آسمان کی با ما سرِ قهر دارد؟ دسته‌گلِ خودمان است رفیق

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] کرسی را یادتان هست؟ نه سرما سرمای آن روزهاست، نه حالِ ما مثلِ گذشته‌ست. راستی این گذشته چی دارد توی خودش که اینقدر آه حسرت بلند می‌کند؟ اگر از من بپرسید، می‌گویم گذشته بیشتر از «سادگی» چیزی نداشت. آدمی هر قدر خودش را و اوضاعش را پیچیده‌تر کرد، گرفتارتر شد، فراموش‌کارتر شد، بی‌معرفت‌تر شد. ما …

ادامه مطلب

زنده‌ام چون مرغکِ زخمیِ بی‌لانه

[مدت‌زمان خواندن: ۱ دقیقه] آنکه به‌قدرِ بارِ هر کلمه، به‌کِشش هر حرف روی کاغذ اشک می‌ریخت به قصه‌ها نپیوسته است. فاتحه بر او نخوانید که هنوز زنده‌ست. افسانه‌وار مردِ بیرون‌جهیده از اسطوره، بازماندۀ عشق‌های اساطیری، سلحشورِ نازک‌طبعِ پرغرور، هنوز نفس می‌کشد. او که هر کلمه از مرقومه‌اش گواهِ دست‌لرزه‌های بی‌تابانه‌اش است نمرده است. زنده است و اکنون می‌نویسد: [read …

ادامه مطلب

عشق راستین و میوۀ خدای‌گونه‌ای به نام جاودانگی

[مدت‌زمان خواندن: ۸ دقیقه] توجه: متنی که در ادامه می‌خوانید، باورِ من در همان تاریخی‌ست که آن را نوشته‌ام. این باور در گذر زمان و بر اساس دریافته‌های تازه‌ام دستخوش تغییرهای اساسی شده است. پیشتر عشق را معنی زندگی می‌دانستم و امروز، در انسان‌ساز بودنِ عشق تردیدهایی دارم (۱۴ فروردین ۱۳۹۸) پیش‌خوان: اول‌بار که چیزکی دربارۀ عشق نوشتم به …

ادامه مطلب

مردِ بی‌کلمه همان مرد بی‌شمشیر است

[مدت‌زمان خواندن: ۱ دقیقه] آنقدر پُرم از کلمه که راهِ همدیگر را بند آورده‌اند. زورم نمی‌رسد در کارشان، در این همهمۀ بی‌سرانجام‌شان دخالت کنم. روحم تلوتلو می‌خورد. افکار دارکوب‌وار مغزم را می‌تراشند. پُرم از کلمه و نمی‌دانم کدام‌یکی‌شان اولویت دارد. حروفِ ربط سنگین و رنگین نشسته‌اند کناری و بلبشو را تماشا می‌کنند. منتظرند ببینند نتیجه چه می‌شود و باید …

ادامه مطلب

خواندی؟ بعدها لای سطرهای داستانی رد این کلمات را بیاب

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] دکتر گفت: دارو بیشتر از این کمکی نمی‌کند. باید تنش‌ها کمرنگ شوند. با این حال از مدتی قبل یک داروی کمکی به داروی تنظیمِ خوابم اضافه کرد: یک کپسول و یک قرص برای جان به در بردن از کابوس و بختک! طبیعی‌ست که نتوانم به همکارانم یا مدیرم بگویم «نمی‌توانم تا دیروقت سرِ کار بمانم.» …

ادامه مطلب

فرصت کم است و این راه طولانی‌ست…

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] اذان شد. نشستی کنارِ خیابان و می‌دانی هیچ‌کس در هیچ خانه‌ای منتظرت نیست. پُرم از کلمه. وقتِ زایش که برسد -در جنگل باشی یا کوه یا خانه- باید بزایی. هیچ آداب و ترتیبی نباید جُست. باید گفت. من می‌ترسم، می‌ترسم از آنکه ترس هلاکم کند. چشم باز کُن! مردم را ببین! قطارِ زمان پیش می‌بردمان و …

ادامه مطلب