رمان کلت۴۵ نوشته حسام‌الدین مطهری

داستان نوشتن رمان کلت۴۵

هر روز کولۀ ۵-۴ کیلویی را با بارِ لپ‌تاپ و شارژر و کتاب و خودکار و کاغذِ خبر به‌دوش می‌کشیدم تا دفترِ روزنامه. کارم را پشتِ میزی قدیمی و روی صندلی‌ای که تکیه‌گاه نداشت شروع می‌کردم و تا نزدیکای غروب…

رمان تذکره اندوهگینان

اندوه بزرگسالی به‌جای مشت نوجوانی

دورۀ راهنمایی روزهای ویژه‌ای بود. پدرم کسب و کارش را عوض کرد. اجاره‌نشین شدیم. دروۀ بلوغ بود. بعد از سال‌ها خانه‌مان را عوض کردیم. رفتیم جایی نسبتاً پرت و اجاره‌نشین شدیم. جای جدید آپارتمان دلگیری بود. جایی غریب وسط بلوک‌های…