نوروز مبارک، خدا کند شادی برگردد

شادی پیرزنی بود که همهٔ ما را دورِ خودش جمع می‌کرد و گُل می‌گفت. بویِ شادی، عطرِ پاکستانیِ همان زن بود. یا بویِ گل‌محمدی‌هایِ تویِ سجاده‌اش. گلبرگ‌ها را خودش از بازار خریده بود و خودش کیسه‌ای برای‌شان دوخته بود. کیسه‌ای…

به کلتِ ۴۵ مسلح شدم!

یک روز از خانواده‌ام جدا شدم. مثلِ فیلم‌هایی که دربارهٔ آدم‌هایِ مشهور می‌سازند. شهرم را ترک کردم و به پایتخت آمدم. به بزرگ‌ترین شهری که دیده بودم. به جایی که دوستش نداشتم اما آیندهٔ حرفه‌ای‌ام در گروِ زندگی در آن‌جا…

روزی که هانیکو پخش می‌کردید…

روزی که از تلویزیونِ جمهوریِ اسلامی «هانیکو» پخش می‌کردید، باید منتظرِ عصیانِ زنان در دههٔ هشتاد و نود می‌ماندید. همه‌اش هم تقصیرِ استکبارِ جهانی نیست. حالا هم با همان فرمان جلو می‌روید و تلویزیون‌تان دارد بچه‌هایِ دههٔ هشتاد و نود…

محلهٔ اورانگوتان‌ها

من مطئنم اطرافِ محلهٔ ما تعداد زیادی گوریل، اورانگوتان، میمون یا شانپانزه زندگی می‌کنند. و این قضیهٔ را غیر از من، «مرکزِ اپیلاسیونِ ارکیده» هم می‌داند. چون تقریباً هر هفته آگهی‌هایش را رویِ در و دیوارِ محله می‌چسباند.

فرار از مدرسه

کاش زندگی مدرسه‌ای بود که می‌شد وسطِ زنگِ تفریحِ اولش فرار کرد و به خیابان زد. و کاش شادیِ فرار، صبحِ روزِ بعد تلخ نمی‌شد.

ننه‌بزرگِ بوتاکسی یا چروکیده؟

ننه‌بزرگِ من، وقتی به دلم نشست که صورتش پر از چین و چروک بود. نه بوتاکسی اختراع شده بود، نه کسی پوستش را می‌کشید، نه ابرو تتو می‌کرد. ننه‌بزرگِ من برایم دوست‌داشتنی و عزیز بود چون نان می‌پخت، انگور کشمش…

نوروز! برگرد…

نوروز! بیا و حالم را عوض کن. من خسته‌ام از احمدی‌نژاد. خسته‌ام از لاریجانی‌ها. خسته‌ام از هر کسی که می‌شناسم و روزی فکر کرده‌ام لایق احترام است. نوروز! بیا و روزهایم را عوض کن، تازه کن. بگذار با آجیلت خوش…