کشتن یزدگرد در غربت، یا: دیگر چه فرقی می‌کند؟

آب‌جوش فراهم می‌کنم. برای خودم نسکافه درست می‌کنم و می‌نشینم به نوشتن. کاری‌ست که بعد از یک شب بی‌خوابی به ذهنم می‌رسد تا بتوانم در طولِ روز همچنان بنویسم. این برنامۀ روزانۀ کسی‌ست که آرزوهایش را کُشته است. راستش دیشب…

اجتماعِ بت‌سازِ بی‌هویت

از مردگان قدیس می‌سازیم. ما تشنهٔ هیجانیم. تشنهٔ آنیم تا احساساتِ فروخورده‌مان را به بهانهٔ مجلسِ عزا، به آه و اشکی به رخ بکشیم. اینکه ذاتِ ایرانی مرده‌پرست و وهم‌پرست است سرِ جای خود، ولی چه قابلِ تأمل که اخیراً اموات…

پیغام‌ها… پیغام‌ها

هنوز تصویرِ رابینسون کروزوئه را به خاطر دارم. همان مردِ ژولیدهٔ کارتونی که گزارشِ سفرش را به آب می‌سپرد تا همه با خبر شوند. همان مردِ پرشور که از عجایب حرف می‌زد. اما تو، نه عجیبی، نه دوردست. تو را…

روضه‌خوانی در شبِ نوزدهم

اول‌بار که شنیدم کسی توی قبر خوابیده به تضرع، نوجوان بودم. روزگاری بود که هوایِ شب‌زنده‌داری داشتم و نمازِ شب به پا داشتن. نمی‌توانم بگویم روزگارِ خوشی بود. همان‌قدر که نمی‌توانم بگویم روزگارِ ناخوشی بود. در جهانِ کوچکی زیست می‌کردم…

اول و آخرِ عشق بوییدن است

اولِ عشق بوئیدن است. بوئیدن هنری‌ست برای خودش. باید که بلدِ این کار باشی. خوب برانداز کنی، خوب نگاه نگاه کنی و بهتر از این‌ها ببویی و حتی اگر دلت خواست از بوسه دریغ نکنی. قدمِ دومِ عشق پوست برداشتن…