«اثاثکشی همیشه به حافظهام تلنگر زده.» دوست نویسندۀ شیرازیام آبتین مروّتی با این جمله ماجرایش را برایمان تعریف کرد. ما سه نفر بودیم اما یکیمان (بهگمانم همشهری آبتین) در میانۀ داستان عذر آورد و جمع را ترک کرد. ما در کافه کُفیشه دور هم جمع شده بودیم و من حمص را مزمزه میکردم که آبتین داستانش را ادامه داد.
«اگر صاحبخانه جوابم نمیکرد، با «گزارش جنگ» روبهرو نمیشدم. زردی اوراق اولین چیزی بود که به چشمم آمد. هشت سال پیش که به کوچۀ شانزدهمِ خیابان اسدآبادی نقل مکان کردم، کارتنِ بزرگ و سنگین را ته انباری رها کردم. با ماژیک سیاه درشت رویش نوشته بودم: «پروژههای ناتمام». یک روز قبل از تحویلدادن خانه، حین یکگیرکردن اثاثیه بهش برخوردم. دیگر نمیشد فراموش یا رهایش کرد؛ خانه باید خالی میشد. بازش کردم تا ببینم چه چیز به درد بخوری دارد و اگر دورریزی هست سوا کنم. پر بود از تکهورقهایی در اندازههای مختلف؛ بعضی با مداد، بعضی با خودکار و بعضی با ماژیک سیاه. مرورشان همان حسی را داشت که ورقزدن آلبوم قدیمی عکس. وقت تنگ بود. برخی کاغذها را جدا کردم تا دور بریزم. به ورقهای زردشده رسیدم. هیچ شیرازهای نداشتند ولی معلوم بود یکباره و یککاسه توی کارتن گذاشتهام. در صفحۀ اول، درست زیر عنوان، با قلم ریزتری نوشته شده بود: «نسخۀ نهم: نهایی، شهریور ۱۴۰۵». از دیدن اسم خودم در پایین صفحه و مقابل عنوان «گردآورنده و ویراستار» یکه خوردم. یک ضربدر قرمز هم کنارش بود. در صفحۀ زیرین، بالا سمت چپ، با خط خودم و با خودنویس نوشته بودم: «روزشمارِ استخراجشده تناقض دارد.» جوهرِ آبیِ نقطۀ انتهایی روی کاغذ پخش شده بود.
اینگونه بود که با گزارش جنگ مواجه شدم. در میانۀ تابستان ۱۴۰۵ از من خواسته شد خردهروایتهایی دربارۀ جنگ امریکا و اسرائیل علیه ایران جمع کنم و یک کتاب خواندنی و ماندگار آماده کنم. قبول کردم چون پوللازم بودم و کارش کمزحمت بود. ولی چرا منتشر نشده بود؟ بهش میخورد ۲۰۰ ورق باشد و غیر از صفحۀ عنوان، همۀ صفحهها تر و تمیز بودند. به حافظۀ زینت اعتماد بیشتری دارم ولی او هم گفت یادش نیست. ولی شب موقع خواب (این وقتیست که اسبِ حافظه رها میتازد) بیمقدمه گفت: «همون بعد جنگ بود دیگه» و اینچنین، خودم را نشسته در پشت میزی در خیابان سمیه یافتم.
صبح روز بعد دیرتر از معمول بیدار شده بودم. زینت صبحانهاش را تنها خورده و رفته بود. لقمهای نان و ارده توی دهانم گذاشتم و رفتم سمت انباری. برگشتم سر کارتن و ورقهای گزارش جنگ را با خودم آوردم توی خانه. مبلها را فروخته بودیم. فرش را جمع کرده بودیم. سرامیک کف سرد بود ولی وسعت بیمزاحم و رنگ خاکستریاش کمک میکرد ورقها را بهتر ببینم. هال پر از ورقهای گزارش جنگ شده بود.
در فهرست دنبال «روزشمار» میگشتم و پیدایش نمیکردم. ایراد از من بود که مطابق انتظار یا روال رایج ایننوع کتابها، انتظار داشتم روزشمار در واپسین صفحهها باشد، در حالی که درست بعد از مقدمه بود. اوراق را به ترتیب صعودی به ردیفهای دهتایی تقسیم کرده بودم و حالا بیست و یک ردیفِ دهتایی داشتم. بنابراین باید خودم را میرساندم به وسط هال، جایی که با عنوان نهچندان درشتی، «روزشمار» دیده میشد. اما در میانۀ راه چشمم خورد به «مقدمه». گفتم شاید مقدمه سرنخی به دستم بدهد. خم شدم و دولا خواندمش. صرفاً ۲۳ کلمه بود که بهشکل یک پاراگراف درشتقلم وسط صفحه حروفچینی شده بود: «از کار درنیامد. فعلاً باید صبر کنم. در پایان، امیدوارم بتوانم مقدمه را هم سامان بدهم. فعلاً این بماند اینجا که یادم نرود.»
رفتم زیر کتری را روشن کردم و تا جوش بیاید بین کاغذها ایستادم. عنوان بخشها را میشد خواند: «روایت موسیقی»، «روایت خیابان»، «روایت مردمداری»، «روایت بازار»، «روایت صنعت»، «روایت ساحلنشینان». یادم است یک بار میخواستم ادامهای بر رمان اولم «شوربختان» بنویسم و بعد از چند روز پیریزی طرحِ رمان براساس بازگشت یکی از شخصیتها، وقتی داشتم برای زینت تعریفش میکردم یادم آمد آن شخصیت دیگر وجود ندارد چون در انتهای داستان قبلی مُرده. با این حال بعید میدانم نوشتن مقدمه بر کتاب را بعد از نُه ویرایش تمام نکرده باشم. عنوان بخشها هم زیادی بیظرافت و سردستی بودند. نمیتوانست کار من باشد. ولی خب، خودِ کتاب اینطور میگفت.
قدمزدن لای اوراقِ از هم پاشیدۀ روی زمین نشان میداد مجموعهای از خردهروایتهاست که نه یک راوی مشخص، بلکه راویان متنوعی دارد. مثلاً در «روایت ساحلنشینان» مجموعاً هشت روایت بهنقل از ساکنان مناطق ساحلی خلیج فارس آمده که در روزهای جنگ در همان محدوده زندگی میکردند. این بخش چند پانوشت هم دارد که اگر نبودند مشکل میتوانستم برخی واژهها را بفهمم. در بقیۀ فصلها (غیر از فصل روایت رزمندگان و فصل روایت مذاکرهکنندگان) هیچ پانوشتی نیامده. اما فصلهای رزمندگان و مذاکرهکنندگان تغییر لحن و نثر آشکار دارد. واژههایی مانند «بعثت مردم»، «بصیرت»، «انسجام ملی»، «تا پای جان»، فقط در همین دو فصل آمدهاند و البته نثر و صدای نویسنده هم بهوضوح با سایر فصول تفاوت دارد. فصلهای «روایت بازار»، «روایت صنعتگران» و «روایت نسل زد» فقط عنوان داشتند. و ذیل عنوان هیچ جمله یا پاراگرافی نبود.
گمان میکردم میتوانم تا قبل از برگشتن زینت از سر کار، همۀ روایتها را یک دور بخوانم. افسار زمان (طبق معمولِ این جور موقعیتها) از دستم در رفت و محاسبهام اشتباه از آب درآمد؛ نه فقط دربارۀ زمان، که دربارۀ خود خواندن هم. جملههای پایانی از روایت اول از فصل «روایت مردم» نصفهنیمه بود. از این هم که بگذریم (که البته نمیشد ازش گذشت) فصل «روایت بازار» دوباره من را به فصل «روایت مردم» برگرداند. نه اینکه متن روایتها تغییری کرده باشد؛ من دیگر همان خوانندۀ بار اول نبودم.
در روایت بعدی، یک زن به نام حنانه به اتفاقی که در «روز چهلوسوم، میدان انقلاب، حوالی ساعت ۲۱» رخ داده بود اشاره میکرد. مشابهش را در فصل دیگری دیدم. تاریخها متفاوت بودند. در نسخۀ کامپیوتری همان روایت با قید «روز سیوسوم» شروع میشد. با مداد تاریخ را دور گرفتم و رفتم سراغ روایت بعدی. روایت رانندۀ تاکسیای بود که گفته بود روزهای حمله ماشینش را خوابانده و به شهرشان برگشته است. آشنا به نظر آمد. لااقل «راننده تاکسی» آشنا بود. کجا خوانده بودمش؟ کمی از وقتم صرف پیدا کردن آن یکی راننده تاکسی شد. بهزودی فهمیدم انتخابگر ارادۀ من نیست.
چهار بار به روایت تاکسی برگشتم. دروغ چرا، بار آخر ذهنم قفل شده بود و نمیدانست چرا دنبال تاکسیست. همیشه چند قدم راه رفتن ذهنم را از بنبست نجات داده. چای دم کردم و پای گاز یادم افتاد دنبال جملهای میگشتم که مطمئن بودم خواندهام، اما هرچه بیشتر میگشتم ناامیدتر میشدم. زیر عنوان روایت، دستخط خودم را دیدم: «با روایت سوم بازار تطبیق داده شود.» روایت سوم را از لای کاغذها بیرون کشیدم. ربطش را نفهمیدم. کنار یادداشت قدیمیام نوشتم: «اشتباه.» چای ریختم. خواستم «اشتباه» را خط بزنم که چشمم خورد به «مهم: روایت یازده از خیابان». از گرسنگیام فهمیدم ظهر شده. افتادم دنبال روایت یازده از خیابان که دیدم جان ندارم. رفتم ببینم چیزی توی یخچال داریم یا نه. حتی به برق هم وصل نبود؛ کاملاً آماده برای جابهجایی.
از نظمی که در ابتدا ساخته بودم اثری باقی نمانده بود. مسیرم با شمارۀ صفحه یا سرصفحهها مشخص نمیشد، یادداشتها و علائم من را دنبال خودشان میکشدند. در یکی از روایتها «همه در خیابان بودند». کنار عنوان یک = گذاشته بودم. و پایینتر یک ضربدر. کنارش هم یک نامساوی. روایتی دیگر بود که میگفت «ما رفتیم جای امن». این هم علامت مساوی گرفته بود. ضربدر چی را نشان میداد؟مرد ۳۸ سالهای روایت کرده بود که تمام چهل روز تبادل آتش را در زیرزمین نانوایی برادرش گذرانده و تنها چیزی که از آسمان دیده، گرد آردی بوده که هر بار با باز شدن در توی هوای نمناک زیرزمین معلق میشده. این هم مساوی داشت و ضربدر هم.
وقتی زینت برگشت نمیدانستم چند روایت خواندهام و راستش علائمم آنقدر ضدونقیض شده بودند که دیگر نمیتوانستم از معنی و ارتباطی که ساخته بودم سردربیاورم. هر بار که برمیگشتم، چیزی سر جایش قبلیاش نبود؛ نه اینکه حذف شده باشد، نه، نه لزوماً حذف شده بود؛ نوشتهها و علامتگذاریهای من و خودِ روایتها به نقیضهای علیه هم بدل میشدند که گیجم میکرد. زیر یکی از روایتها نوشته بودم: «ارجاع به روایت بازار». چند صفحه جلوتر، کنار روایت بازار، همین جمله با خط خودم تکرار شده بود، با این تفاوت که این بار زیرش نوشته شده بود: «ارجاع به روایت مردم». ولی این یکی خط من نبود. مداد من هم نبود. رنگ قرمز داشت. سردرد شده بودم. نمیفهمیدم از گرسنگیست یا آشفتگی. زینت هم گفت: «خیلی اینجا رو شلخته کردی ها.»
تا غروب جلوی هشت یا نُه روایت نوشتم: «متفاوت با…». یک بار خط زدم و بهجای همگیشان نوشتم: «متناقض…» و بارِ دیگر خط زدم و نوشتم «متضاد». در چند رفت و برگشت تغییر دادم تا «تعارض» به دلم نشست. جملههای پرشماری هم بود که با آنچه خودم از جنگ تجربه کرده بودم همخوانی نداشت. ولی اسم من روی صفحۀ عنوان کتاب بود.
پیش از خواب دلم راضی نشد ورقها را جمع کنم. به زینت قول دادم صبح زود، قبل از آمدن کامیون، هال را مرتب کنم. قانع نشد. از «هوم»ی که در تاریکی گفت فهمیدم. ولی چیزی هم نگفت. چشم که بستم دیدم بیشتر وقت را صرف خواندن نکردهام؛ صرف برگشتن کردهام.
زینت معلم حساب است. خودش هر بار این را میگویم فوراً تصحیح میکند: «ریاضیات». صبح لای غرولندهایش بابت شلختگی کاغذهایم گفت: «مگه نداری فایلش رو؟ خب بده این نوتبوک ال ام گوگل و هر چی سؤال داری بپرس.» به روی خودم نیاوردم و به جریان کشفم ادامه دادم. روی یکی از برگهها ضربدر قرمز بزرگی بود. سرصفحه را نگاه کردم: «روایت هنرمندان». از زینت پرسیدم: «تو این رو علامت زدی؟» نشنید. روایت اول تاریخ نداشت. روایتی بود از کسی که تلاش میکند تکنگاریهایی از روزهای جنگ و آتشبس از اسفند ۱۴۰۴ تا اول تیر ۱۴۰۵ بنویسد. متن در پاراگراف اول تمام میشد و فقط همین را توضیح میداد. به جز ضربدری که کنارِ عنوان روایت میدیدم هیچ علامت دیگری نبود. ضربدر قرمز رنگ بود. من مداد قرمز نداشتم. در صفحۀ بعد همان دستخط قرمز نوشته بود: «راوی باز دارد ساز خودش را میزند.» کنار اسمم در صفحۀ عنوان همان مداد قرمز نوشته بود: «هه، ادعا». داد زدم: «زینت اینا چیه؟ چی نوشتی؟»
– من؟ من چه کار دارم به کاغذهای تو؟
– پس این قرمزها چیه؟
مداد قرمز برای خودش نوشته: «برگرد»، «دوباره بخوان»، «برو به روایت بابک»، «فقط نگاه کن»، «چیزی پیدا نمیکنی»، «سرهمبندی؟ آخ آخ آخ». دستخط زینت اینطور نیست. همانطور که جواب میداد از اتاق خواب آمد سمتم. «باز چی شده دنبال مقصر میگردی؟» همۀ ورقها ردی قرمز داشتند. برخی بیشتر، برخی کمتر. «لابد خودت نوشتی.» زل زدم بهش.
چندتا از قرمزها را کنار هم چیدم. دستخطها یکسان نبودند. اندازۀ حروف هم. برخی فقط علامت یا ضربدر یا خطخطی بودند. برخی دیگر جملههای کامل. در چندجا روایتها ویرایش شده بودند. قرمزها امضا نداشتند. شروع کردم به جمعکردن کاغذها. دیگر نظم و ترتیبشان مهم نبود. یکییکی از روی سرامیک برداشتم. به صفحۀ عنوان که رسیدم، اسمم را ندیدم.»
این ماجرا را در شبی از شبهای آذر ۱۴۱۳ تعریف کرد. من تمام مدت، صبورانه گوش کردم تا برسد به «اسمم را ندیدم».
خردادماه ۱۴۰۵ – تهران




