رمان کلت۴۵

برایِ حسام‌الدین مطهری و «کلت 45»اش

معید داستان: ((آدم ها همیشه فکر می کنند اتفاقات بد فقط مال دیگران است.امّا چرخ زندگی می چرخد و بالاخره روی تلخش را به همه نشان می دهد.درست وقتی حواست به خوشی هاست بلا یک حفره در زندگی ات پیدا می کند.آن وقت خودش را مثل خون مسموم توی رگ های زندگی می دواند و همه ی عضلات کاری را فلج می کند))-از متن کتاب
این روزها کمتر کافه ای پیدا می شود که اداهای شبه روشنفکرانه درنیاورد،تیریپ آرت نداشته باشد و بازدم کافه نشینان اش عاری از دود سیگار اجازه بدهد چهره ی همراه آن طرف میزت را صاف و روشن ببینی.به تحقیق ((کافه کراسه)) از خوب های روزگار ماست.در این شهر شلوغ شاید جزء معدود مکان هایی باشد که می توانید در آن چند نفری خلوت کنید،کتاب بخوانید،گپ بزنید و به قیمتی مقبول نوشیدنی بنوشید نه به قیمت خون جدّ پدری تان….بگذریم…..
اوّل بار با حسام الدّین مطهری در کافه کراسه آشنا شدم.((کلت45)) محصول بیست و چهارسالگی اوست.موضوع رمان اوّلین نکته ای است که توجّه خواننده ی دهه شصتی را به خود جلب می کند.
(توضیح ضروری:واقعیت آن است که در عرصه ی سیاست مسخره ی این روزها،میان دو شوخی اصولگرایی و اصلاح طلبی جایی برای ما چپ-ذات های مسلمان نیست و همین می شود که در عمل،تمام اعتراض مان در نقد کانون های قدرت و ثروت خلاصه می شود.این دو خط را نوشتم که بگویم برای این جماعتی که توصیفش رفت،انشعاب مجاهدین ملعون خلق از جریان فکری چپ گرایانه همان قدر پیچیده و رازآمیز و جذّاب است که مثلّث برمودا برای پژوهشگران.این واقعه ی مگو مانده ی تاریخ معاصر ایران آنقدر جای کار دارد که وقتی جلیل سامان “پروانه” و خصوصآ “ارمغان تاریکی” را بر محوریت آن می سازد،می شود یکی از بهترین های حافظه ی سریالی مان….بگذریم…..)
حسام الدّین مطهری در ((کلت45)) از حفره ی بلایی می نویسد که در میان اعضای یک خانواده ی مبارز دهان باز کرده است.((درام)) به درستی بین همین اعضا و در قالب های مختلفی همچون مجاهد خلق و کمیته چی انقلابی شکل می گیرد.رمان به اندازه ی جنایت های تاریخی منافقین تلخ و بی رحم است.هرچند نویسنده لحظاتی از متن را در منجلاب شعارزدگی سپری می کند امّا به نظر می رسد نکته ای را دریافت کرده که برگ برنده اش محسوب می شود.نکته ای که باعث شده پایان بندی رمان با کلیشه ی ((زندگی شیرین می شود)) ختم نشود و مثل هم قطاران اش به مخاطب امید واهی تلقین نکند.((کلت45)) خوب شروع می شود و راضی کننده هم به پایان می رسد.
((او سه ماه اوّل سال را فقط درس خواند.شاهکار نبود امّا بهترین معدّل را گرفت.در آن شرایط کسی از دانش آموز انتظار نداشت در زیرزمین خانه اش برق هسته ای تولید کند))-از متن کتاب
هرچند رمان نشانه هایی ضعیف مبنی بر ظهور نویسنده ای با قلمی قابل تامّل با خود همراه دارد امّا نمی توان از لحاظ فرم خیلی در مورد آن صحبت کرد.فارغ از مراسم رونمایی کتاب که امیرخانی را با خود داشت،باید اذعان کرد که اگر امیرخانی ها فرزندان ((زن زیادی)) جلال بودند،اینک مطهری و احتمالآ نویسندگانی که در ادامه ی این سال ها بروز خواهند کرد به مثابه ی نوه های این شجره نامه ی ادبیات داستانی،تاثیرپذیری غیرقابل انکاری از پدیده ی رمان نویسی معاصر ایران،رضای امیرخانی خواهند داشت.
به هر حال ((کلت45)) به وضوح ورود جدّی دهه شصتی ها را به وادی ناایمن رمان نوید می دهد….

((هنوز مغزهای پر شده از فرمول های ریاضی و فیزیک نتوانسته بودند دستگاهی برای اندازه گیری میزان شور آدم ها بسازند.بعدها هم چنین چیزی ساخته نخواهد شد.راز انرژی این ماه،این قدرت تکان دهنده،فقط بین مردم ایران و خدا می ماند))-از متن کتاب

حسام الدین مطهری

حسام الدین مطهری

داستان‌نویسم. دربارۀ انسان می‌نویسم و قصه می‌بافم. این کار برایم نوعی جستجوگری است: جستجوی نور. این روزها برای امرار معاش به حرفۀ کپی‌رایتینگ مشغولم.

نظر شما چیست؟