تو گویی همذاتِ ژاندارکم

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] بر مقامِ قضاوت نشستنِ کسی که خود قضاوت می‌شود چندان عقل‌اندیشانه نیست. گفتنِ جملهٔ آغازینِ این نوشته هم به خوش‌عاقبتی نزدیک نیست. با این همه چه باک که بگویم نسلِ داستان‌نویس هم‌سن و سال یا کمی بزرگتر از من بیش از آنکه فقرِ تکنیک یا فنِ داستان‌نویسی داشته باشد، حقارتِ معنا دارد.

ادامه مطلب

غریب آن زایندهٔ بی‌قدردان

[مدت‌زمان خواندن: ۱ دقیقه] هر کتابِ زاده‌شده ابتر و ناتمام است، مگر آنکه به دستِ خواننده‌ای برسد و خوانده شود. عصارهٔ جانِ نویسنده دست به دست می‌چرخد و اینگونه حیاتی مستقل می‌یابد، بی‌آنکه وفادارانه جرعه‌ای از آبِ بقا به زاینده و خالقِ خود بچشاند. عسر و حرجِ نویسنده، اندوه و شادیِ او و زاده شدن و مرگش همه بی‌خبر …

ادامه مطلب

مردِ تیغ‌کشیده، هم زخم می‌زند هم زخم می‌خورد

[مدت‌زمان خواندن: ۱ دقیقه] چند روز است می‌خواهم بگویم یا بنویسم: «می‌دانم کجای‌تان می‌سوزد.» و اطمینان دارم از کمّ و کیفِ این جمله. اگر سوختن نبود، جماعتِ سردرگریبانِ کپی‌بردارِ تنگ‌نظر چشم چشم نمی‌کردند و دنبالِ سرِ خبرها راه نمی‌افتادند تا بلکه جایی اسم و نشانم را گیر بیاورند که به طعنه و هجو یادم کنند. رها کنم. نیامدم که …

ادامه مطلب

مزخرفاتِ ذهنی دربارهٔ نویسندگی

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] طیفی از نویسندگان و علاقه‌مندان به کتاب هستند که خوب بلدند در این برهوتِ کتاب‌خوانی و بیابانِ اتفاقاتِ خوشِ حوزهٔ کتاب، برایِ خودشان گعده‌ بگیرند و دور هم جمع شوند و قهوه‌ای بخورند و سیگاری بکشند و گپ بزنند و «هی… هی… روزگار…» بگویند. گیرم که خیلی‌ها به این گعده‌هایِ روشن‌فکری خرده گرفته‌اند و تقبیح‌اش …

ادامه مطلب

می‌خواستم یکی از کتاب‌هاتون رو برام امضاء کنید

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] حرفِ جدیدی ندارم بزنم. بهشتِ خدا دور است؛ خیلی دور. و تضمینی هم وجود ندارد که در آن‌جا چاپخانه و کتابخانه و کتاب‌فروشی باشد. یا جایزهٔ نوبل باشد، یا لذتِ یکهو پول‌دار شدن یا این‌که دوره‌ات کنند و برایِ کِل بکشند و زن‌ها با حسرت به زنت نگاه کنند و مردها بهت غبطه بخورند. از …

ادامه مطلب

آه… رؤیای نویسنده شدن!

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] رؤیای نویسنده شدن… از دفترِ یادداشت‌های شخصی: گاهی دلم می‌خواهد مثلِ گذشته خوش‌خیال باشم. آرزو کنم، برایِ آرزوهام به در و دیوار بکوبم. گاهی این‌جور می‌شوم و خیلی زود به واقعیت برمی‌گردم. مثلِ پایانِ یک سواری در شهرِ بازی، من می‌مانم و کیفی که تمام شده است. هنوز گاهی پیش می‌آید که فکر کنم یک …

ادامه مطلب