تو گویی همذاتِ ژاندارکم

بر مقامِ قضاوت نشستنِ کسی که خود قضاوت می‌شود چندان عقل‌اندیشانه نیست. گفتنِ جملهٔ آغازینِ این نوشته هم به خوش‌عاقبتی نزدیک نیست. با این همه چه باک که بگویم نسلِ داستان‌نویس هم‌سن و سال یا کمی بزرگتر از من بیش…

غریب آن زایندهٔ بی‌قدردان

هر کتابِ زاده‌شده ابتر و ناتمام است، مگر آنکه به دستِ خواننده‌ای برسد و خوانده شود. عصارهٔ جانِ نویسنده دست به دست می‌چرخد و اینگونه حیاتی مستقل می‌یابد، بی‌آنکه وفادارانه جرعه‌ای از آبِ بقا به زاینده و خالقِ خود بچشاند.…

مردِ تیغ‌کشیده، هم زخم می‌زند هم زخم می‌خورد

چند روز است می‌خواهم بگویم یا بنویسم: «می‌دانم کجای‌تان می‌سوزد.» و اطمینان دارم از کمّ و کیفِ این جمله. اگر سوختن نبود، جماعتِ سردرگریبانِ کپی‌بردارِ تنگ‌نظر چشم چشم نمی‌کردند و دنبالِ سرِ خبرها راه نمی‌افتادند تا بلکه جایی اسم و…

مزخرفاتِ ذهنی دربارهٔ نویسندگی

طیفی از نویسندگان و علاقه‌مندان به کتاب هستند که خوب بلدند در این برهوتِ کتاب‌خوانی و بیابانِ اتفاقاتِ خوشِ حوزهٔ کتاب، برایِ خودشان گعده‌ بگیرند و دور هم جمع شوند و قهوه‌ای بخورند و سیگاری بکشند و گپ بزنند و…

می‌خواستم یکی از کتاب‌هاتون رو برام امضاء کنید

حرفِ جدیدی ندارم بزنم. بهشتِ خدا دور است؛ خیلی دور. و تضمینی هم وجود ندارد که در آن‌جا چاپخانه و کتابخانه و کتاب‌فروشی باشد. یا جایزهٔ نوبل باشد، یا لذتِ یکهو پول‌دار شدن یا این‌که دوره‌ات کنند و برایِ کِل…

آه… رؤیای نویسنده شدن!

رؤیای نویسنده شدن… از دفترِ یادداشت‌های شخصی: گاهی دلم می‌خواهد مثلِ گذشته خوش‌خیال باشم. آرزو کنم، برایِ آرزوهام به در و دیوار بکوبم. گاهی این‌جور می‌شوم و خیلی زود به واقعیت برمی‌گردم. مثلِ پایانِ یک سواری در شهرِ بازی، من…