همانم که قطب‌نما نداشت…

یادم نمی‌آید در نوشتن معلمی داشته بوده باشم. می‌خواهی بگویی «خب که چی؟ من هم نداشتم!»؟ خب بگو. تو هم برو یک وبلاگ درست کن و همین را بگو. ولی من نمی‌گویم که خودم را بزرگ کنم. اتفاقاً می‌گویم که بفهمانم چه‌قدر تنها بودم. خدا داداشی بهم نداد که غلط‌هایِ نگارشی‌ام را بگیرد یا بهم …

ادامه مطلب

آدم بزرگ می‌شود، جوان می‌شود، عوض می‌شود، افسرده می‌شود

بزرگ می‌شوی، جوان می‌شوی و بعد می‌رسی به این‌جا که نمی‌دانی چه‌ای و که‌ای و برایِ چه هستی. پیشِ رو مه‌آلود و پشتِ سر غباری که گلو را می‌زند و چشم را می‌آزرد. جوان می‌شوی و زور می‌زنی کتابِ اولت را چاپ کنی. به خیالِ این‌که بعد از چاپ حساب و کتابِ زندگی دستت بیاید …

ادامه مطلب

می‌خواستم یکی از کتاب‌هاتون رو برام امضاء کنید

حرفِ جدیدی ندارم بزنم. بهشتِ خدا دور است؛ خیلی دور. و تضمینی هم وجود ندارد که در آن‌جا چاپخانه و کتابخانه و کتاب‌فروشی باشد. یا جایزهٔ نوبل باشد، یا لذتِ یکهو پول‌دار شدن یا این‌که دوره‌ات کنند و برایِ کِل بکشند و زن‌ها با حسرت به زنت نگاه کنند و مردها بهت غبطه بخورند. از …

ادامه مطلب