دربارۀ زندگی

گل حیاتِ من از بس که هست پژمرده…

جهان بگشتم و حقا که هیچ شهر و دیار
نیافتم که فروشند بخت در بازار
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار
ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می‌بارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه‌حصار
چنین که ناله ز دل جوشد و نفس نزنم
عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار
زمانه مردِ مصاف‌ست و من ز ساده‌دلی
کنم به جوشن تدبیرِ وهم دفعِ مضار!
مرا زمانهٔ طناز  دست بسته به تیغ
زند به فرقم و گوید که «هان سری می‌خار»
اگر کرشمهٔ وصلم کشد وگر غمِ هجر
نه آفرین ز لبم بشنوند و نی زنهار
دلم ز دردِ گرانمایه چون جگر به فغان
دماغم از گله خالی چون خاطرم ز غبار
برون ز صورت دیبای بالشم کس نیست
کز آستینِ غم، اشکم بچیند از رخسار
گل حیاتِ من از بس که هست پژمرده
اجل نمی‌زند از ننگ بر سرِ دستار!
بدان خدای که در شهربندِ امکان نیست
متاعِ معرفتش نیم ذره در بازار
اگر ز بوتهٔ خاری شبی کنم بالین
به‌سعیِ زلزله در دیده‌ام خلاند خار
عرفی شیرازی – قرنِ دهم هجری

حسام الدین مطهری

حسام الدین مطهری

داستان‌نویس، مربی و منتور ورزشی. دربارۀ انسان می‌نویسم و قصه می‌بافم و به آدم‌ها کمک می‌کنم برای به‌روزی، تن‌ورزی کنند.

نظر شما چیست؟

حسام‌الدین مطهری

من داستان‌نویس و کپی‌رایتر هستم. دربارۀ انسان می‌نویسم و قصه می‌بافم. این کار برایم نوعی جستجوگری است: جستجوی نور.

تماس:

ایران، تهران
صندوق پستی: ۴۳۷-۱۳۱۴۵
hesam@hmotahari.com