فرصت کم است و این راه طولانی‌ست…

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] اذان شد. نشستی کنارِ خیابان و می‌دانی هیچ‌کس در هیچ خانه‌ای منتظرت نیست. پُرم از کلمه. وقتِ زایش که برسد -در جنگل باشی یا کوه یا خانه- باید بزایی. هیچ آداب و ترتیبی نباید جُست. باید گفت. من می‌ترسم، می‌ترسم از آنکه ترس هلاکم کند. چشم باز کُن! مردم را ببین! قطارِ زمان پیش می‌بردمان و …

ادامه مطلب

زندگی بی‌عشق چه بیهودگی فرساینده‌ای است

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] های افسانه! زندگی -بی‌عشق- چه بیهوده است. خواستم بخوابم. گفتگوی سادۀ چند رهگذر از پنجرۀ اتاق تو زد و روی خوابم پاشید. رختخوابم شد قایقِ دریای خیال. اگر خیال‌ها حجم داشتند، اتاقم پُر می‌شد، خانه پُر می‌شد، شهر پُر می‌شد. قایقِ خیالم بادبانی بود. باد زد. بادبانِ قایق بال شد، قایق پر کشید. در آسمان …

ادامه مطلب

کشت و زرع در بیابان یا تطبیق‌پذیری؟

[مدت‌زمان خواندن: < 1 دقیقه] هیچ‌کس از بادیه‌نشین‌ها انتظار ندارد توت‌فرنگی کشت و زرع کنند. انسان ذاتاً تطبیق‌پذیر و انعطاف‌پذیر است. به‌همین دلیل بادیه‌نشین‌ها لباس‌هایی متفاوت و متناسب با شرایطِ جوّی بیابان می‌پوشند. این را از طبیعت آموخته‌اند. آن‌ها به‌جای کشت و زرع سراغِ پرورشِ شتر می‌روند. این را هم از طبیعت آموختند. ما باید از طبیعت تطبیق‌پذیری و انعطاف‌پذیری …

ادامه مطلب

کشتن یزدگرد در غربت، یا: دیگر چه فرقی می‌کند؟

[مدت‌زمان خواندن: ۴ دقیقه] آب‌جوش فراهم می‌کنم. برای خودم نسکافه درست می‌کنم و می‌نشینم به نوشتن. کاری‌ست که بعد از یک شب بی‌خوابی به ذهنم می‌رسد تا بتوانم در طولِ روز همچنان بنویسم. این برنامۀ روزانۀ کسی‌ست که آرزوهایش را کُشته است. راستش دیشب به راز و نیاز نبودم. راست‌ترش اینکه حتی به خودم جفا می‌کردم. اما دم دم‌های …

ادامه مطلب

فصلِ اول از روایتِ کتابِ نسخهٔ قاهره

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] در آغاز نور بود و جز نور نبود. تا آنگاه که غم پدید آمد. و من عبدالله بودم در حیرانی، به سفر شدم در حیرانی تا بیابم رازِ شادمانی. جان به لب‌آورده در سجنِ سیه‌روی دیوِ شب راه پیمودم. بگشتم و مرکب براندم و از ظلماتِ جهل به ظلماتِ دشت برسیدم. جان در هلاکت بود …

ادامه مطلب

قدم بزن، قدم بزن

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] میدان برای سواره‌ها محلِ دور زدن است. جایی‌ست برای انتخابِ مسیرِ نو یا بازگشت به جایی که از آن آمده‌ای. اما برای پیاده‌ها میدان توقف‌گاه است. برای دستفروشی که با صدای گرفته و دست‌های سرمازده حواسِ عابران را جلب می‌کند میدان عرصهٔ درجازدن است. برای آن پیک‌موتوریِ خمارِ مرفین میدان (هر جا که باشد) جایی‌ست بی‌هویت …

ادامه مطلب