یک واقعیت مضحک

این جزء واقعیت‌هایِ مضحکِ دنیاست: همه از دنیا بیزاریم و در عینِ حال همین مائیم که آن را به این روز انداختیم.

اعتماد به‌نفس تخیلی آقایِ باغ‌دار

مدیر باغ کتاب تهران گفته است: «در کشور ما رسانه و به نظر من خبرنگار حرفه‌ای و متخصص امر کتاب وجود ندارد.» حرف‌زدن که در این مملکت راحت‌الحلقوم است؛ مگر در مواردِ خاص! اما دربارهٔ این اظهارِ نظر سه نکته…

من‌نوشت‌ها!

اگر بنا باشد به چیزی افتخار کنم، یکی‌اش این است که وام‌دارِ هیچ بنی‌بشری نبوده‌ام. وام‌دارِ هیچ عنوان و برچسبی هم نبوده‌ام. خوشحالم که اگر کسی بخواهد به دیگری معرفی‌ام کند، می‌گوید «حسامِ مطهریِ خانهٔ کتابِ اشا». نمی‌گویند «حسام مطهریِ…

یک روز می‌روم

نمی‌دانم کِی، ولی یک روز از این‌جا خواهم رفت. می‌روم جایی که مردمش هنوز بویِ تنِ گوسفند را می‌فهمند، صدایِ‌ رود را می‌نوشند، تن‌شان را به باران می‌سپرند… یک روز می‌روم.

بیرون کشیدنِ آقای معلم از لایِ زرورق

معلمی داشتم که نقاب نداشت. خودش بود. وقتی معلمی می‌کرد با وقتی که کنارِ پسر و دخترش بود فرقی نداشت. همان‌جوری بینِ دوستانش بود که بینِ بقیهٔ مردم بود. معلمی بود که نمی‌دانم ماشین داشت یا نه. چون بارها دیده…

فاقد شیء، معطی شیء نمی‌شود

کتاب‌خوانی در ایران هرگز با شیوهٔ دولتی به فرهنگ تبدیل نخواهد شد. همان‌گونه که ترویجِ حجاب با این شیوه نتیجهٔ معکوس داده است. در واقع سیاست‌ها و روش‌هایِ دولت (به معنای عام) چنان با «فرهنگ» در تضاد است که نمی‌توان…

به ویراستاران اعتماد کنید، من ضامن!

فکر می‌کردم دیگر دورهٔ ذره ذره زجر کشیدن و همت کردن و به جایی رسیدن گذشته است. این‌قدر مطمئن بودم که به هر کاری با بدبینی نگاه می‌کردم. ولی با چشم‌هایِ خودم شاهدِ تولدِ نوزادی بودم که حالا بزرگ شده،…