سوریه لاذقیه

سوریه بدون حجابِ موشک و بمباران و داعش

آن روزها که تندمزاج‌هایِ تازه‌کندمزاج‌شده از دیوارِ سفارتِ یک کشورِ دیگر بالا رفتند و دیپلمات‌ها را به اسارت گرفتند، بیرون از مرزها دربارۀ ما چه فکر می‌کردند؟ امریکا به هم ریخت. به خانۀ ایرانی‌ها حمله می‌شد. علیهِ نظامِ نوپای ایران…

قلعه حلب

بدرود حلب، سرزمین افسانه

پیش از هر چیز: به قولِ جنابِ مولانا، «مدتی این مثنوی تأخیر شد». جز یک یادداشت در آخرین روزهای اسفند ۱۳۹۶، تا امروز یادداشتِ تازه‌ای در وبلاگم منتشر نکرده بودم؛ که در سفر بودم و شرایطِ به‌روزرسانی وبلاگ را نداشتم.…

سردار شهید حمیدرضا انصاری

این جنگ ما است: مدال بر سینهٔ بزدل‌ها، داغ بر سینهٔ یتیم‌ها

آخرین مرتبه‌ای که معلمم را دیدم از امیدش به پایانِ سیاسی جنگ در منطقه گفت. او شیفتهٔ شهادت بود و داغِ دوری از دوستانِ شهیدش را سال‌ها به دل کشید، اما شهوتِ خون‌ریزی نداشت. این‌ها را برای کسانی که گوش‌بستن…

پیغام‌ها… پیغام‌ها

هنوز تصویرِ رابینسون کروزوئه را به خاطر دارم. همان مردِ ژولیدهٔ کارتونی که گزارشِ سفرش را به آب می‌سپرد تا همه با خبر شوند. همان مردِ پرشور که از عجایب حرف می‌زد. اما تو، نه عجیبی، نه دوردست. تو را…