داستان کوتاه تلألو رومی فیروزه

پیش از داستان: فروردین ۱۳۹۷ تازه چند روز می‌شد که از سفرِ سوریه بازگشته بودم. مدت‌ها بود داستانی ننوشته بودم و به‌قولِ فرنگی‌ها Writer’s Block رُس‌ام را کشیده بود. از سفر که برگشتم، راهِ نوشتن باز شد. داستانی نو نوشتم و کمی بعدش «تلألو رومی فیروزه» را نوشتم و از خردادماه هم نوشتنِ رمانِ جدیدم …

ادامه مطلب

سوریه بدون حجابِ موشک و بمباران و داعش

آن روزها که تندمزاج‌هایِ تازه‌کندمزاج‌شده از دیوارِ سفارتِ یک کشورِ دیگر بالا رفتند و دیپلمات‌ها را به اسارت گرفتند، بیرون از مرزها دربارۀ ما چه فکر می‌کردند؟ امریکا به هم ریخت. به خانۀ ایرانی‌ها حمله می‌شد. علیهِ نظامِ نوپای ایران خبرهای تند و تیز منتشر می‌شد. احساساتِ ملیت‌پرست‌های امریکایی خدشه‌دار شده بود. آن روزها، نامِ …

ادامه مطلب

بدرود حلب، سرزمین افسانه

پیش از هر چیز: به قولِ جنابِ مولانا، «مدتی این مثنوی تأخیر شد». جز یک یادداشت در آخرین روزهای اسفند ۱۳۹۶، تا امروز یادداشتِ تازه‌ای در وبلاگم منتشر نکرده بودم؛ که در سفر بودم و شرایطِ به‌روزرسانی وبلاگ را نداشتم. بنا ندارم از سوریه بنویسم یا اینجا روایتِ سفرم را بازگو کنم. باز تکیه می‌کنم …

ادامه مطلب

این جنگ ما است: مدال بر سینهٔ بزدل‌ها، داغ بر سینهٔ یتیم‌ها

آخرین مرتبه‌ای که معلمم را دیدم از امیدش به پایانِ سیاسی جنگ در منطقه گفت. او شیفتهٔ شهادت بود و داغِ دوری از دوستانِ شهیدش را سال‌ها به دل کشید، اما شهوتِ خون‌ریزی نداشت. این‌ها را برای کسانی که گوش‌بستن و چشم‌پوشیدن بر حقیقت را دوست می‌دارند نمی‌نویسم. اگر دنبال‌کنندهٔ نوشته‌هایم بوده باشید می‌دانید لااقل …

ادامه مطلب

پیغام‌ها… پیغام‌ها

هنوز تصویرِ رابینسون کروزوئه را به خاطر دارم. همان مردِ ژولیدهٔ کارتونی که گزارشِ سفرش را به آب می‌سپرد تا همه با خبر شوند. همان مردِ پرشور که از عجایب حرف می‌زد. اما تو، نه عجیبی، نه دوردست. تو را کدام ماجراجو به آب سپرد تا پیغام‌رسان باشی؟ نمی‌دانم. مقصدت را که انتخاب کرد؟ نمی‌دانم. …

ادامه مطلب