داستان کوتاه کیف‌دستی

[مدت‌زمان خواندن: ۵ دقیقه] شب بود. قطار میانۀ یک پیچِ تند بود. تا چشم کار می‌کرد چراغی نبود جز لامپِ سرِ قطار که خیلی زود پشتِ یک تپه گم شد و وقتی هم قطار پیچ را رد کرد و کمر راست کرد، دیگر نمی‌شد نورش را دید. آسمان پر از ستاره بود. کیف‌دستی‌ام را محکم چسبیده بودم که طرف ماجرای خلوتِ دخترک و مردک را تعریف کرد.

ادامه مطلب

داستان کوتاه تلألو رومی فیروزه

[مدت‌زمان خواندن: ۸ دقیقه] پیش از داستان: فروردین ۱۳۹۷ تازه چند روز می‌شد که از سفرِ سوریه بازگشته بودم. مدت‌ها بود داستانی ننوشته بودم و به‌قولِ فرنگی‌ها Writer’s Block رُس‌ام را کشیده بود. از سفر که برگشتم، راهِ نوشتن باز شد. داستانی نو نوشتم و کمی بعدش «تلألو رومی فیروزه» را نوشتم و از خردادماه هم نوشتنِ رمانِ جدیدم …

ادامه مطلب

داستان کوتاه موا بِرَم تَهنا بَشُم

[مدت‌زمان خواندن: ۷ دقیقه] پیش از داستان: هر نویسنده‌ای در هر جای دنیا روزهای بن‌بست را تجربه می‌کند. فرنگی‌ها اسمش را گذشته‌اند Writer’s Block. می‌خواهی بنویسی چون حرفه‌ات نوشتن است، اما کلمات دُرست چیده نمی‌شوند یا به هر دلیل، تمرکزِ لازم را نداری. معمولاً در این دوره هیچ نوشتۀ جدیدی خلق نمی‌شود یا کسی از آن‌ها با خبر نمی‌شود. …

ادامه مطلب

یک سال داستان دنباله‌دار

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] به‌یادِ پاورقی‌های خاطره‌انگیز، مدتی قبل به‌ذهنم رسید داستان دنباله‌دار منتشر کنم. ذهنم را پس و پیش کردم و مشورت گرفتم که در کجا و چطور تکه‌ها را منتشر کنم. تا عاقبت به ایدۀ یک سال داستان دنباله دار رسیدیم. پاورقی سنتِ پرسابقه‌ای‌ست. اگرچه انتشار در قالب پاورقی معمولاً مختص ادبیات ژانر (پلیسی و فانتزی) بوده …

ادامه مطلب

خانهٔ مروارید

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] جیغِ سوتِ آماده‌باش، مرغ‌های راه‌گم‌کرده و کرختِ دریایی را تاراند. آسمان یک‌سر خالی شد. سکوی نفتی چون پشتهٔ نهنگی تیره بر رنگیِ دریا کاهلانه و بی‌تحرک جا سفت کرده بود. سرپرستِ سکو تکنسین‌ها را با شتاب خواند. چهره در هم‌کشیده بود و دل‌نگرانِ نشتیِ طلای سیاه، ابروانِ عرق‌ماسیده‌اش را خمانده بود. آماده‌باش دادند. لباسِ کار …

ادامه مطلب

ادای دینی به خرمشهر: دخترانِ جنگ

[مدت‌زمان خواندن: ۴ دقیقه] توضیح: سال‌هاست که سعی می‌کنم این داستان را بنویسم. سال‌هاست که سعی می‌کنم به خرمشهر ادای دین کنم. سال‌هاست که سعی می‌کنم ولی از سعی‌ام راضی نیستم. حالا، این است آن‌چه که امشب زاییده شد: ××× در سولهٔ حفاظت‌شدهٔ شرکتِ داسو، تکنسین‌های ماهر آخرین قطعات را سوار می‌کردند. در خیابانی در خرمشهرِ جنگ‌زده، مرد به سوی …

ادامه مطلب