در ستایشِ پاسداری از زیبایی

قبل از خواندن: گویا تلخی بر کام‌مان تیره شده. اما باید به‌هوش باشیم و از تلخ‌جانی حذر کنیم. چه بسیار نامردمی‌ها و فریبکاری‌ها که جان‌مان را می‌خراشد. دستِ نامردمان و فریبکاران گاه بسیار به ما نزدیک است؛ گاه روزگاری -برای اندک‌زمانی خرد- در دستان‌مان بوده است. آیا خباثتِ خبیثان برهان و دلیلی‌ست برای بی‌باور شدن …

ادامه مطلب

عشق راستین و میوۀ خدای‌گونه‌ای به نام جاودانگی

توجه: متنی که در ادامه می‌خوانید، باورِ من در همان تاریخی‌ست که آن را نوشته‌ام. این باور در گذر زمان و بر اساس دریافته‌های تازه‌ام دستخوش تغییرهای اساسی شده است. پیشتر عشق را معنی زندگی می‌دانستم و امروز، در انسان‌ساز بودنِ عشق تردیدهایی دارم (۱۴ فروردین ۱۳۹۸) پیش‌خوان: اول‌بار که چیزکی دربارۀ عشق نوشتم به …

ادامه مطلب

چهارراه حسرت

در ازدحامِ گرما‌زدۀ چهارراه حسرت آش‌فروش‌ها گوش‌به‌زنگِ صدای اذان بودند. چای‌فروشِ دوره‌گرد یواشکی چای می‌فروخت و دختر و پسری جوان پشت به فضای باز تئاتر شهر و چسبیده به خروجی مثلثی‌شکلِ مترو چای‌شان را سر می‌کشیدند. آفتاب رفته‌رفته کم‌رمق‌تر می‌شد. نرمه‌نسیمی از شرق می‌آمد که خنک نبود. آدم‌ها از ورودی مترو بیرون می‌زدند یا از …

ادامه مطلب

زندگی بی‌عشق چه بیهودگی فرساینده‌ای است

های افسانه! زندگی -بی‌عشق- چه بیهوده است. خواستم بخوابم. گفتگوی سادۀ چند رهگذر از پنجرۀ اتاق تو زد و روی خوابم پاشید. رختخوابم شد قایقِ دریای خیال. اگر خیال‌ها حجم داشتند، اتاقم پُر می‌شد، خانه پُر می‌شد، شهر پُر می‌شد. قایقِ خیالم بادبانی بود. باد زد. بادبانِ قایق بال شد، قایق پر کشید. در آسمان …

ادامه مطلب