نویسندگی


  • اشتراک گذاری

حقوق نویسنده و مخاطب

بگذرید از جامعۀ ادبیِ ایرانِ امروز که برای «به به» یا «تخریب» یکدیگر دست به قلم می‌برند. نویسنده برای مخاطب می‌نویسد. ممکن است مخاطبِ نویسنده در اکنون و نزدیک یا در آینده‌ای که نیامده و در سرزمینی نامحتمل چشم باز کند. در هر حال، حقوق نویسنده و مخاطب کتمان‌ناشدنی‌ست.

حقوق نویسنده و مخاطب

هنر سطلِ زبالۀ هوس و طمع نیست

پیش‌تر هم گفته بودم «نویسنده رنجور است، بله، اما حق ندارد انتقامِ فقدان‌های سخیف زندگی‌اش را از مخاطبِ نوشته‌هایش بگیرد و هر آشغالی دستش رسید بپاشد روی کاغذ.»

فقدان‌ها و سرکوب‌شدگی‌ها و عقده‌ها و چه و چه و چه، در شکل‌گیریِ جهانِ تجربی نویسنده اثرگذارند، اما نویسنده حق ندارد مخاطبش را تلخ‌جان کند. نویسنده می‌تواند از تلخی بگوید و تلخ‌کامی را گوشزد کند، اما رها کردنِ مخاطب در باتلاقِ بی‌معنایی، خیانت است و ظلم.

عملِ هر انسانی در جامعه، بازخوردی طبیعی دارد. هرقدر میزانِ اثرگذاری عامل بیشتر و دایرۀ تأثیرش گسترده‌تر شود، مسؤولیتش فزون‌تر می‌شود. سارتر در اگزیستانسیالیسم و اصالتِ بشر اشاره می‌کند که رفتارِ نیک و بد فرد (هر قدر شخصی) همزمان دو اثر دارد: اثری شخصی (بر عامل) و اثری اجتماعی (بر ناظران). پس نمی‌توان هر چیزی گفت و هر کاری کرد.

 

اندیشه و دیگر هیچ

در زمانۀ مرگِ پیامبران و غصبِ منبرِ امامان، تنها دارایی بشر برای جُستنِ راهِ سعادت، اندیشه و حکمت است. نوشتن باید راهی باشد برای رسیدن به سعادت و کمالِ بشری. نقصِ تفکرِ بشر بر کسی پوشیده نیست، اما نوشتن و ثبت و نقد است که از دلِ نواقص، زاده‌ای کامل‌تر و پیراسته‌تر بیرون می‌کشد.

به همین دلیل، هر کس می‌اندیشد برای من محترم است؛ هرچند با اندیشه‌اش موافق نباشم. چرا که برای سعادتِ بشر می‌کوشد و رنج می‌برد و آنچه را می‌بیند که اغلبِ مردم از کنارشان به‌غفلت می‌گذرند.

نویسنده می‌بایست متعهد به «خوب دیدن» و «جزئی‌نگری» باشد. او باید پیش‌تر از هر کسِ دیگر، ناخالصی‌ها و ناراستی‌ها و پلیدی‌ها را ببیند و راویِ رنج باشد. اما روایتِ رنج می‌بایست به‌قصدِ ساختن باشد، نه ویران کردن، نه تهی‌کردنِ دل‌ها از امید.

 

استقلال حتی در فقرِ مطلق

تا زمانی که کسی کتابی چاپ نکرده، خودش است و خودش. اما وقتی چیزی نوشت و مخاطبی هرچند اندک یافت، قلمش و امضایش دیگر مِلکِ شخصی نیست. او متعهد است به درست نوشتن، متعهد است به منتقد بودن، متعهد است به شوریدن بر کژی؛ هرچند که عاملانِ کژی از نزدیکانش باشند.

نویسنده بارها طعمِ فقر را می‌چشد، اما روح و قلم و امضایش را نمی‌فروشد و داغِ قلم‌فروشی بر پیشانی نمی‌نشاند.

 

اوراقی پاکیزه از کینه‌ورزی

بسیارند کسانی که امروز از سر کینه دست به قلم می‌برند یا برای تخریبِ دیگری قلم می‌چرخانند. شرحِ صدر، عبور از شخصی‌نگری و نفس‌پرستی، وظیفۀ نویسنده است.

از حقوق نویسنده و مخاطب پاکیزه‌نویسی‌ست و پرهیز از درگیرکردنِ مخاطب در دعواهای بی‌مقدار.

 

آموختن و آموختن و آموختن

نویسنده می‌بایست اوقاتش را برای آموختنِ بیشتر و تحلیلِ بیشتر توسعه بدهد تا بتواند نادیدنی‌ها را پیشِ چشم بیاورد. من نویسنده‌ام، همان کسی که رنجِ دیدن و چشیدنِ آنچه را دیگران به‌سادگی از کنارش می‌گذرند تحمل می‌کند تا فردا مثلِ امروز نباشد.

 

آنچه در انگشترسازی گذشت

انگشتری دارم که از دوستی نازنین هدیه گرفته‌ام. آن دوست لاغراندام بود و انگشتانِ باریکی داشت. انگشترش به دستم تنگ بود. از سرِ اتفاق یک انگشترسازی پیدا کردم و گفتم انگشتر را قوارۀ دستم کند. چند چکش زد و کار تمام شد. اسکناسی گرفت و گفت: زیاد است. گفتم می‌دانم، ولی تو باید بمانی اینجا و کارت به راه باشد.

 

آنچه در کتابفروشی گذشت

امروز برای کاری به یک کتابفروشی سر زدم. کارم انجام نشد. موقعِ بیرون آمدن چشمم به کتابی خورد و خریدمش. موقعِ حساب کردن، صندوق‌دار پرسید: شمارۀ ملی‌تان؟ جا خوردم. توضیح داد که برای استفاده از طرحِ کتابگردی‌ست و ۳۰% تخفیفش. گفتم نیازی نیست.

 

نویسنده برای مخاطب می‌نویسد

نویسنده برای مخاطب می‌نویسد نه دولت، نه همکارانش. نویسنده می‌نویسد تا خوانده شود؛ امروز یا فردا، اینجا یا جایی دیگر. ماندنش، حیاتش، نوشتنش، قوتش منوط است به بودنِ مخاطب.

بسیاری از شما وقتی می‌شنوید فلانی نویسنده است، در دل یا بر زبان می‌گویید: «از نویسندگی که پولی در نمیاد». من از شما می‌پرسم: «چه کسی جز شما ممکن است خریدارِ کتابِ یک نویسنده باشد؟»

بروید لبِ پنجره یا وبسایت یک خبرگزاری را باز کنید. ایرانِ کتاب‌نخوان را ببینید.

 

مسؤولیتی سنگین

آدمیزاد خطاکار است و پراشتباه. آنچه گفتم نگاهِ کمال‌گرای من به «نویسنده» است، نه چیزی که امروز هستم. بادا که خداوند شرافتم ببخشد.

هر لحظه باید از خودم بپرسم آیا حقوق نویسنده و مخاطب را پاسداری می‌کنم؟

 

حقوق نویسنده و مخاطب
۴ (۸۰%) ۴ votes

  • اشتراک گذاری

نقد و منتقد را رها کن رئیس! بنویس، بنویس

اگرچه زبانِ پختۀ محمود دولت‌آبادی را همیشه ستودم، به‌نظرم داستان‌نویس چیره‌دستی نیست*.  اما مگر می‌شود از آدم‌ها (هرکه باشند و هرچه باشند) نیاموخت؟ شاخک‌های داستان‌نویس تیز است برای آموختن. رابطۀ محمود دولت‌آبادی و منتقدان قابل تأمل است.

رابطۀ محمود دولت‌آبادی و منتقدان

یک خاطره

به‌گمانم دو سال پیش‌تر از این، دولت‌آبادی سخنرانی کوتاهی در جمعی کوچک داشت. حرفی زد به این مضمون: من امروز نیازی به نقدِ منتقدان ندارم، روزی که نیاز داشتم کسی اصلاً حواسش نبود و سراغی نمی‌گرفت.

از رابطۀ محمود دولت‌آبادی و منتقدان درس مهمی می‌توان گرفت. دولت‌آبادیِ امروز محصولِ نقد و نظرِ هیچ منتقدی نیست. می‌تواند مدعی باشد روی پای خودش ایستاده و -اگر حمایتِ رسانه‌ای و گعده‌های دوستانه را در نظر نگیریم- اغیار سهمِ منتقدانه‌ای در پیشرفتِ کارش نداشته‌اند.

 

کارت را بکن و تیزهوش باش

داستان‌نویسی امری‌ست شهودی و تجربی. تهِ مکتب‌خانه و کلاسِ درس و کارگاه در بهترین حالت اثری‌ست شراکتی. محصولِ کارگاه، کاردستی‌ست نه حکمت. اگر داستان‌نویسِ جوانی مثلِ من چشم‌انتظار و گوش‌به‌زنگِ فلان صاحب‌نظر و بهمان نویسنده بنشیند، کاری از پیش نمی‌برد.

رسالتِ نویسنده گوش به حرف دادن نیست. نویسنده باید تیزهوش باشد. ممکن است مخاطبی عادی یا مخاطبی حرفه‌ای نکته‌ای ظریف بگوید، اما نویسنده نباید درگیرِ نقد شود. نباید برای دیده‌شدنِ اثرش خود را متکی و محتاج به نقد ببیند.

نویسنده گریزی از قضاوت‌شدن ندارد. حرف‌ها را می‌زنند؛ در خلوت یا جلوت. باید از همه‌شان محترمانه تشکر کرد و همه را پشتِ سرِ «نونِ» ممنون رها کرد و پیش رفت.

دیگر اینکه منتقدان و نظریه‌پردازانِ ادبی (گروه دوم واقعاً شریف است) همواره پشتِ سرِ نویسندگان بوده‌اند، نه پیشِ روی‌شان.

 

می‌خواهم بفهمم بلدم یا نه

چند شب پیش یکی از دوستان‌مان نقلی کرد از ملاقاتِ یک جوانِ جویای نام موسیقی با یکی از استادانِ به‌نام. جوانک گویا بسیار مشتاق بوده دستی به کُتِ استاد برساند و رخصتِ تلمذ بگیرد. استاد در عینِ احترام و بزرگ‌منشی جواب داده: برو، کار کن، خوب کار کن، یک جایی ما به هم می‌رسیم.

هوشمندی آن استادِ موسیقی ستودنی‌ست. این را بگذارید کنارِ رابطۀ محمود دولت‌آبادی و منتقدان و بعد خودتان را بگذارید جای آن جوانک و جوانیِ دولت‌آبادی و تصمیم بگیرید.

حالا که حرف گُل انداخته بگذارید چیزِ دیگری هم تعریف کنم که بی‌ربط نیست:

در فیلمِ دوست‌داشتنیِ Midnight in Paris ساختۀ جنابِ وودی آلن، یک جا نویسندۀ جوانِ فیلم در فضایی میانِ خیال و واقعیت روبه‌روی همینگوی قرار می‌گیرد و خواهش می‌کند رمانش را بخواند و نظر بدهد. همینگویِ مغرور می‌گوید: چرا باید نظر بدهم؟ چرا باید بخوانم؟ اگر فکر می‌کنی نویسنده‌ای پس باید مطمئن باشی بهترین نویسنده‌ای و اگر همچین فکری نمی‌کنی ننویس. (تفاخرش را هم فراموش نمی‌کند و می‌گوید: البته تا وقتی من هستم تو بهترین نیستی).

 

رها کن رئیس

دم و دستگاهِ نقد و صفحۀ فلان در بهمان نشریه یا روزنامه (اگر تنور نانِ برای عده‌ای نباشد) همه‌اش کشک است رئیس. اگر می‌خواهی نویسنده باشی، بخوان و بنویس و لذت ببر و کشف کن. برایت بنویسند یا ننویسند، نظر مثلاً کارشناسی بدهند یا ندهند تو کاری را که باید کرده‌ای. نتیجه را هم به‌امیدِ خدا چهل پنجاه سال بعد می‌بینیم.

ما جوان‌ها باید خیلی خیلی صبور باشیم.


* بحثش مفصل است و برمی‌گردد به نگاهی که به داستان‌نویسی دارم. ممکن است شما بگویی «تو را چه به قضاوت کردنِ دولت‌آبادی». عرض می‌کنم: «فرمایش‌تان متین، ولی من قضاوت می‌کنم، شما هم مختاری بنده را قضاوت کنی.»
نقد و منتقد را رها کن رئیس! بنویس، بنویس
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

آشپزخانۀ روایت‌پزی و کارگاهِ نویسنده‌تراشی

آشپزخانۀ روایت‌پزی و کارگاه نویسنده‌تراشی؟ هنر نوشتن روز به روز به ابتذال نزدیکتر می‌شود. با پدیدۀ «دکّان نوشتن» مواجهیم. تراش‌کارانِ زبده‌ای که «نویسنده» تربیت نمی‌کنند بلکه می‌تراشند.

آشپزخانۀ روایت‌پزی

ابتذال حاصل از دم‌دستی شدن

دم‌دستی‌شدن همیشه مایۀ ابتذال است چون معانی و کارکردها را دگرگون می‌کند. آنچه معنا و کاربری دوربین عکاسی را دگرگون کرده فقط دنیای دیجیتال نیست. میلیون‌ها آدم -شایسته و ناشایسته- در دریای دسترس‌پذیری دوربین‌های عکاسی افتاده‌اند.

حالا خیلی‌ها خودشان را عکاس جا می‌زنند بی‌آنکه از زیبایی‌شناسی، تکنیک و سواد بصری بهره‌ای برده باشند. کمپانی‌ها خط تولید اضافه می‌کنند، دکمۀ AUTO را در بهترین جای ممکن جای‌گذاری می‌کنند تا سود خالص بیشتری صید کنند.

میلیون‌ها نفر در سطح جهان دوربین SLR دارند. چند نفرشان عکاس‌اند؟ کافی‌ست کمی دربارۀ لنزها بدانید تا به‌سادگی عوام را گول بزنید.

صدها کارگاه و کلاس داستان‌نویسی به‌طور مرتب در ایران برگزار می‌شود. آنچه از کارگاه‌ها بیرون می‌آید محصولِ کورۀ رنج و تخیل و اندیشه و فلسفه و تجربه نیست بلکه کاردستیِ پروپاگاندای «استاد» در فضای رسانه و نشر است.

 

جولانِ خاطره‌نویس‌ها و روایت‌نویس‌ها

تبِ آشپزخانۀ روایت‌پزی عمرِ طولانی‌ای ندارد. کمتر از یک دهه است که به جانِ بسیاری افتاده است. تخمِ لقی‌ست که یک گروهِ جمع و جور کاشت و بسیاری از آن تقلید کردند و همچنان هم می‌کنند.

روایت به‌خودی خود ناپسند و بی‌ارج نیست. آیا ارزش ادبی دارد؟ چقدر اهمیت سندی یا ادبی دارد؟ به این سؤالات کار ندارم. ارتباطِ کارگاه‌های نویسنده‌تراشی با پخت‌وپزکنندگانِ روایت و مربیانِ روایت‌نویسی‌ست که اهمیت دارد.

بسیاری از آثارِ منتشرشده طی پنج سال اخیر محصولِ مشترکِ آشپزخانۀ روایت‌پزی، کارگاه نویسنده‌تراشی و پروپاگاندای نشر و رسانۀ مرتبط‌شان بوده است.

ابتذالِ حاصل از همکاری آشپزخانۀ روایت‌پزی و کارگاه نویسنده‌تراشی تهدیدی‌ست برای صنفِ من. اگر بگویید: «چه کارشان داری؟ آن هم کارشان را می‌کنند، ضربه‌ای به داستان‌نویسی نمی‌زنند» پاسخ‌هایم را ردیف می‌کنم:

 

روایت داستان نیست، داستان روایتی‌ست که…

روایت مهارتی شهودی و اکتسابی‌ست. روایت‌گری اساسی‌ترین دانشی‌ست که داستان‌نویس باید بداند و در خود پرورش دهد. داستان چهارچوبی مشخص دارد که روایت‌گری شالوده‌اش را پی‌ریزی می‌کند. روایت مقصودِ داستان و رمان نیست، مَرکَبِ داستان‌نویس است.

ممکن است کسی روایت‌نویس متبحری باشد اما داستان‌نویس نباشد. بارت می‌گوید: «روایت می‌تواند به کلام گفتاری یا نوشتاری به تصویر متحرک یا ثابت، به ایما یا اشاره یا به آمیزۀ سامان‌یافته‌ای از تمامی این گروه‌ها کیه کند.»

تولان می‌گوید: «منطق زندگی بشر پیش از آنکه بر اساس رابطۀ علّی و معلولی باشد، منطق داستانی‌ست. این رخدادها هستند که زندگی ما را نقش می‌دهند و هر داستانی توالی رخدادها در بستر زمان است و هر داستانی روایت است؛ روایت از رخدادها. روایت آن چیزی‌ست که داستان را بازگوید یا نمایش دهد و این نمایش یا بازگویی در برهه‌ای از زمان باشد»

هر داستان روایتی است. حرف دربارۀ مفهومِ روایت، اهمیتِ عنصر زمان و مکان، انواع روایت و… بسیار است. علم روایت‌شناسی شاخه‌ای از علوم انسانی‌ست که جدی و فراتر از فریبندگی‌های ژورنالیستی به «روایت» می‌اندیشد.

اما داستان چیست؟ داستان روایتی‌ست سوار بر بستر زمان که در آن شخصیت‌ها، وقایع، مکان‌ها و رفتارها بر اساس جهان‌بینی و حکمتِ حاکم بر جهانِ داستان خواننده را همراه می‌کنند.

گذشته، حواشی، فرعیات، عواقب یک فعل، فلسفۀ نویسنده، منطقِ رویدادها بر اساسِ فلسفۀ نویسنده و امثالهم داستان را از روایتِ خام جدا می‌کند. در روایت نویسنده «خدا» نیست و در داستان جز او خدایی وجود ندارد؛ حتی اگر این خدا جهانی منطبق بر منطقِ جهانِ واقعی بنا کند.

 

خاطراتی که روایت نیستند

آنچه آشپزخانۀ روایت‌پزی در ایران ترویج می‌کند، تُفی از دریای روایت هم نیست. تعیین تکلیف‌هایی‌ست بر اساسِ ذهنیاتِ یک گروهِ محدود که مثلاً تأکید دارد «ما حق نداریم در روایت خیال را دخیل کنیم.» ادعایی گزاف که در تضاد با نوعی از انواعِ روایت است.

محصولِ آشپزخانۀ روایت‌پزی متن‌هایی‌ست خاطره‌وار که اگرچه بر بستر زمان و در مکان پیش می‌روند، داستان نیستند اما صاحبانِ آشپزخانه توهمِ نویسندگی را به روایت‌نویسان تزریق می‌کنند. مرحلۀ بعدی حضور در کارگاه‌های رمان‌نویسی‌ست. کسانی که به اندیشه، به فلسفه نرسیده‌اند، مشغولِ نوشتنِ متنِ بلند می‌شوند و محصول چیزی جز یک روایتِ خامِ بدون فلسفه نیست.

پروپاگاندای استادان کارگاه‌های نوشتن و آشپزخانۀ روایت‌پزی هم بر این حباب می‌دمد و فوراً کتابی را پُرمخاطب می‌کند. اما آیا کتابی این‌چنین در ادبیات می‌ماند؟ ۲۰ سال بعد باید نشانِ آن‌ها را جست.

روایت‌های خطی‌ای که امروز باب شده‌اند از غنای معنا بی‌بهره‌اند و به همین دلیل به تکنیکِ مناسب هم نرسیده‌اند. زرق و برقی‌ست که نور نئون بر آن می‌تابانند.

نوشتن برای همه خوب است اما همه نویسنده نیستند. کسی که خوب می‌نویسد لزوماً داستان‌نویس نیست. هر نوشته‌ای هم حاصل «عرق‌ریزی روح» نیست.

 

تهدید صنف

چرا داستان‌نویسان باید بر این بازار مکاره دمِ مرگ بدمند؟ همان بلایی در کمینِ داستان‌نویسان است که اندک‌زمانی پیش‌تر بر سر عکاسان واقعی آمد. حالا هر دوربین‌به‌دستی خود را عکاس می‌نامد. اعتبار صنف در معرض خطر است.

نانویسندگانِ متوهم آبروی صنف و اهلش را می‌برند و این‌چنین امنیت شغلی و امنیت خاطر نویسندگان را تهدید می‌کنند. نویسندگان را اگر بهره‌ای از اعتبار نویسندگی باشد، نه پول و برخورداری مالی‌ست نه شهرت. نویسندگان دل‌خوش‌اند که دریافتِ نقد واقعی، مواجهۀ عمیق‌تر با جامعه و رصدِ تأثیرِ اثرشان بر جامعۀ مخاطب.

دست‌های نامحرم آب را گل‌آلوده می‌کند و این کمترین را از صنف داستان‌نویس دریغ می‌کند. بازی کودکانۀ نانویسندگانی که آداب نیاموخته‌اند هر روز بیشتر و بیشتر نویسندگان واقعی را شرمگین‌تر و منزوی‌تر می‌کند. آبرو گران‌قیمت است.

 

انحراف در استعداد

دامن زدن به تبِ روایت‌نویسی و شیوۀ سری‌زنی‌ای که در کارگاه‌های داستان‌نویسیِ مشهور حاکم است، توانمندی بااستعدادهای این رشته را هم تهدید می‌کند.

انحراف در فهمِ درست از داستان، انحراف از آدابِ زیستن به‌سبکِ نویسنده، درگیر حواشی شدن، ترویج کج‌فهمی دربارۀ نوشتن، تقلیل دادنِ تلاش و کوششِ لازم همگی از عوارضِ آشپزخانه‌های روایت‌پزی و کارگاه‌های نویسنده‌تراشی برای یک نویسندۀ بالقوه‌اند.

 

تخدیر ذائقۀ مخاطب

تنزل دادنِ ذائقۀ مخاطب هنر کمی نیست. در رواجِ ابتذال خیلی نمی‌توان یقۀ مخاطب را چسبید. تقاضا همیشه هست و عرضۀ ناجوانمردانه و سودجویانه همیشه خوب جواب می‌دهد.

پنهان شدن پُشت ژست‌های فرهیختگی و عرضۀ نوشته‌هایی که هرچه هستند «روایت» و «داستان» نیستند به جای داستان و روایت، خیانتی‌ست که یک گروه خاص به ادبیات ایران و مخاطبش می‌کنند.

زیوربخشی به ابتذال، مخاطب را از جهانِ پرغنای داستایوسکی و تولستوی و همینگوی و اکو و… محروم می‌کند. این خیانتی‌ست در حقِ مخاطب. هرقدر هم این خیانت را لباسِ فاخر بپوشانی و لای هزارجور بزک پنهانش کنی، باز خیانت است.

تخدیر ذائقۀ مخاطب باعث می‌شود او همان شمّ اندکِ تمیز دادنِ خوب و بد، درست و نادرست را هم از دست بدهد و به سطحی سخیف بسنده کند.

 

انتفاع نامشروع

نه از وجهِ انسانی و به‌عنوان یک شهروند و نه از وجهِ حرفه‌ای و به‌عنوان یک داستان‌نویس نمی‌توانم سکوت کنم و انتفاع مالی و اعتباری نامشروع را نادیده بگیرم.

عده‌ای محدود بر آتشِ آنچه خود «روایت» و «کارگاه داستان‌نویسی» می‌نامند دمیده‌اند و از رهگذرش نام و نان صید می‌کنند.

اکتساب نام و نان به خودشان مربوط است؛ اما نه وقتی پای مخاطب و تخدیرش و پای تهدید صنفِ داستان‌نویس وسط می‌آید. نام و نان مالِ آن‌ها، اما نه به‌قیمتِ برهم‌زدنِ امنیت ادبیات کشور.

نوشتن را در سطحِ منجوق‌دوزی تقیل داده‌اند و هر محصولی را -بی‌ملاحظه- ادبیات می‌نامند و همه هم (از سرِ تعارف و حفظ منافع) سکوت پیشه کرده‌اند. نیازی نیست اندیشه و فلسفه و تجربۀ غنی زیستن داشته باشی، کافی‌ست اراده‌مند باشی و پیش بروی تا به‌مدد استاد صاحب‌کتاب شوی.

اما این کاسبی عمرِ درازی نخواهد داشت.

آشپزخانۀ روایت‌پزی و کارگاهِ نویسنده‌تراشی
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

خواندی؟ بعدها لای سطرهای داستانی رد این کلمات را بیاب

از دفتر یادداشت‌های شخصی حسام الدین مطهری - ۱۶ خردادماه ۱۳۹۶
از دفتر یادداشت‌های شخصی حسام الدین مطهری – ۱۶ خردادماه ۱۳۹۶

دکتر گفت: دارو بیشتر از این کمکی نمی‌کند. باید تنش‌ها کمرنگ شوند.

با این حال از مدتی قبل یک داروی کمکی به داروی تنظیمِ خوابم اضافه کرد: یک کپسول و یک قرص برای جان به در بردن از کابوس و بختک!

طبیعی‌ست که نتوانم به همکارانم یا مدیرم بگویم «نمی‌توانم تا دیروقت سرِ کار بمانم.» آن‌ها عذرم را نخواهند پذیرفت. همین دو هفتۀ قبل مجبور شدم چند شب تا حوالی ساعت ۲۴ سرِ کار بمانم. بنابراین نمی‌توانستم داروهای خواب‌آورم را بخورم.

و گاهی آنقدر کارم طول می‌کشد که موفق نمی‌شوم دارویم را سرِ وقت بخورم. شوخی نیست، نمی‌توانم بعد از خوردن‌شان روی موتور بنشینم و با خیالِ راحت و هوشیار برانم.

امشب، شده‌ام شبیهِ شبی که ماجرای کشتن یزدگرد در غربت را نوشتم. نگران نباشید، قرص‌های خواب را خوردم ولی عوضش سه شات اسپرسو کنار دستم است؛ تلخِ تلخِ تلخ، مثلِ جانم.

چند شب پیش دفترِ یادداشت‌های روزانه‌ام را ورق می‌زدم که به نوشته‌ای برخورنده رسیدم. خواندم و با هر کلمه نوشته‌ام به صورتم کوبیده شد: شرم کن، خجالت بکش.

خواب و بیدارم و می‌نویسم. اما شبی که لای گریه‌ای نفس‌گیر به خودم گفتم: «حسام! رها کن، قسمتت همین است» در برزخِ خواب و بیداری نبودم. اتفاقاً آن شب می‌کوشیدم خودم را از برزخ بیرون بکشم و بپذیرم قسمتم…

بگذریم.

گاهی اوقات آدمیزاده (نه از سرِ خستگی یا ترس یا بی‌صبری) آرزو می‌کند کاش نبود. آرزو می‌کند کاش نبود تا دیگری را رنجشی نباشد.

بگذریم. ما وارثانِ ژن‌های معمولی هیچ‌چیزمان به آدمیزاد نرفته؛ نه زیستن‌مان، نه اجابت مزاج‌مان، نه غذا خوردمان، نه حتی عاشق شدن‌مان…

به هر روی همین است که هست. این کلمات را خواندی؟ ویران می‌شوم و از میانۀ آوارم نخلِ داستانی می‌روید. هوشیار باش و روزی دیگر لای داستانی ردشان را بیاب.

اسپرسو تمام شد. با خواب لج می‌کنم. با صبحی که در راه است لج می‌کنم. با آنچه می‌دانم نیست لج می‌کنم…

خواندی؟ بعدها لای سطرهای داستانی رد این کلمات را بیاب
۵ (۱۰۰%) ۱ vote

  • اشتراک گذاری

خداوند در جزئیات است!

خداوند در جزئیات است رفیق!

خداوند در جزئیات است

دعوت‌تان می‌کنم به یک بازی ساده. یک دلمشغولی یا عادت روزانه را تصور کنید. آشپزی، فوتسال، گوش دادن به موسیقی، باغبانی، پازل‌چیدن، یا همین نوشتن، یا هر چه تو بگویی.

من آشپزی را انتخاب می‌کنم چون سریعتر منظورم را می‌رساند: دستپختِ مادرِ شما با دستپختِ مادرِ من قطعاً متفاوت است؛ حتی اگر در ظاهر از یک نوع مواد اولیه استفاده کنند. تفاوت در چیست؟ در جزئیات! در همان‌جا که خدا هست.

رازِ تمایزِ کسب و کارها، دستپخت‌ها، تکنیک‌های فوتبال، درکِ موسیقیایی، پازل چیدن و هرچه فکرش را بکنید در دیدن یا ندیدنِ جزئیاتِ -به‌ظاهر- کم‌اهمیت است.

کلیات در اغلبِ موارد تکراری‌اند، جزئیات است که سرنوشت را تغییر می‌دهد.

با یک خاطرۀ ساده چطورید؟ قول می‌دهم خواندنش برای‌تان جالب باشد:

 

مردِ ایستادۀ عصبانی

در یکی از محیط‌های کاری‌ام، اتفاقی به‌ظاهر ساده افتاد. دمِ غروبِ یک روزِ زمستانی من در اتاقم بودم که داد و فریاد مردِ ناشناسی بلند شد. بیرون رفتم. روبه‌روی میز منشی ایستاده بود و سرش فریاد می‌کشید. نگاهش کردم. نرم‌نرم بقیه هم جمع شدند. آن مردِ قدبلند در اوجِ عصبانیتش درست به‌لطافتِ یک شاخۀ تر می‌لرزید.

یکی از همکارانم صدایش را بالا برد. منطقِ «جوابِ های، هوی است!» در حالِ اجرا بود که دویدم و از یکی از اتاق‌ها صندلی آوردم. مدیرِ وقتِ من هرگز جزئیات را درک نکرد. برای نشستنِ مهمان‌ها هیچ صندلی‌ای درنظر گرفته نشده بود.

بقیۀ همکارانم را سپردم به یکی از عاقل‌مردها و شر را خواباندیم. دستِ مرد را گرفتم. همه چیز در کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاد. لمسش کردم. معجزۀ لمس! گفتم: آرام باشید، بنشینید. نشست.

دویدم به آشپزخانه و آب و چای آوردم. تعارفش کردم و همانطور که لیوان را با دستِ لرزانش برمی‌داشت گفتم: می‌فهمم عصبانی هستید، اما حتی اگر حق با شما باشد با این حال حق‌تان پامال می‌شود.

وجودِ یک صندلی برای نشستن، مشخص بودنِ روالِ پیگیریِ کارها، حضورِ کسی که پاسخگوی یک شاکی باشد… هیچ‌یک از این‌ها در محلِ کارِ سابقم پیش‌بینی نشده بود. از همۀ این‌ها مهمتر اینکه اگر آن مرد درک نمی‌شد، ممکن بود داد و هوارش به بلبشویی بدعاقبت تبدیل شود.

 

خداوند در جزئیات است

در گذشتۀ نه‌چندان دور، وقتی مردم هنوز برای هم ایمیل می‌فرستادند داستانکی دست به دست می‌شد. داستانِ مردی که به کافه‌ای رفت و یک نوشیدنی خواست. پیش از سفارش‌دادن قیمت‌ها را پرسید و با سفارشِ ارزان‌قیمتش کافه‌چی را کفری کرد. پایان‌بندی داستانِ کافه‌چی و مشتریِ جزئی‌نگرش این‌طور بود: چند سِنت انعام کنارِ فنجان…

خداوند در جزئیات است. نه؟

 

زخم‌هایی که نوشته می‌شوند

مردانِ جزئی‌نگر رو به هنر می‌آورند. شاید خیال کنید چون لطیف‌طبع‌اند و حساس. نه. لطیف‌طبعی و حساسیتِ هنرمندِ اخلاق‌گرا عارضۀ جزئی‌نگری‌ست.

مردِ هنرمندِ اخلاق‌گرا حساس‌تر از سایر مردان و سایرِ مردم می‌شود چون جزئیاتی را دیده و می‌بیند که مردم به‌سادگی از کنارش عبور می‌کنند؛ بی‌آنکه فهمش کنند.

حرفۀ من نویسندگی‌ست. چیزهایی را می‌بینم که شما نمی‌بینید و -مثلِ فردریک– زمانی آن‌ها را می‌بینم که شما مشغولِ کارهای دیگری هستید. مغفول‌مانده‌ها را می‌نویسم تا اهمیت‌شان را ثبت کنم.

فضیلتی در کار نیست، از یک ویژگی با شما حرف می‌زنم. ویژگی‌ای که امثالِ من را به حرفه‌ای به نامِ نویسندگی راغب کرده است.

من در مالِ غیر تصرف نمی‌کنم، در کلماتم با کسی شریک نمی‌شوم، از بنی‌بشری عاریه نمی‌گیرم‌شان. آنچه می‌خوانید، آنچه کلمه می‌شود، پیش‌تر بخشی از «من» بوده است.

رنجی که از بابتِ ویژگیِ خدادادی‌ام می‌برم کم‌ رنجی نیست. یک زباله‌جمع‌کُن، یک کودکِ کار، یک کودکِ جنگ‌زده، آبدارچیِ شرکت، مردی که چند روز پیش برای گرفتنِ حق و حقوقش از کارفرما در ساختمانی نیمه‌کاره فریاد می‌زد و صدایش از شیشۀ بالای ماشین‌های در حالِ عبور رد نمی‌شد، فروریختنِ ساختمانِ پلاسکو، پسِ پُشتِ طرد شدنِ محمدرضا شجریان، ساختمانِ نیمه‌کارۀ مصلی تهران و پارکینگ‌های اجاره‌داده‌شده‌اش به نمایشگاه‌های ماشین، قهرِ دو دوست… و بسیاری دیگر از این دست و بسیاری دیگر که ناگفته می‌گذارم‌شان «درد»ها و «زخم»های روزِ من و کابوس‌های شبِ من را می‌سازند.

خداوند در جزئیات است و خورشید سوزنده است. گاهی می‌توانی تابش بیاوری و گاهی نه. گاهی می‌توانی فهم‌اش کنی و گاهی نه.

دیگر چه؟ این همه و آن همه که ناگفته ماند، داستان‌هایم را می‌سازند.

گفتا چیست این ای فلان؟ گفتم که خونِ عاشقان
جوشیده و صافی چو جان بر آتشِ عشق و ولا
گفتا چو تو نوشیده‌ای در دیگِ جان جوشیده‌ای
از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا
مولوی

 

آرزومندِ جزئی‌نگری شریف

من آرزومندِ اخلاق‌گرایی و شرافتم نه اهلش. طالبِ آنم نه مالکش. منّتی هم بر سرِ خدا ندارم. داستان‌هایم را برای بهشت رفتن نمی‌نویسم و در عوض‌شان از مَلِک و مالک صله‌ای نمی‌طلبم.

این همه از دور زیباست و فریبا. اما از نزدیک چطور؟ عُرف ما را سرزنش می‌کند.

عتیقه‌ها وسوسه‌کننده‌اند اما دردسر هم دارند.


* خداوند در جزئیات است (جمله‌ای از Ludwig Mies van der Rohe معمار مشهور آلمانی-امریکایی)

خداوند در جزئیات است!
امتیاز این مطلب