سادگی محبوس | سرخی ماتحت ماشین‌ها بود و تیرگی شب

سرخیِ ماتحتِ ماشین‌ها بود و تیرگی شب. ترافیک تمامی نداشت. راننده یک ریز حرف می‌زد. دل دادم. زنش ولش کرده بود. سابقۀ کاری‌اش خراب شده بود. اخراج شده بود. گفته بودند اگر شکایت کنی پدرت را درمی‌آوریم. ساده بود؛ به سادگی میلیون‌ها هم‌وطنِ مالیات‌پردازِ دیگرم. [read more=”ادامۀ مطلب…” less=”بستن”] سرخیِ ماتحتِ ماشین‌ها بود و بوق‌های …

ادامه مطلب

آسمان کی با ما سرِ قهر دارد؟ دسته‌گلِ خودمان است رفیق

کرسی را یادتان هست؟ نه سرما سرمای آن روزهاست، نه حالِ ما مثلِ گذشته‌ست. راستی این گذشته چی دارد توی خودش که اینقدر آه حسرت بلند می‌کند؟ اگر از من بپرسید، می‌گویم گذشته بیشتر از «سادگی» چیزی نداشت. آدمی هر قدر خودش را و اوضاعش را پیچیده‌تر کرد، گرفتارتر شد، فراموش‌کارتر شد، بی‌معرفت‌تر شد. ما …

ادامه مطلب

زنده‌ام چون مرغکِ زخمیِ بی‌لانه

آنکه به‌قدرِ بارِ هر کلمه، به‌کِشش هر حرف روی کاغذ اشک می‌ریخت به قصه‌ها نپیوسته است. فاتحه بر او نخوانید که هنوز زنده‌ست. افسانه‌وار مردِ بیرون‌جهیده از اسطوره، بازماندۀ عشق‌های اساطیری، سلحشورِ نازک‌طبعِ پرغرور، هنوز نفس می‌کشد. او که هر کلمه از مرقومه‌اش گواهِ دست‌لرزه‌های بی‌تابانه‌اش است نمرده است. زنده است و اکنون می‌نویسد: [read …

ادامه مطلب

عشق راستین و میوۀ خدای‌گونه‌ای به نام جاودانگی

توجه: متنی که در ادامه می‌خوانید، باورِ من در همان تاریخی‌ست که آن را نوشته‌ام. این باور در گذر زمان و بر اساس دریافته‌های تازه‌ام دستخوش تغییرهای اساسی شده است. پیشتر عشق را معنی زندگی می‌دانستم و امروز، در انسان‌ساز بودنِ عشق تردیدهایی دارم (۱۴ فروردین ۱۳۹۸) پیش‌خوان: اول‌بار که چیزکی دربارۀ عشق نوشتم به …

ادامه مطلب

مردِ بی‌کلمه همان مرد بی‌شمشیر است

آنقدر پُرم از کلمه که راهِ همدیگر را بند آورده‌اند. زورم نمی‌رسد در کارشان، در این همهمۀ بی‌سرانجام‌شان دخالت کنم. روحم تلوتلو می‌خورد. افکار دارکوب‌وار مغزم را می‌تراشند. پُرم از کلمه و نمی‌دانم کدام‌یکی‌شان اولویت دارد. حروفِ ربط سنگین و رنگین نشسته‌اند کناری و بلبشو را تماشا می‌کنند. منتظرند ببینند نتیجه چه می‌شود و باید …

ادامه مطلب