بیرون کشیدنِ آقای معلم از لایِ زرورق

[مدت‌زمان خواندن: ۳ دقیقه] معلمی داشتم که نقاب نداشت. خودش بود. وقتی معلمی می‌کرد با وقتی که کنارِ پسر و دخترش بود فرقی نداشت. همان‌جوری بینِ دوستانش بود که بینِ بقیهٔ مردم بود. معلمی بود که نمی‌دانم ماشین داشت یا نه. چون بارها دیده بودم مسیرِ طولانی‌ای را با بچه‌هایِ مدرسه قدم‌زنان طی می‌کند. کینه نداشت، عقده‌ای نبود. قد …

ادامه مطلب

آخرش هیچی نیست

[مدت‌زمان خواندن: ۲ دقیقه] بانو را صدا می‌زنم: «ببین چی نوشتم.» می‌رود می‌خواند و برایم می‌نویسد: «قبلاً که می‌گفتی ببین چی نوشتم، یا از من نوشته بودی، یا از فردایِ روشنِ زندگی‌مان، یا داستانی شیرین». می‌گوید: «نمی‌دانم چی این‌جورت کرده.» نمی‌دانم قبلاً برایش گفته‌ام یا نه، ولی بگذار بخواند: من مثلِ بقیه بودم، نوجوانی داشتم، جوانی داشتم و حالا …

ادامه مطلب

خاطره‌بازِ بدبخت

[مدت‌زمان خواندن: ۱ دقیقه] ما خاطره‌بازها بدبختیم. دورمان را با فرش کهنه و گلیم پاره و رادیو دو موج پر کردیم بلکه به گذشته‌هایِ محبوب‌مان برگردیم. از دیدنِ صندوق‌چه‌ای قدیمی حظ می‌کنیم و یادِ مادربزرگی می‌افتیم که آن دور دورها، دست می‌کرد و از تویِ همچین صندوقی برایمان لواشک بیرون می‌آورد. گیر افتادیم بینِ آن گذشتهٔ از بین رفته …

ادامه مطلب