دو تا مورچه رفتند لای موهاش. گیر کردند و گم شدند. موهایش دایرهدایره دارد. چمباتمه زده لب دیوار. نفسهای عمیق و پرصدایش را میشنوم. لبهایش خیساند. دمپایی پلاستیکی برای پاهایش بزرگ است. قبلاً مال داداش بود. لنگهها را اشتباهی پوشیده. ناخن انگشت اشارهاش قرمز است. زل زده به رد ناخن. وول خوردن مورچه را تماشا میکند. مورچه از انحنای بند اول انگشتش بالا میرود. «هلیا مورچهها رو نخوری ها آبجی.» مورچه روی ناخن قرمزش چرخ میخورد. میرود زیر انگشت و غیب میشود. هلیا انگشتش را بلند میکند و میگیرد جلوی چشمهای قهوهایاش. به گردنش پیچ و تاب میدهد. دنبال مورچه میگردد. نگاهش از مورچه عقب میماند. «هلیا دست نزنی به مورچهها میرن توی گوشت ها». سایۀ داداش افتاد روی موهای فر هلیا. داداش بلندتر است. پنجرههایم هلیا را گم میکنند؛ آجرهای قلعهعلیباباییام نه. از آنجا میبینم هلیا سرش را بالا گرفته تا داداش را ببیند. بوی رنگینک میشنوم.
یکی از مورچهها راهش را پیدا کرده و رفته روی گردن چینخوردۀ هلیا. آفتاب از وسط آسمان دور شده و موزاییکهایم میتوانند نفس بکشند. اگر نخلِ وسطِ حیاط نبود، پنجرههایم کور میشدند. بلند است. پنج شاخه دارد. زیرش سایه است. عصر که میشود؛ مثل همین حالا، سایه میاندازد روی پنجرهها. «نکن، میره توی گوشت ها.» داداش این را میگوید و دو دستی صورت هلیا را میگیرد و محکم لپش را میبوسد. عقب که میرود مورچه را میبیند. دستش را میبرد جلو و مورچۀ روی گردن هلیا را میگیرد. نور میافتد توی چشمهای هلیا. ابروهایش را جمع میکند. چشمهایش را که تنگ میکند، بلندی مژههایش را بهتر میبینم. با سر رد دست داداش را دنبال میکند. مورچه را ندید. بلند میشد و خندید و پستانک صورتیاش را با دندانهای کمش گاز زند. اینجوری که میکند خندهاش میرود کنار چشمهاش.
داداش از جلوی دیدم کنار میرود و برمیگردد به خاکبازی خودش زیر نخل. هلیا میچسبد به دیوارم. اینجام سایه شده، خنکایش را دوست دارم. هلیا پستانکش را از لای دندانهایش میکشد بیرون و میخواهد نرمی و خیسی پستانک را لای درز آجرهایم فرو کند. داداش از زیر نخل داد میکشد: «هلییییاااااااا کثیفه نکن». بهم برخورد. دیوارهای من سفتاند. پستانک از دستش ول شد و افتاد روی موزاییک. هلیا نشست تا پستانک را بردارد ولی یک دسته مورچه حواسش را دزدیدند. مورچهها میروند سمت خارشتر کنج دیوار. هلیا بلند میشود و خمیده خمیده میرود دنبالشان. یکی از خارها رفت لای موهاش. صدای گریهاش خورد به دیوار و توی کل حیاطم چرخید. بدون پستانک نامنظمی دندانهایش را بهتر میبینم. «چی شد این بچه؟» صدای مامان است. بوی رنگینک از همانجاست. دارند با خواهربزرگه افطاری درست میکنند. «هیچی مامان، هیچی…» داداش تند میپرد سمت هلیا. قدش بلندتر و قدمهایش سنگینتر شدهاند. دست هلیا را میگیرد و از دیوارم دور میکند. ولی هلیا غر میزند و پشت سر هم میگوید «نع..نع..نع…نع…» پاهایش را که روی موزائیکم میکوبد خوشم میآید. نرماند. دم زانوهایش بامزهاند. «اگه میرفت توی چشمت چی؟» صدای گریۀ هلیا درز آجرهایم را پر کرده بود که مینا سر رسید. نشست روی نخل و شروع کرد به آوازخواندن. هلیا ساکت شد. دنبال صدا میگشت. اشک هنوز روی گونه و توی چشمهاش بود که خندید. انگشتش را آورد بالا، نخل را نشان داد. «جیج جیج» بعد نگاه کرد به داداش. داداش روی زانو خم شده بود تا همقد هلیا باشد: «آره جیک جیک میکنه. اوناهاش، دیدی؟». هلیا دوباره مینا را نگاه کرد. دوباره رو کرد به داداش: «جیج جیجِ من.» و نمیدانم چطوری ولی ابروهایش را پیچدار کرد.
گاهی به نخل حسودیام میشود، از آن بالا چیزهای بیشتری میبیند تا من. رفتن بچهها با بابا به مغازه را میبیند. من فقط برگشتنشان را میبینم. گاهی لواشک، گاهی پفک، گاهی بستنی. هلیا نمیگذارد کسی غیر از او کیسۀ خرید را بیاورد. بابا مجبور میشود یواشکی کمکش کند. بعد خواهر بزرگه و داداش باید منتظر بمانند تا هلیا سهمشان را بدهد. مینا حسابی سروصدا به پا کرده. هلیا این بار با یکجور حرص میگوید: «جیج جیج من». داداش به جای جوابدادن میرود سمت دیوار و چشم میگذارد.
از پنجره که نگاه میکنم هلیا غیب شده. از در که نگاه میکنم میبینم پشت نخل قایم شده. داداش هی صدایش میزند. هر وقت قایمباشک بازی میکنیم دلم باز میشود. من همیشه توی تیم برندهام. توی این بازی خبره شدم و با کنجهام، پستوهام، زیرپلههام و هر چیزی که دارم این بازی را بلدم. نخل زود همه را لو میدهد. لای لباسهای روی بند رخت بهترین جاست؛ اگر خیلی سنگین و بلند نباشی. هلیا سبک است ولی کند هم هست. بلد نیست خوب قایم شود. وسط قایمباشک چسبیده به تن نخل و برآمدگی تنه را کرده توی دهانش. «ایییی این رو هم میخوای بخوری؟ بیا اینور، بیا…». تصویر تن نخل، دو چشم هلیا را پرکرده. دو نقطۀ سیاهشان، آهسته اینور و آنور میشوند. لابد باز جانوری چیزی دیده. نه، دارد به تکه نوری نگاه میکند که شاخۀ نخل هی رویش میافتد و باز غیب میشود. میخواهد با دست بگیردش. هی دست میزند به تن نخل. هی سایه فرار میکند.
داداش شیر آب را باز کرد و انگشتش را گرفت جلوی شیلنگ و آب پاشید به هلیا. هلیا پاهایش را یکی یکی و تند تند از زمین برمیدارد ولی تکان نمیخورد. حسابی که خیس شد رفت پشت نخل پناه گرفت. رد خیسی دمپاییاش را دید. داداش آب را میپاشید به تن نخل. بوی چوب خیس و خاک ازش بلند میشد. داداش شیر آب را بست. هلیا راه رفت و باز عقبکی رد خیسی دمپایی را روی موزاییک نگاه کرد و بعدش غیب شد.
من فقط صدا را شنیدم. یک نور زرد بزرگ هم بود ولی من که نخل نیستم آسمان را ببینم. شیشۀ پنجرههایم خرد شد. داداش ناله میکرد. هلیا چیزی نمیگفت. مامان جیغ میکشید. «بچهام… بچهام…» خواهر بزرگه کمک میخواست. داداش افتاده بود کف حیاط. «هلیامون چیزیاش نشه». موزائیکم از خونش قرمز شده بود. رد خیسی دمپایی که تمام میشد، هلیا خوابیده بود. دور تنش قرمز بود. قرمزی شُل بود و و گرم بود و لای شیارهای موزاییکهام سُر میخورد. فرِ موهایش را خاک گرفته بود. بوی رنگینک نمیآمد. یک بویی میآمد که مال این دور و برها نبود. مینا افتاده بود کف حیاط. سرش چسبیده بود به زمین. هیچوقت مینای قرمز ندیده بودم. لباسهای روی بند رخت پاره پوره شده بودند. در آهنیِ قشنگم مثل لباسهای روی بند رخت شده. حالا دیگر میتوانم از حفرهحفرههای توی دیوارم دورترها را ببینم؛ مثل نخل. نخل هم ساکت شده، شاید هم صدای مامان از صدای او بلندتر است.
دیربرگشتند. کم برگشتند. گاهی فلاسک و قابلمهٔ غذایشان را برمیداشتند و میرفتند بیرون شهر. مثلاً صبح که میرفتند تا عصر دیگر برگشته بودند. وقتی میرفتند میخندیدند. این بار گریه میکردند. داد میزدند. «بدو زنگ بزن بابات». بعدش دیگر هلیا قایم شده بود؛ جوری که از هر جا نگاه میکردم، حتی از حفرههای دیوارهایم، نمیدیدمش. از بیرون صدای اذان توی آسمان بالای سرم میپیچید. آسمان هیچ فرقی نکرده بود. روی زمین پر بود از چیزهای جدید؛ چیزهای فلزی، براق، تیز، سنگین و محکم. چیزهایی که فهمیدم آواز مینا را ساکت میکنند، نخل را سوراخ میکنند، موزاییک را قرمز میکنند، پنجرهها را میشکنند و توی دیوارها حفره میسازند.
من تبار خیلی چیزها را میدانم. آجرهایم مال قلعهعلیبابا هستند. پنجرههایم را از اشکنان آورده بودند. فقط این یکیها را نمیشناختم. یک آقایی به بابا گفت اینها ساخت آمریکاست.
شاید نخل بتواند ببیند هلیا کجا قایم شده. دمپاییهایش که همینجاست.
تیرماه ۱۴۰۵
این داستان ادای دینیست به جنایت جنگی ارتش امریکا علیه ایران که در شهرستان لامرد استان فارس در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴ رخ داده است. در این واقعه، ارتش امریکا برای نخستین بار، از موشکی موسوم به PrSM استفاده کرد. این موشک در فاصلۀ ۳۰–۴۰ متری زمین منفجر میشود و بدون برخورد با زمین، صد و هشتاد هزار ترکش به اطراف پرتاب میکند.




