Skip to main content

رک و راستش نه، همۀ همه‌اش نه. بیشتر یک جور چیزهای خاص، خاص هم نه اینکه خیال کنی قیمتی یا نایاب، نه، برای او خاص بود. خودش اینطور می‌گفت. اول‌بار به‌گمانم یا دوم‌بار که پرسیدم، و من از روی نوع‌دوستی، از روی محبت پرسیده بودم، گفت قصه‌اش دراز است. و آدم اگر حواس‌جمع و باادب باشد می‌فهمد که این حرف همان معنایی را نمی‌دهد که به‌نظر می‌رسد. معنی‌اش این است که دیگر نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم، چون دیگر نمی‌خواهم یادم بیاید. یعنی دل‌ودماغ بازگو کردنش را ندارم؛ یا لااقل اگر هم یک وقت حوصله‌اش را داشتم یا امیدی داشتم که گفتنش سودی دارد، الان دیگر نه حوصله‌اش را دارم نه امیدی مانده.

این‌ها را علی به من گفت و سعی کردم بی‌کم‌وکاست همان چیزهایی را بگویم که شنیده بودم. صبح، تقریباً هر صبح، می‌رفت آنجا، بی‌آنکه اسمش را بیاورد یا نیازی به اشاره باشد، منتظر آمریکانو می‌ماند. لیوانش را می‌گرفت و می‌رفت دم در، می‌نشست لبِ رف، سیگاری می‌گیراند و لابه‌لایش جرعه‌جرعه قهوه می‌نوشید و برمی‌گشت داخل، کارت می‌کشید و همیشه می‌رفت؛ مگر از دو سه ماه قبل از آن ماجرا. این دو سه ماه آخر می‌رفت لب جدول دم در و با یک‌جور لاقیدی پشت به پشت سیگار دود می‌کرد. نه چیزی توجهش را جلب می‌کرد نه واکنشی به چیزی داشت.

سعی کردم همۀ جزئیات را مثل یک فیلم تصور کنم تا بفهمم می‌شده حدسش را زد؟

پرسیدم خب چه جور چیزهایی؟ علی نگاهش را ازم گرفت و همانجور که آرنج‌ها را تکیه داده بود به سر دو زانو، زل زد به آن دست خیابان، به آن وری که مرد هر روز از سمتش راه می‌گرفت تا قهوه‌فروشی. شاید چون کوسه بود و ریش و سبیل پررنگی نداشت درشتیِ چشم‌هاش به چشم می‌آمد. شاید هم واقعاً آنقدر درشت بود که نشود انکارش کرد و در آن لحظه آن چشم‌ها در عین درشتی خیلی بی‌روح و پریده‌رنگ بود و حتی نورِ سرِ ظهر هم نمی‌توانست جلایش بدهد. گفت: چیزهایی که خاص بود. مثلاً میزی که خودش ساخته بود، تشکی که بعد از چند سال روی زمین خوابیدن بالأخره زورش رسیده بود و خریده بود، چیزهایی که شاید درست یادم نمانده ولی همه‌شان نتیجۀ جان‌کندن بودند، پس یک چیزی با خودشان داشتند، چیزی بیشتر از اسمِ یک ابزار یا وسیله. اگر وسیله‌ها زبان داشتند چی دستگیرم می‌شد؟

پیش‌ترش را بی‌اطلاعم. اگر درست خاطرم باشد، از حدود یک سال پیش دست تقدیر من را کشاند اینجا. قبلش؟ قبلش در خدمت خانوادۀ دیگری بودم، جایی حوالی الهیه. خانه قدیمی بود و صبح تا ظهر، پر می‌شد از آواز پرنده‌های جورواجور و غروب، از پنجره خنکای مطبوعی می‌وزید توی خانه. خانۀ قدیمیِ بااصالتی بود. و البته از یاد نبرم که وسیع بود؛ با حیاطی سرسبز و مبسوط. از آن‌ خانه‌هایی بود که به چشم هر صاحب‌ذوقی زیباست. ولی صاحبخانه، که البته در آن لحظه دیگر صاحبخانه نبود و فرجۀ کوتاهی داشت تا وسایل را جمع‌وجور کند، دیگر میلی بهش نداشت. از دو سه روز قبل‌ترش داشتند همۀ وسایل را می‌فروختند یا جابه‌جا می‌کردند. که خب دست تقدیر من را انداخت در گروه اول. صاحبخانه داشت از شرِ وسیله‌ها خلاص می‌شد. البته این حرف دور از ادب و قدرشناسی‌ست و من نقل قول می‌کنم. شنیدم که به پسر گفت. پسر هم که نه، سنی ازش گذشته بود. باید متوجه باشید که نمی‌خواهم بی‌انصاف باشم و حالا که اینجور شده همۀ ساعت‌ها و روزهای خوب‌مان را نادیده بگیرم. ولی خب، دلم هم صاف نیست. می‌بینید که اوضاعم چطور شده. ما هم شأن و حرمتی داشتیم. حالا خوب است به جان من نیفتاد. یعنی شانس آوردم. داشت به پر من هم می‌گرفت که مردم رسیدند. تا صبح آن روز یک گوشۀ خانه‌اش بودم. هر از گاه جابه‌جایم می‌کرد. می‌دانید دیگر، آدمیزاد است و میل به تغییر. ولی جای بزرگی نداشت. از این‌ور می‌گذاشت آن‌ور. این اواخر نه، یعنی یک سال آخر دیگر نه. تکانم نداد. بیشترِ بیشترش هم، مخصوصاً و مشخصاً این اواخر، مدام با هم بودیم. کمتر بیرون می‌رفت. اغلب بود. حالا یا لم می‌داد، یا رویم می‌خوابید و سیگار دود می‌کرد و حتی غذایش را هم همینجا می‌نشست می‌خورد. میز؟ نه، میز ناهارخوری نداشت. بشقابش را می‌گذاشت روی زانوهاش و همان‌طور که روی من کز کرده بود، قاشق می‌زد.

ما اصلاً تا آن روز نفهمیدیم. شما چیزی دیده بودی؟ نه والا، از شما شنیدم. آره، همان شب توی راهرو گفت «خب آقای سنایی، با اجازه من دارم می‌روم» و یک چیزی هم توی دستش بود. یادم نیست چی. یک چیز چوبی‌ بود به گمانم. یعنی آنقدر شوکه شدم که یادم نمانده. خیلی ناراحت شدم. این گل و گیاه حیاط را می‌بینی؟ اگر بگویم نصفش را او کاشته بود بیراه نگفتم. مثلاً همین بچه کاج‌ها. یا این موردها.ماشالا خوش حوصله بود. بله، بله، یا این گل نازها را اول او آورد کاشت، من بعداً هی قلمه گرفتم پخش کردم همه‌جا.که همه‌جا هم هست ماشالا. کود هم می‌گرفت. سمپاشی هم می‌کرد. این گل کاغذی را خودش گرفت آورد گذاشت اینجا. هیچوقت هم نگفت پولش را بهم بدهید.من اوایل فکر کردم صاحبخانه‌ست. بعدتر فهمیدم مستأجر امیرافشاری است. خلاصه که پسر خوبی بود، خیلی دلم گرفت. شاید چون یکهو گفت. ندیدم چیز سنگینی توی حیاط بگذارد. لابد هر چه را بوده خُردخُرد برده که من ندیدیم. آره آره آقا، اکه‌هی… چطور حالی‌ام نشده بود؟ ریز ریز برده. گاهی دیدمش چیزی دست گرفته می‌برد بیرون، فکر کردم خانه‌تکانی می‌کند.

من اغلب از هجدهم می‌پیچم توی چهل‌ستون و همان را برمی‌گردم به هجدهم. کوچه‌های این‌جا یکی در میان یک‌طرفه‌اند. ولی آن شب از بیرون محل پیچیده بودم توی سیزدهم و همان را مستقیم آمدم توی شانزدهم که دیدمش. گفت: «آقا ایمان خداحافظت باشه». برگشتم سمت صدا اول نشناختم. هم تاریک بود هم چهره‌اش زیر بار یک کارتن سنگین در هم شده بود. «می‌ری به سلامتی؟ کجا ایشالا؟» گفت «خدا می‌دونه.» دیدم نمی‌خواهد اطلاعات بدهد پاپیچ نشدم. یعنی می‌خواهم بگویم هیچ چیز عجیب و غریبی در کار نبود، هیچ سرنخی نبود که مثلاً پیش خودم بگویم یک جای کار می‌لنگد.

– خب خاور یا وانت ندیدی؟

– دقت نکردم، ولی نه، فکر کنم نه. خاور اگر بود که پیدا بود. وانت هم دقت نکردم.

– بعدش چی؟

– بعدش دیگر من هم مثل بقیه. توی مغازه بودم. مشتری هم داشتیم، گمانم داشتم سفارش می‌گرفتم یا گرفته بودم داده بودم بچه‌ها بزنند. شلوغ که شد از بو و سر و صدا حالی‌مان شد.

– دیدی‌اش؟

– آره دیدم. بود. نشسته بود کف پیاده‌رو نگاه می‌کرد. هر کی هم هر چی می‌پرسید یا هر حرفی می‌زد، انگار نه انگار. توی این جهان نبود.

پیچ‌ها را باز می‌کنی که چه کار کنی؟ تابستان بود که من را سر هم کرد. از صبح توی کارگاه بود تا آخر شب و آخر شب من را بست روی سقف ریو و از دماوند راه افتادیم تا خانه. همانجور که کتاب‌ها را ردیف به ردیف می‌چید به رفیقش گفت: «می‌دانی بعد از چند سال این کتاب‌ها را از این بی‌جایی نجات دادیم؟ ۵ سال.» سرِ صبحی شروع کرد با کلافگی کتاب‌ها را چندتا چندتا از گرده‌ام برداشتن و چیدن توی کارتن. بعد من را گرفت سر دوش، مثل همان شبی که اولین بار آورده بود. از در که رد می‌شدیم سرم خورد به چهارچوب. یک جا هم توی پاگرد پهلویم کشیده شد به دیوار و خراش برداشت. بعد دیگر قلقم دستش آمد و حواسش را جمع کرد. بخت خوش دیگر به جایی نخوردم. حالا تو چرا پیچ‌هایم را باز می‌کنی؟ از کوچۀ شانزدهم پیچید سمت چپ، رفتیم توی خیابان اصلی، کنار سطل. من را گذاشت زمین و با حجب و حیا تکیه‌ام داد به دیوار. حالا تو پیچ‌ها را باز می‌کنی چه کار کنی؟

کمک می‌خوای؟ خداشاهده همین را چند بار بهش گفتم و هی گفت نه نه. یک «نه»ای که انگار حرف بدی بهش زدم و بخواهد پس‌ام بزند. یک‌ورِ مبل را گرفته بود و آن یکی ور را خرکش می‌کرد روی زمین و صدایش کل کوچه را برداشته بود. مانده بودم چه کنم. رفتم جلو و دست بردم که آن سرش را بگیرم که برزخی شد. یعنی چیز بدی نگفت ها، ولی قیافه‌اش برزخ شد. «نه نه، بارِ خودمه، زحمت شما نمی‌دم.» که روراست ترسیدم ولش کردم. دمم را کردم لای پام و برگشتم.

بابا اصلاً چه کاری بود؟ خب مثل دو سه شب قبل می‌آورد می‌گذاشت چه عیب داشت؟ کلی چیز خوب لاش پیدا شد. ما هم یک نانی می‌بردیم چه عیب داشت؟ نه بابا از دو شب قبلش هی آورد. پاگیرِ ما نبود که؛ خودش هم می‌ایستاد بالای سرِمان، می‌گفت «این را ببر بارِ ثمر داریه، این آهن داره، این پلاستیکه، اون یکی رو ول کن به دردِ اسقاط نمی‌خوره.» والا ما که شاخ درآوردیم چرا همچین کرد.

من فردا صبحش رسیدم. معلوم بود تخت‌خواب و تشک صد درصد سوخته‌اند. پیش از اینکه مبل طعمۀ حریق بشود مردم رسیده بودند و مبل را کشیده بودند کنار. اهالی اینجور می‌گفتند. نمی‌شود فهمید مابقی خاکستر مال چیست. تخت و تشک را هم از پیچ‌های تخت و فنرهای باقیمانده تشخیص دادند. زیر آن‌ها هر چه بوده پودر شده و خدا می‌داند چه بودند. ولی هر چه بوده، با آن‌ها کپۀ نسبتاً چشم‌گیری درست کرده بوده و همین آتش را حسابی پرشعله کرده بوده، جوری که نبش خیابان چهلستون کامل بسته شده بوده و آن شب، از یادِ هیچکس نرفته، نه علی، نه سنایی و دیگر همسایه‌ها. مرد حدوداً شصت ساله‌ای می‌گوید به چشم دیدم توی تاریکی چیزی روی اشیا می‌ریزد و راستش ترسیدم حرف بزنم وگرنه می‌خواستم بگویم چه وضعی‌ست درست کردی؟ پیاده‌رو که هیچ، خیابان را با وسیله‌ها بسته بود و هی نفت یا بنزین می‌ریخت رویشان. آدم اینجور وقت‌ها از جانش می‌ترسد. ولی رفتم سر کوچه بالایی و همینجور هی که می‌رفتم عقبکی برمی‌گشتم نگاهش می‌کردم. «بنزین بوده.» ها، شاید، درست یادم نیست. تاریک هم بود خب. «بویش را نشنیدی مگه؟» حالا چه فرقی دارد؟ فندک که کشید شعله یک جوری بالا رفت که خودش هم ترسید و پرید عقب. بعد رفت آن‌ور خیابان ایستاد. یک چیزی هم دستش بود، شبیه کیف، از کیف گنده‌تر. ایستاد تماشا کرد. بعد کیف را ول کرد زمین. نشست. قشنگ نشست کف زمین و تکیه زد به دیوار و تا من زنگ بزنم به پلیس بود. یک لحظه رفتم کمک صدا کنم، بر که گشتم نبود.

تهران، خرداد ۱۴۰۵

حسام الدین مطهری

داستان‌نویس، مربی و منتور ورزشی. دربارۀ انسان می‌نویسم و قصه می‌بافم و به آدم‌ها کمک می‌کنم برای به‌روزی، تن‌ورزی کنند.

نظر شما چیست؟