در یکی از روزهای آبانماه ۱۴۰۱، وحید صبح زود، به روال عادیِ هر روز، کیفش را برداشت و رفت سر کار. وقتی برگشت دمِ کافه قصیده توقف نکرد و شیرآمیزِ همیشگیاش را سفارش نداد. زودتر از همیشه از محل کار بیرون زده بود. قدمزنان در سراشیبی خیابان، برگهای زرد و قرمز را لگد کرد تا به خانه رسید. ساعت ۱۴ بود.
به محض رسیدن خوابید. دم غروب، منگ و با کمی سردرد بیدار شد. گرسنه نبود ولی رفت سر یخچال و یک سیب قرمز برداشت و گاز زد. گاز سوم را میزد که تصویر روزی را که گذرانده بود مرور کرد. سیب که تمام شد رفت توی تراس و گلها را آب داد. یک مرجان، چند گل ناز، یک یاس رازقی بلند و پر و چند گل دیگر که اسمشان را بلد نبود. در این حین بارها صحنۀ خروج از شرکت را مرور کرد. جزئیات را به یاد آورد. برخی جزئیات را تغییر داد. حسرت خورد که چرا حرف دیگری نزده یا کار دیگری نکرده. فحش داد. در ذهن، با یک گالن بنزین وارد شرکت شد و همۀ طبقات را به آتش کشید. بعد از آتش بود که شیر آب را بست و دنبال کیفش گشت. روی میز کار، کنار مبل، روی پیشخان و توی اتاق خواب را وارسی کرد و بالأخره کیف را کنار تخت پیدا کرد. لپتاپش را بیرون کشید. سایتهای کاریابی را مرور کرد و برای چهار شرکت رزومه فرستاد.
صبح روز بعد وقتی بیدار شد، طبق عادت، زیر کتری را روشن کرد و رفت دستشویی. آنجا بود که یادش آمد جایی برای رفتن ندارد. دستهایش را که میشست فکر کرد: «من که بیکار نمیمونم» و توی آینه به خودش نگاه کرد که دیگر ۲۰ یا ۳۰ ساله نبود. نور مهتابی، جوگندمیِ سر و صورتش را بیشتر نشان میداد.
رفت پشت لپتاپ تا ایمیلش را نگاه کند. چند ایمیل تبلیغاتی و خبرنامه به صندوقش رسیده بود، اما از شرکتها خبری نبود. ساعت را نگاه کرد. «خب حالا زوده هنوز. تا بیان و بررسی کنند و خبر بدن… عجله نباید کرد». و آن روز خبری نشد. وحید تعجب نکرد. نگران هم نشد.
سهشنبه بود ولی روزش را مثل جمعه سپری کرد. ناهار پخت و بعد از خوردن کمی چرت زد. پیش از غروب از خانه بیرون زد تا خرید کند. کلم بروکلی، تخممرغ و نان تست خرید. داشت برمیگشت که یادش افتاد دیروز به کافه قصیده سر نزده. با کیسۀ خرید راه گرفت سمت بالای خیابان و شیرآمیز اسپرسو سفارش داد و توی ایوان بیرونی کافه یک میز دو نفره برای خودش پیدا کرد. در سمت دیگر دو دختر جوان نشسته بودند. یکیشان پالتوی شتریرنگی بر کرده بود. وحید خیلی سریع کیسۀ خرید را پشت آن یکی صندلی پنهان کرد. با پیشخدمتی که سفارشش را آورد شوخی کرد و خندیدند. نگاه دخترها برگشت سمت میز وحید. وحید وانمود کرد حواسش نیست و شیرآمیزش را جرعهجرعه نوشید. هر بار که دختر پالتوپوش سر میگرداند، وحید به پشتی صندلی تکیه میداد و نگاهش را به دوردست میدوخت. لحظهای مکث میکرد و بعد، سرش را آرام سمت شیرآمیز میآورد؛ طوری که نگاهش در بازگشت از روی میز دختر رد شود. یکی دو بار نگاهشان تلاقی کرد. نگاه طولانیتری لازم بود و بعد شاید یک لبخند. ولی همهچیز با ورود دو مرد جوان و پیوستنشان به میز دخترها تمام شد. وحید تروفرز کیسۀ خریدش را برداشت و روی میز گذاشت. درحالیکه تندتند پای چپش را تکانتکان میداد، تهماندۀ شیرآمیزش را هورت کشید. کیف پولش را از جیب کاپشنش بیرون کشید و با کیسۀ خرید از جا بلند شد تا حساب کند، اما پیش از رسیدن به صندوق، قدم کند کرد تا با پیشخدمت خوشوبش کند. کمی طولش داد. چیزی گفت که هر دو بلندبلند خندیدند. فرود خندهاش را با خودش به میز صندوقدار برد. حساب که کرد، ناگهان چهرهاش تغییر کرد و مثل آدمی که کسی در آن سوی خیابان منتظرش باشد، بیتفاوت از مقابل میز دخترها گذشت و از کافه بیرون زد.
سه سال بعد وحید بهسختی میتوانست جزئیات آن روز را به یاد بیاورد. هر صبح بیدار که میشد امیدوار بود امروز همان روزِ نجات باشد. بخشی از روز را با این امید سپری میکرد. حالا کمی به ظهر مانده به فهرست بدهیهایش نگاه کرد. یادش نمیآمد کِی، ولی میدانست از جایی به بعد نوشتن مبلغ و نام را رها کرده. هنوز بیکار بود. بهندرت کسی را میدید. بعضی روزها تهماندۀ موجودی حسابهایش را روی هم میریخت تا پول شیرآمیز یا یک قهوه را جور کند. بعضی روزها هم نمیتوانست. فهرست را بست و اینستاگرام را باز کرد. ویدئوی اول نشان میداد چطور میتوان با دستگاه ماینر خانگی پولدار شد. در دومی کسی با تورم شوخی میکرد. سومی مرد جوانی بود که میرقصید. چهارمی از طلا میگفت؛ که اگر یک سال پیش خریده بودی، الان ارزشِ پولت ۳۰۰٪ بیشتر شده بود. وحید پیاپی انگشت لغزاند و رد کرد. هیچکدام را کامل ندید. نمیدانست چندشنبه است. اینستاگرام را بست و فهرست مخاطبان گوشیاش را باز کرد. روی برخی نامها مکث میکرد. برخی را فوری رد میکرد. موعد اجارهخانه نزدیک بود. معدهاش تیر کشید. ناهار نداشت. روز عاشورا بود. لباس پوشید و از خانه بیرون زد تا شاید نذری پیدا کند.
خیابان از هر عابر و ماشینی خالی بود. سربالایی خیابان را پیش گرفت به این امید که شاید ایستگاه صلواتی دور میدان غذا بدهد. چند شب پیش آنجا چای و خرما خورده بود. آفتاب تیز میتابید. پیرهن مشکیاش همۀ گرما را جذب میکرد. از اذان ظهر کمی بیشتر نگذشته بود. عرق کرده بود. عطش داشت. هر چند قدم یک بار شروع میکرد به حرفزدن با امام حسین. «گیر کردم… گیر کردم…» و تا میخواست توضیح بدهد، حرف خودش را با جملۀ «خودتان که میدانید» قطع میکرد. موبایلش را از جیب بیرون کشید و حساب بانکیاش را نگاه کرد. نصف پول اجارهخانه را کم داشت. پاهایش ضعف میرفت و قدمهایش هی آهستهتر میشد. وقتی به میدان رسید ایستگاه صلواتی خالی بود.
توی سایۀ ایستگاه نشست و گوش تیز کرد ببیند صدای مداحی از نزدیکدست میآید یا نه. خبری نبود. چند دقیقه بعد صدای گنگ موتورسیکلت روی سکوت خیابان خش انداخت. صدا هی نزدیکتر شد. نزدیکتر که شدند وحید فهمید دو تا هستند. آهسته میرفتند. صدای حرفزدن رانندهها توی خیابان میپیچید. دست دو دختر جوان دور شکم رانندۀ هر موتور حلقه شده بود. وقتی از جلوی وحید رد شدند ظرف غذا را توی دست دیگرشان دید. ناخواسته از جا جست زد و دو قدم تا لب خیابان برداشت ولی وسط راه پشیمان شد. در بالادست خیابان، تصویر موتورها نرمنرم محو شد. وحید یادش آمد کمی نان سنگک توی فریزر دارد.
ناهار چای شیرین و نان سنگک خورد و بعد دلش خواست بخوابد. کولر را روشن کرد و دراز کشید. پهلو به پهلو شد. نشست. بلند شد. آب خورد. دراز کشید. پهلو به پهلو شد. رفت دستشویی. دراز کشید. «تو که بیکار نمیمونی بابا، بذار شب عید موقعیت شغلی واسه تو زیاد میشه. شب عیده دیگه، همه دنبال تبلیغاتاند.» با لبخندی زورکی جواب داده بود: «امیدوارم». پلکهایش را محکم روی هم فشار داد. «ببین یه کاری هست، فقط خلاقیت تو رو کم داره. یه کلینیک زیباییه کار لابیاپلاستی و بوتاکس و جراحیهای لاغری و اینا انجام میده. پول هم خوب دارند. یعنی عدد خوبی میتونی بگیری. فقط یکی رو میخوان تبلیغاتشون رو دست بگیره». قبول نکرده بود. خیلی وقت بود که موبایلش به ندرت زنگ میخورد و اگر میخورد، مامان بود؛ با سؤالهایی تکراری: «خوبی؟ چه خبر؟ ناهار چی درست کردی؟».
با درد گلو از خواب پرید. بیصدا اشک میریخت. کمی طول کشید تا نفسش جا بیاید. ذهنش خالی بود. فقط یادش میآمد داشته توی خواب گریه میکرده. «تو مردهشوری وحید، چرا نمیفهمی؟ کار کاره، چرا بیشتر از این بهش فکر میکنی؟ کارت رو بکن، پولت رو بگیر. به تو چه که طرف داره چه کار میکنه یا دروغ میگه یا چی؟» نان و چای انگار محو شده بودند. نیم ساعت هم نخوابیده بود. هنوز گرسنه بود و مغزش داشت به جای تمنای غذا، از خاطرهها چوب سرزنش میساخت. «خب الان خوبه؟ یعنی چی؟ یارو برگشت بهت گفت مارکتینگ یعنی شیکترین کلاهبرداری بعد تو دعوات شد؟ الان بیکار شدی خوبت شده؟ حتی نمیتونی یه کافه بری. دیگه نمیدونی باید چه قدمی برداری. حتی جرأت نداری به یه دختر لبخند بزنی بدبخت. داره چهل سالت میشه. چی داری؟ چی داری که بتونی بگی من این رو ساختم؟ به مامانت چی میتونی بگی بیچاره؟».
و بعد یادش افتاد که وقتی هشت ساله بود به مامان گفته بود وقتی بزرگ شدم خودم برایت جاروبرقی میخرم تا هیچوقت دیگر با جارو دستی خانه را تمیز نکنی و کمردرد نگیری. چند سال بعدترش، مامان جاروبرقی خریده بود و وحید میدانست که هیچوقت هیچ باری از روی دوش مامان برنداشته.
رزومهاش از سه سال پیش بهروز نشده بود. طراحیاش را تغییر داده بود. اسمش را گذاشته بود «سرگذشتنامۀ کاری وحید فتوتی» و یک خط روایی بصری و خطزمان زیبا برایش درست کرده بود. ولی جایی در سه سال پیش گیر کرده بود. رویش نمیشد در رزومه به تکوتوک پروژههای کوچکی که در این سه سال انجام داده بود اشاره کند. آگهیهای شغلی دنبال افرادی زیر ۳۵ سال میگشتند. باورش این بود که اسمش زودتر از رزومهاش قضاوت میشود. ایمان پیدا کرده بود که بازار کار کسی مثل او را نمیخواهد. گرسنه بود و هنوز نتوانسته بود پول اجارهخانه را جور کند.
گوشی موبایلش را برداشت. اسم مدیر سابقش را جستجو کرد. یاد «شیکترین کلاهبرداری» افتاد. وحید آن روز جلوی بقیۀ همکارها تقریباً با فریاد جواب داده بود: «اگر تو نون کلاهبرداری برات جذابه، واسه من نیست. من از این نونها نمیخورم. نمیتونم که بخورم». شست راستش روی اسم مدیر مانده بود. هی با خودش کلنجار میرفت که واقعاً امروز وقت مناسبی برای این تماس است یا نه؟ وسط پیشانیاش درد گرفت. گلویش سنگین شد. پشتش ریز و خفیف به رعشه افتاده بود. شستش تکان نمیخورد. نور صفحۀ گوشی آرام خاموش شد.
تیرماه ۱۴۰۵




