مثلاً دربارهٔ وبلاگ‌نویسی

موتور را در کوچه‌ای فرعی تند می‌راندم و حواسم به خیابانِ اصلی پیشِ رو نبود. به گمانم آن لحظه داشتم جملاتِ اولیهٔ این نوشته را می‌چیدم و پاک می‌کردم و باز می‌چیدم تا دعوتِ حسنِ عزیز را برای نوشتن اجابت…

جامعه مدرن: لحن و کلمه به جهنم

در جامعه شبه مدرن امروز ما که سایت های عمه نیوز و شبکه های اجتماعی خوراک ذهنی مردمش را می دهند دیگر لحن و ادبیات نوشته یعنی کشک. حالا دیگر لحن نیست که قضاوت مخاطب را می سازد، بلکه این…

در وطن…

در ایران هر لحظه،  هر ساعت،  هر روز یک نویسنده باید با خود مرور کند که نویسنده است،  وگرنه رییسش،  مردمش،  دولتش به فراموشی دچارش خواهند کرد.

شاعر گفت…

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت.

شهید اگر بود امیرچخماق را پاسداری می‌کرد

اگر شهید معتبر است (که هست)، محتاجِ آبرو و اعتبار گرفتن از میدانِ امیرچخماق نیست. جنگ و مرافعه بر سرِ دفنِ شهید، هواداری از شهید نیست، بلکه پایین کشیدنِ سطحِ اعتبارِ طرفینِ مرافعه است. وگرنه شهید اعتباری الهی دارد و…

از این روزها…

هفته‌ای گذشته و پستچی به کوچهٔ ما سر نزده است. ماهی می‌شود که پستچی زنگِ درِ خانه‌ام را نزده است. سالی می‌گذرد که پستچی نامه‌ای برایم نیاورده است. دوستی نیست، دوستی نیست که نامه‌ای بنویسد یا بسته‌ای بفرستد. خبرِ خوشی…

خدا آبروی‌مان را نریزد، این که چیزی نیست…

شاید نهیبی باشد که مثلاً «اعتبار و داشتهٔ آدمی به بادی بند است»؛ یا مثلاً به سفری، به لباس کندن و لباس تن کردنی. این است حکایتِ اعتبار و آبروی آدمی‌زاد، پیشامدی که از سرم گذشت در برابرش چیزی نیست.…