه ۱۳۹۶

دکتر گفت: دارو بیشتر از این کمکی نمی‌کند. باید تنش‌ها کمرنگ شوند.

با این حال از مدتی قبل یک داروی کمکی به داروی تنظیمِ خوابم اضافه کرد: یک کپسول و یک قرص برای جان به در بردن از کابوس و بختک!

طبیعی‌ست که نتوانم به همکارانم یا مدیرم بگویم «نمی‌توانم تا دیروقت سرِ کار بمانم.» آن‌ها عذرم را نخواهند پذیرفت. همین دو هفتۀ قبل مجبور شدم چند شب تا حوالی ساعت ۲۴ سرِ کار بمانم. بنابراین نمی‌توانستم داروهای خواب‌آورم را بخورم.

و گاهی آنقدر کارم طول می‌کشد که موفق نمی‌شوم دارویم را سرِ وقت بخورم. شوخی نیست، نمی‌توانم بعد از خوردن‌شان روی موتور بنشینم و با خیالِ راحت و هوشیار برانم.

امشب، شده‌ام شبیهِ شبی که ماجرای کشتن یزدگرد در غربت را نوشتم. نگران نباشید، قرص‌های خواب را خوردم ولی عوضش سه شات اسپرسو کنار دستم است؛ تلخِ تلخِ تلخ، مثلِ جانم.

چند شب پیش دفترِ یادداشت‌های روزانه‌ام را ورق می‌زدم که به نوشته‌ای برخورنده رسیدم. خواندم و با هر کلمه نوشته‌ام به صورتم کوبیده شد: شرم کن، خجالت بکش.

خواب و بیدارم و می‌نویسم. اما شبی که لای گریه‌ای نفس‌گیر به خودم گفتم: «حسام! رها کن، قسمتت همین است» در برزخِ خواب و بیداری نبودم. اتفاقاً آن شب می‌کوشیدم خودم را از برزخ بیرون بکشم و بپذیرم قسمتم…

بگذریم.

گاهی اوقات آدمیزاده (نه از سرِ خستگی یا ترس یا بی‌صبری) آرزو می‌کند کاش نبود. آرزو می‌کند کاش نبود تا دیگری را رنجشی نباشد.

بگذریم. ما وارثانِ ژن‌های معمولی هیچ‌چیزمان به آدمیزاد نرفته؛ نه زیستن‌مان، نه اجابت مزاج‌مان، نه غذا خوردمان، نه حتی عاشق شدن‌مان…

به هر روی همین است که هست. این کلمات را خواندی؟ ویران می‌شوم و از میانۀ آوارم نخلِ داستانی می‌روید. هوشیار باش و روزی دیگر لای داستانی ردشان را بیاب.

اسپرسو تمام شد. با خواب لج می‌کنم. با صبحی که در راه است لج می‌کنم. با آنچه می‌دانم نیست لج می‌کنم…

  • اشتراک گذاری

فرصت کم است و این راه طولانی‌ست…

اذان شد. نشستی کنارِ خیابان و می‌دانی هیچ‌کس در هیچ خانه‌ای منتظرت نیست.

پُرم از کلمه. وقتِ زایش که برسد -در جنگل باشی یا کوه یا خانه- باید بزایی. هیچ آداب و ترتیبی نباید جُست. باید گفت.

من می‌ترسم، می‌ترسم از آنکه ترس هلاکم کند.

چشم باز کُن! مردم را ببین! قطارِ زمان پیش می‌بردمان و هرلحظه به غروب، به تاریکی نزدیکتر می‌شویم. شب سِحرانگیز نیست؟ پرده‌پوشِ رازداری که عارفان بر دامنش سجاده پهن می‌کنند و دزدانِ جان و مال و ناموس بر گُرده‌اش سوار می‌شوند…

من می‌ترسم از این گُرده‌سواری. می‌ترسم هرچه قطار پیش می‌رود، هرچه تیره‌گی چگال‌تر می‌شود از شبحِ یکدیگر بیشتر بترسیم.

فرصتِ چندانی نداریم. باید پیش از آنکه پردۀ شب حجاب شود، بگوییم «سلام». جز به گرمایِ هم‌نشینی، علاجِ غربتِ قطارِ زمان نمی‌توان کرد.

فرصت کم است و این راه طولانی…

اذان شد. نشستم در بسترِ چرک‌مُردِ پژمرده‌ام و به تاریکی‌ای که خواهد آمد فکر می‌کنم.

می‌ترسم، از بی‌معنا شدنِ کلمات می‌ترسم. من می‌ترسم از ایستادن، نه حرکت کردن. می‌ترسم از آنکه جعلِ واژه، جعلِ معنا، کلمه به کلمه‌ام را (بخوان ذره ذرۀ جانم را) بی‌اعتبار کند.

فرصت کم است و راه طولانی…

اذان شد. صدای کسی از دوردست با اذان می‌آمیزد. آشناست انگار، می‌خواند:

افسرِ فراری ارتشِ سرخ روی دلارامش را می‌بوسد و می‌گوید: از این سقفِ کوتاه، از این حصارِ دلگیرِ ملون بگریز محبوبِ من!
من آن افسرِ فراری بودم در لحظۀ وداع‌مان. محبوبِ بی‌مانندم! من آن افسرِ فراری‌ام که تفنگ را زمین گذاشت و قلم برداشت. و قلم، همواره دشمنانِ آزادی را گران‌تر می‌آید. پس مجبورم به گریز. تو کلمات را می‌فهمی و می‌دانی وقتی از گریز می‌گویم یعنی چه.
بانویِ من! زیستنِ ما کوتاه‌مدت است و در شتاب. این مسیر پُر از حرامیِ عِرض و ناموس و جان است. مگذار عشق به دستِ خودمان قربانی شود؛ امروز، فردا و هر زمانِ دیگر.
عمر کوتاه است و عشق بنای استوارِ بلندی‌ست که «آرامش» در آن منزل می‌کند. ساده‌انگاری‌ست اگر بگوییم «بگذار فرو بریزد، چه باک؟» مباد که خود عشق را قربانی کنیم. عشق دندانِ شیری نیست که افتادنش را باکی نباشد.
عشق را نگاهبانی باید گماشت: اعتماد را، بخشش را، صبر را، گفتگو را و عقل را.
محبوبم! کمرِ فراق شکسته باد به دستِ ما.

  • اشتراک گذاری

ما هیچ چیز دربارۀ لحظۀ جنون مطلق نمی‌دانیم

کورش اسدیخودکشی پیچیده‌تر از فهم عوام است.

عامۀ کم‌عمقِ جامعه (که ممکن است به‌خیالِ خود خیلی هم متخصص باشند) می‌گویند خودکشی مذموم است. اما چرا؟

بسیاری‌شان یا پاسخی ندارند یا پاسخ‌شان میوۀ تفکر نیست. چیزی شنیده‌اند و تکرارش می‌کنند. ما پاسدارانِ باورهای اکتسابی و آزموده نشده‌ایم.

هرقدر زندگی در بسترِ زمان به‌پیش می‌رود، معنای زندگی کم‌رنگ‌تر و پیچیدگی‌اش بیشتر می‌شود. مکاتب مختلفِ فلسفی و روانشناختی سال‌هاست مشغولِ نظریه‌پردازی و تحلیلِ خودکشی‌اند. با موضوعی طرفیم که بسیار عمیق‌تر از فهمِ تلگرامی-اینستاگرامیِ عوام است.

خودکشی درست به اندازۀ زندگی و میل به حیات پیچیده است. تصور کنید: موجودی که به‌طورِ غریزی میل به جاودانگی دارد، خود را به آغوشِ مرگ می‌اندازد.

بسیاری از ما مدعی هستیم از مرگ نمی‌ترسیم یا خواهانِ آن هستیم. کافی‌ست در یک کوهنوردی پای‌مان بلغزد یا در یک رودخانه گرفتار موج شویم. ناگهان تمنای غریزیِ زندگی به‌تکاپو وادارمان می‌کند.

من نمی‌دانم کورش اسدی چرا به زندگی‌اش پایان داد. مدت‌ها بود نشنیده بودم نویسنده‌ای اینطور برود. اما می‌دانم (تأکید می‌کنم: می‌دانم) آنِ خودکشی، لحظۀ جنون است. در لحظۀ اجرای خودکشی هیچ اندیشۀ استواری وجود ندارد. شخص در خودکشی به‌دنبالِ منفعت یا دست‌آوردهای بعدی نیست. آینده‌ای برای خود متصور نیست. اصلاً به چیزی فکر نمی‌کند. جنونِ مطلق! حتی نمی‌توانید به‌خوبی تصورش کنید.

خودکشی نه ستایش‌برانگیز است، نه تحقیرآمیز. یک انتخاب است؛ انتخابی که براساس منش و ایدئولوژی‌های مختلف ممکن است مذموم یا ممدوح باشد. قاضی نهایی خداست، نه ما.

قاضی نهایی خداست اما به خود حق می‌دهیم دربارۀ انسان قضاوت کنیم. انسان (این موجود پیچیده) در نظرگاهِ ناقصِ ما مانند یک شیءِ دارای ابعاد و مختصاتِ آشکار، به‌سنجه و قیاس گذاشته می‌شود. فراموش می‌کنیم که آدمی شکل هندسی نیست. فراموش می‌کنیم که آدمی محصولِ هزاران علت در هزاران لحظه و شرایطِ زمانی و مکانی و احساسی‌ست.

کورش اسدی اوایل ماه جاری دست به خودکشی زد. من نه از ستایشگرانِ او هستم، نه قرابتی با او داشته‌ام. حالا از تشییعِ جنازه و تشییعِ مزورانۀ نام و عکسش در رسانه‌ها فاصله گرفتیم. بعد از فرونشستنِ هیاهوی آن دو تشییع، می‌توانم حرفم را بزنم:

ما هیچ چیزی دربارۀ لحظۀ جنون مطلق نمی‌دانیم.

ما بر وجوه مختلف شخصیتِ دیگران اشراف نداریم.

پس چه بهتر که بر دهانِ قضاوت‌گرمان افسار ببندیم.