دکتر گفت: «تو ۴۰ ساله نیستی، تو حالا یک نوزاد یک روزهای. حالا باید نرمنرم رشد کنی و بالغ بشوی.»
ولی خوش ندارم اینطور نگاهش کنم، خاصه آنکه میدانم برخی خرابیها، هرگز آباد نمیشوند.حالا که مینویسم، سه روز و ده ساعت و چهل و هفت دقیقه و بیست و سه ثانیه است که سیگار نمیکشم: پایانی بر دو دهه خودتخریبیِ احمقانه.
میگویند هر جا جلوی ضرر را بگیری منفعت است، اما آتش را اگر زودتر خاموش کنی، کمتر ضرر میکنی. همین حقیقت است که درونم را به آمیختهای از غرور و حسرت آغشته کرده.
بیست دقیقه پس از ترک سیگار ضربان قلب به حالت عادی برمیگردد. فشار خون طبیعی میشود و دمای دست و پا معمولی میشود.ظرف ۴۸ ساعت بعد، درک قوهٔ چشایی از مزهها واقعیتر میشود.
ظرف دو تا دوازده هفته، ظرفیت ریه بهبود پیدا میکند و گردش خون بهتر میشود.همه چیز خوب به نظر میرسد ولی…ولی دندانهایی که بر اثر کاهش جریان خون لثه و غرقگی در گازهای سمی از بین رفتهاند برنمیگردند.
اگر ۲۵ سالگی را رد کرده باشی، حتی اگر ترک کنی، اگرچه احتمال دچار شدن به بسیاری از بلایا را رفع میکنی، اما حجم ذخیرهٔ ریهات هرگز مانند قبل نمیشود، چون از جایی به بعد، ریهٔ آدمی نرمنرمنرم تحلیل میرود. آدمیست دیگر؛ زوالپذیر است. سن فقط یک عدد نیست.
آدمی در آستانهٔ چهلسالگی، وقتی سیگار را ترک میکند، روند و سرعت پیری ریهاش شبیه یک آدم عادی میشود؛ اما اگر همین آدم، در ۲۰ یا ۲۵ سالگی عاقل شده بود، میتوانست امیدوار باشد که از آسیب ساختاریِ برگشتناپذیر در ریهاش در امان مانده باشد. متأسفانه من در ۲۰ سالگی عاقل نبودم، یا دستکم در این زمینه عاقل نبودم.
همیشه ترک سیگار را به بعد موکول کردم. فردا فردا کردم و بیشتر فرو رفتم و ریههایم را بیشتر تحلیل بردم. غمانگیز است.زیر سقف خانه، توی ذلّ آفتاب، در جنگل، زیر باران، وسط نوشتن، پس از سیرشدن، حین رانندگی، در خوشی و خشم سیگار کشیدم و هی هی هی، پک پک پک خرابی به بار آوردم.
حالا سه روز و یازده ساعت و سه دقیقه و بیست و هشت ثانیه است که سیگار نمیکشم. تنفسم بهتر شده، مزهها را بهتر میفهمم، بندهٔ محل و لحظهٔ سیگار کشیدن نیستم و رنگ و رویم عوض شده ولی به بیست سالگی برنمیگردم.
با این همه، فکر کردم شاید تو که میخوانی جایی پیش از سی و پنج سالگی باشی.
بهقول قدیمیها، «ما به شما نمیرسیم، ولی شما به ما میرسید»؛ با ریههایی که هنوز وقت دارند سالم بمانند.




