کشتن یزدگرد در غربت، یا: دیگر چه فرقی می‌کند؟

آب‌جوش فراهم می‌کنم. برای خودم نسکافه درست می‌کنم و می‌نشینم به نوشتن. کاری‌ست که بعد از یک شب بی‌خوابی به ذهنم می‌رسد تا بتوانم در طولِ روز همچنان بنویسم. این برنامۀ روزانۀ کسی‌ست که آرزوهایش را کُشته است. راستش دیشب به راز و نیاز نبودم. راست‌ترش اینکه حتی به خودم جفا می‌کردم. اما دم دم‌های …

ادامه مطلب

قدم بزن، قدم بزن

میدان برای سواره‌ها محلِ دور زدن است. جایی‌ست برای انتخابِ مسیرِ نو یا بازگشت به جایی که از آن آمده‌ای. اما برای پیاده‌ها میدان توقف‌گاه است. برای دستفروشی که با صدای گرفته و دست‌های سرمازده حواسِ عابران را جلب می‌کند میدان عرصهٔ درجازدن است. برای آن پیک‌موتوریِ خمارِ مرفین میدان (هر جا که باشد) جایی‌ست بی‌هویت …

ادامه مطلب

روضه‌خوانی در شبِ نوزدهم

اول‌بار که شنیدم کسی توی قبر خوابیده به تضرع، نوجوان بودم. روزگاری بود که هوایِ شب‌زنده‌داری داشتم و نمازِ شب به پا داشتن. نمی‌توانم بگویم روزگارِ خوشی بود. همان‌قدر که نمی‌توانم بگویم روزگارِ ناخوشی بود. در جهانِ کوچکی زیست می‌کردم که آدم‌هایش خطر نکرده بودند، آزموده نشده بودند، تن به گناهِ سترگ نسپرده بودند، نگاه‌شان، …

ادامه مطلب

مردِ تیغ‌کشیده، هم زخم می‌زند هم زخم می‌خورد

چند روز است می‌خواهم بگویم یا بنویسم: «می‌دانم کجای‌تان می‌سوزد.» و اطمینان دارم از کمّ و کیفِ این جمله. اگر سوختن نبود، جماعتِ سردرگریبانِ کپی‌بردارِ تنگ‌نظر چشم چشم نمی‌کردند و دنبالِ سرِ خبرها راه نمی‌افتادند تا بلکه جایی اسم و نشانم را گیر بیاورند که به طعنه و هجو یادم کنند. رها کنم. نیامدم که …

ادامه مطلب