چه کسی درباره ایران راست میگوید؟ هر بار واقعهای رخ میدهد و ماجرایی در رسانهها روایت میشود، دنبال پاسخ میگردیم. جواب برای ما، کموبیش گنگ است. آنهایی که صاحبرسانهاند، احتمالاً جواب را میدانند ولی ما شهروندان عادی که در شکلگیری یا روایتگری رخدادها نقش تعیینکننده نداریم، دنبال پاسخی هستیم که پیش ما نیست. پس جواب کجاست؟
پاسخ پیش هر کسیست که داستانگوی ماهرتری است.
جنگِ داستانها
اگر داستانگوی ماهری نباشی، میبازی. جهانِ تجارت این را میداند. جهان سیاست و قدرت هم. برخلاف تصورِ عمومی، عصرِ داستان طی که نشده هیچ، قدر و قیمتش بیشتر شده. حالا، در زمانۀ انفجار اطلاعات و توسعۀ هوش مصنوعی، کسبوکارهای بزرگ برای یافتن داستانگو آگهی استخدام منتشر میکنند و دستمزدهای چشمگیر پیشنهاد میدهند. در جهان قدرت و سیاست چه؟ بهخیال من، جنگافزارها تعیینکنندهاند اما بیداستان، هیچ جنگافزاری سوختِ شلیک ندارد.
صورتهای متنوع داستان
داستان فقط آن چیزی نیست که در کتابها یا فیلمها میخوانیم و میبینیم. از نظر من هر خبر و تحلیل و گزارش و اظهارنظر و سخنرانی و فرستۀ دیجیتال در شبکههای اجتماعی، هر نوع از رسانه، ابزاریست برای نشر داستانِ قدرت. سادهلوحیست اگر گمان کنیم رسانهها خلق میشوند تا حقایق را برای مخاطبان آشکار کنند. نه، رسانه ابزاریست در دست قدرت برای فرمانپذیرکردن افکار و احساسات عمومی.
پیشکوستانِ داستانپردازی
در فرهنگ سخن، برابر جنگ نوشتهاند: «زد و خورد با جنگافزار میان گروهها، اقوام یا کشورهای دشمن. مقابله و برخورد نیروهای نظامی. حرب. پیکار. نبرد». اینکه با شنیدن واژۀ جنگ، یاد جنگافزارها بیافتیم بدیهیست. اما اگر بگویم جنگهای جهان از آغاز تا امروز، همگی جنگی داستانی بودهاند احتمالاً انگِ «پرتوبلاگویی» میخورم.
زندگی هر یک از ما داستان است. و در این داستان، همۀ ما بخشی از داستان و خالق داستانیم. داستان میگوییم تا عشق بورزیم، تا تجارت کنیم، تا بفروشیم، تا عزت بخریم، تا قدرت بگیریم. بشر همواره امیال و خواستهها و مقاصدش را بهلطف داستان دنبال کرده. عشق و نفرت و سلطهجوییاش را بهکمک داستان به پیش برده. پیشینۀ داستانگویی بشر به غارها و نقوش سادۀ خطی برمیگردد.
بشر از دیوار غارها و بدون خط آغاز کرده و هر چه پیشتر آمده، مهارت و ابزارش را غنیتر کرده. در تاریخ پس از اختراع خط، بسیاری از اقوام داستان گفتهاند. بسیاریشان از صفحۀ روزگار محو شدند و نسلشان منقرض شد و برخی هم ادامه یافتند.
داستان ابزار است
همه چیز از ذاتِ سلطهجو و تمامیتخواهِ نوع انسان سرچشمه میگیرد. آدمی در پی تسلط است، بنابراین سرگرمی، وحشتآفرینی، تشویق، تحسین، تطمیع، به هیجانآوردن و… همگی روشهای متنوع یک هدفاند.
این تصور که برخی رسانهها راستگو هستند و برخی دیگر دروغگو، این تصور که آن یکی راست میگوید و طرف مقابلش کذاب است، این تصور که چون این دروغ میگوید پس دیگری راست میگوید، همه توهمیست که مهارت داستانگو در ذهنها پدید میآورد. هر چه داستانگوی بهتری باشی، بیش از دیگران متقاعدکننده بهنظر میرسی. هدف همین است: تسلط بر گروه مردم.
داستان جنگ میآفریند
حتی قبایلیترین جنگهای کهن در کنجترین گوشههای تاریخ و جغرافیای جهان، محتاج داستان بودند. داستان بود که «خوب و بد» و «دوست و دشمن» و «حق و باطل» تعیین میکرد. داستان بود که به مردان جنگی دستاویزی محکم و دلیلی روشن میداد. داستان بود که خونها را به جوش میآورد و خشم و کین را راهبری میکرد.
اگر در گذشتههای دور، ریشسفید میتوانست با روایتی کوتاه از زاویۀ دید خودش، قوم و قبیله را با خود همنظر و همنبرد کند، در جامعۀ گستردۀ امروز، این رسانهها هستند که داستانگویی میکنند. منظورم از رسانه، مجموعهای از ابزار رسانه است نه یک نوع خاص آن. این رسانهها هستند که بذرِ باور، هیجان، انگیزه و حرکت را در ذهنها میکارند و دلها و ذهنها و قدمها را جهتدهی و راهبری میکنند.
یک منظره، یک رویداد، یک ساعت از روز یا یک مکان را میتوان به هزاران شیوه توصیف و معنی کرد. تعداد روایتها، به عدد راویان است. درختی در دل شب را میتوان «شوم» یا «هماگون» تفسیر کرد؛ بستگی دارد به نوع نگاه و نیت راوی.
شلیک هر گلوله، نه نقطۀ آغاز یک ماجرا یا جنگ، بلکه نتیجۀ اثریست که داستان بر دل و ذهن شلیککننده نهاده است. چاشنی، باروت نیست؛ قصه و باوریست که آن قصه برساخته. ارزشگذاری مشاهدهگران یا شنوندگان هم، تابعیست از داستانی که باور کردهاند.
قاتل میتواند قربانی باشد؛ اگر داستان اینطور روایت کند. قربانی ممکن است قاتل بهنظر برسد؛ اگر داستانگو اینطور جا بیاندازد. خیانت ممکن است شرافت و شجاعت تلقی شود. دفاع ممکن است دهنکجی و لجاجت و زیادهخواهی برداشت شود. ظلمستیزی ممکن است حماقت تفسیر شود. خشونت ممکن است رشادت تعبیر شود. همۀ این امکانها و احتمالها به داستان و داستانگو بستگی دارند.




