ما نویسنده‌ایم: قصه‌هایی به قصه پیوسته

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] آنچه می‌خوانید خلاصۀ داستانِ یک فیلمِ هالیوودی نیست، اگرچه می‌تواند دستمایۀ فیلمی پُربیننده باشد. از سفر که برگشتم، با چند نفر از رفقا وعده کردیم و دیدار تازه کردیم. به المیرا گفتم: راستی می‌دانستی خانه‌ای که تویش می‌نشینم قبلاً خانۀ منیرو روانی‌پور بوده؟ به بامزگی ماجرا خندیدیم و او لقمۀ نان و پنیرش را گرفت …

ادامه مطلب

بدرود حلب، سرزمین افسانه

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] پیش از هر چیز: به قولِ جنابِ مولانا، «مدتی این مثنوی تأخیر شد». جز یک یادداشت در آخرین روزهای اسفند ۱۳۹۶، تا امروز یادداشتِ تازه‌ای در وبلاگم منتشر نکرده بودم؛ که در سفر بودم و شرایطِ به‌روزرسانی وبلاگ را نداشتم. بنا ندارم از سوریه بنویسم یا اینجا روایتِ سفرم را بازگو کنم. باز تکیه می‌کنم …

ادامه مطلب

در ستایشِ پاسداری از زیبایی

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] قبل از خواندن: گویا تلخی بر کام‌مان تیره شده. اما باید به‌هوش باشیم و از تلخ‌جانی حذر کنیم. چه بسیار نامردمی‌ها و فریبکاری‌ها که جان‌مان را می‌خراشد. دستِ نامردمان و فریبکاران گاه بسیار به ما نزدیک است؛ گاه روزگاری -برای اندک‌زمانی خرد- در دستان‌مان بوده است. آیا خباثتِ خبیثان برهان و دلیلی‌ست برای بی‌باور شدن …

ادامه مطلب

غلامحسین‌خان! انکارکنندگانِ عشقت باورمند شده‌اند!

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] نویسنده هزار بار می‌میرد، بارها در نبردی عاشقانه زخم می‌خورد، زمین می‌افتد، بلند می‌شود، کلمه می‌شود تا سال‌ها بعد کلکسیونرها پولدارتر شوند. در زندگی هر نویسندۀ رنج‌کشیده‌ای «طاهره»ای هست که نامه‌ها را بی‌جواب می‌گذارد.

ادامه مطلب

مورسو همینجاست: بیگانه‌ای در جامعۀ ضدانسانی ما

[مدت‌زمان خواندن: ۴ دقیقه] مورسو دور از ما نیست. حالا جامعه‌ای شبیهِ جامعۀ بیگانه داریم. «بیگانه در جامعۀ ضدارزش و مکانیکی» زیرعنوانِ ساختگی‌ای است برای داستانِ بلندِ بیگانه نوشتۀ آلبر کامو. مورسو شهروندِ گُنگ و بی‌دفاعِ جامعه‌ای‌ست که چند ویژگی مشخص دارد: مردمش عادت به قضاوتِ یک‌سویه و ناعادلانه دارند، نمی‌پرسند و حکم می‌دهند، تعامل در آن مکانیکی‌ست، نتیجه‌گیری …

ادامه مطلب

سادگی محبوس | سرخی ماتحت ماشین‌ها بود و تیرگی شب

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] سرخیِ ماتحتِ ماشین‌ها بود و تیرگی شب. ترافیک تمامی نداشت. راننده یک ریز حرف می‌زد. دل دادم. زنش ولش کرده بود. سابقۀ کاری‌اش خراب شده بود. اخراج شده بود. گفته بودند اگر شکایت کنی پدرت را درمی‌آوریم. ساده بود؛ به سادگی میلیون‌ها هم‌وطنِ مالیات‌پردازِ دیگرم. [read more=”ادامۀ مطلب…” less=”بستن”] سرخیِ ماتحتِ ماشین‌ها بود و بوق‌های …

ادامه مطلب