در حاشیهٔ ویترین‌های لوکس

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] چشم دوخته بودم به آن‌ورِ خیابان. به ردیفِ در حرکتِ ویترین‌های باکلاس و گران‌قیمت؛ به رفت و آمدِ پرشتابِ عابرانی که شبِ عیدی خرید می‌کردند. بی‌.آر.تی ترمز زد و در باز کرد. ویترین‌های لوکس متوقف شدند. اتوبوس تازه از مبدأ راه افتاده بود و خلوت بود. چشم تیز کرده بودم سمتِ مبل‌فروشیِ آن‌ورِ خیابان که …

ادامه مطلب

روضه‌خوانی در شبِ نوزدهم

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] اول‌بار که شنیدم کسی توی قبر خوابیده به تضرع، نوجوان بودم. روزگاری بود که هوایِ شب‌زنده‌داری داشتم و نمازِ شب به پا داشتن. نمی‌توانم بگویم روزگارِ خوشی بود. همان‌قدر که نمی‌توانم بگویم روزگارِ ناخوشی بود. در جهانِ کوچکی زیست می‌کردم که آدم‌هایش خطر نکرده بودند، آزموده نشده بودند، تن به گناهِ سترگ نسپرده بودند، نگاه‌شان، …

ادامه مطلب

مردِ تیغ‌کشیده، هم زخم می‌زند هم زخم می‌خورد

[مدت‌زمان خواندن: ۱ دقیقه] چند روز است می‌خواهم بگویم یا بنویسم: «می‌دانم کجای‌تان می‌سوزد.» و اطمینان دارم از کمّ و کیفِ این جمله. اگر سوختن نبود، جماعتِ سردرگریبانِ کپی‌بردارِ تنگ‌نظر چشم چشم نمی‌کردند و دنبالِ سرِ خبرها راه نمی‌افتادند تا بلکه جایی اسم و نشانم را گیر بیاورند که به طعنه و هجو یادم کنند. رها کنم. نیامدم که …

ادامه مطلب

اول و آخرِ عشق بوییدن است

[مدت‌زمان خواندن: ۱ دقیقه] اولِ عشق بوئیدن است. بوئیدن هنری‌ست برای خودش. باید که بلدِ این کار باشی. خوب برانداز کنی، خوب نگاه نگاه کنی و بهتر از این‌ها ببویی و حتی اگر دلت خواست از بوسه دریغ نکنی. قدمِ دومِ عشق پوست برداشتن است و این قدمی‌ست که لطافت و ظرافت می‌طلبد و حلاوت و ملاحت می‌بخشد. تازه …

ادامه مطلب

می‌خواستم یکی از کتاب‌هاتون رو برام امضاء کنید

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] حرفِ جدیدی ندارم بزنم. بهشتِ خدا دور است؛ خیلی دور. و تضمینی هم وجود ندارد که در آن‌جا چاپخانه و کتابخانه و کتاب‌فروشی باشد. یا جایزهٔ نوبل باشد، یا لذتِ یکهو پول‌دار شدن یا این‌که دوره‌ات کنند و برایِ کِل بکشند و زن‌ها با حسرت به زنت نگاه کنند و مردها بهت غبطه بخورند. از …

ادامه مطلب

به کلتِ ۴۵ مسلح شدم!

[مدت‌زمان خواندن: ۱ دقیقه] یک روز از خانواده‌ام جدا شدم. مثلِ فیلم‌هایی که دربارهٔ آدم‌هایِ مشهور می‌سازند. شهرم را ترک کردم و به پایتخت آمدم. به بزرگ‌ترین شهری که دیده بودم. به جایی که دوستش نداشتم اما آیندهٔ حرفه‌ای‌ام در گروِ زندگی در آن‌جا بود. چهار سال تنها زندگی کردم. بی‌همدم، بی‌غذا و بعضی اوقات بی‌پول. کم‌کم غذا درست …

ادامه مطلب