اندوه بزرگسالی به‌جای مشت نوجوانی

دورۀ راهنمایی روزهای ویژه‌ای بود. پدرم کسب و کارش را عوض کرد. اجاره‌نشین شدیم. دروۀ بلوغ بود. بعد از سال‌ها خانه‌مان را عوض کردیم. رفتیم جایی نسبتاً پرت و اجاره‌نشین شدیم. جای جدید آپارتمان دلگیری بود. جایی غریب وسط بلوک‌های غریبه‌تر. آدم‌های جدید روی خوش نشان نمی‌دادند. هربار می‌خواستم بروم بقالی یا وقتی راه می‌افتادم …

ادامه مطلب