یک روز می‌روم

نمی‌دانم کِی، ولی یک روز از این‌جا خواهم رفت. می‌روم جایی که مردمش هنوز بویِ تنِ گوسفند را می‌فهمند، صدایِ‌ رود را می‌نوشند، تن‌شان را به باران می‌سپرند… یک روز می‌روم.

بیرون کشیدنِ آقای معلم از لایِ زرورق

معلمی داشتم که نقاب نداشت. خودش بود. وقتی معلمی می‌کرد با وقتی که کنارِ پسر و دخترش بود فرقی نداشت. همان‌جوری بینِ دوستانش بود که بینِ بقیهٔ مردم بود. معلمی بود که نمی‌دانم ماشین داشت یا نه. چون بارها دیده…

آخرش هیچی نیست

بانو را صدا می‌زنم: «ببین چی نوشتم.» می‌رود می‌خواند و برایم می‌نویسد: «قبلاً که می‌گفتی ببین چی نوشتم، یا از من نوشته بودی، یا از فردایِ روشنِ زندگی‌مان، یا داستانی شیرین». می‌گوید: «نمی‌دانم چی این‌جورت کرده.» نمی‌دانم قبلاً برایش گفته‌ام…

خاطره‌بازِ بدبخت

ما خاطره‌بازها بدبختیم. دورمان را با فرش کهنه و گلیم پاره و رادیو دو موج پر کردیم بلکه به گذشته‌هایِ محبوب‌مان برگردیم. از دیدنِ صندوق‌چه‌ای قدیمی حظ می‌کنیم و یادِ مادربزرگی می‌افتیم که آن دور دورها، دست می‌کرد و از…

نکن، نکن

سرزمینِ «نکن، نبین، گوش نکن، نپوش، نگرد، جمع کن، ببند، بپوش، ببین، گوش کن، بخون».