عشق

عشق راستین و میوۀ خدای‌گونه‌ای به نام جاودانگی

پیش‌خوان: اول‌بار که چیزکی دربارۀ عشق نوشتم به سال‌ها پیش بازمی‌گردد. طی این سال‌ها و تا زمانِ نوشتنِ نخستین سطرها از نوشته‌ای که در ادامه می‌آید، بیشتر خواندم و بیشتر فکر کردم اما همچنان نادانم.
دنیاست و مسیرها و مقصدهایش. هر راهی انتخاب کنیم، ناخواسته از مقصدی دور می‌مانیم و منظره‌هایی را از دست می‌دهیم. عشق مسیری‌ست پرسنگلاخ و پُرپرتگاه؛ اما مقصد زیباست و شورانگیز. هر ناکَسی تابِ دشواری را ندارد.
آنچه در ادامه می‌خوانید اولین‌بار در تابستان ۱۳۹۶ نوشته شد. همین حالا که می‌خوانیدش، مُدام دستخوش تغییر و اصلاح شده است. بله، از اصلاحِ خود نمی‌ترسم.

عشق

پولس به معجزۀ آگاپه حواری مسیح شد و چنان پیش تاخت که عشق در او معنا یافت. آن شکنجه‌گرِ مسیحیان به اکسیرِ صبر و امید و ایمان، به اکسیرِ آگاپه، به اکسیرِ عشقِ بی‌دریغ به خدا عاشق شد.

و نوشت: «اگر به‌ زبان‌های‌ مردم‌ و فرشتگان‌ سخن‌ بگوییم‌ و محبت‌ نداشته‌ باشیم‌، مثل‌ سِنج‌ِ صداکننده‌ شده‌ایم‌. اگر به‌ جمیع‌ِ اسرار و همۀ علوم‌ دست‌ یابیم‌ و ایمان‌ کامل‌ داشته‌ باشیم‌ ولی‌ محبت‌ نداشته‌ باشیم‌، هیچ‌ فایده‌ای‌ ندارد. محبت‌ حلیم‌ و مهربان‌ است‌، محبت‌ حسد نمی‌ورزد، کبر و غرور ندارد، سوءظن‌ ندارد، محبت‌ از ناراستی‌ خوشحال‌ نمی‌شود ولی‌ با راستی‌ شادی‌ می‌کند، در همه‌ چیز صبر می‌کند و در همه‌ حال‌ امیدوار است‌ و هر چیز را متحمل‌ می‌شود. محبت‌ هرگز ساقط‌ نمی‌شود. این‌ سه‌ چیز باقی‌ است‌: ایمان‌، امید، محبت‌…»
(رسالۀ اول پولس به قرنتیان‌، باب‌ سیزدهم‌ آیات‌۱-۸)

آگاپه نامِ دیگرِ عشق است؛ همۀ بهانۀ خلقتِ آدمی.

غلیان جسم یا…؟

بگذار از عشق بگویم. این غلیانِ روح و جسم و جان را بسیاری می‌شناسند، بسیاری تجربه کرده‌اند و بسیاری گمان می‌کنند می‌شناسندش.

بسیاری غلیان «جسم» را عشق می‌پندارند. وفاداران به Eros، چون جسم‌شان به غلیان درآمد خود را عاشق می‌نامند. برخی دیگر هم بر عشق می‌تازند چون آن را غلیان جسم می‌دانند. اینان نیز بر خود جفا می‌کنند. چه‌آنکه نیچه در زبانِ زرتشت خطاب به شاگردانش (طالبانِ حقیقت و جویندگانِ خداخصلتی) می‌گوید:

«آنچه شما عشق می‌نامید، دیوانگی‌هایی‌ست کوتاه و زناشویی‌تان حماقتی‌ست دراز، پایان‌بخشِ این دیوانگی‌های کوتاه!
عشقِ شما به زن و عشقِ زن به مرد، ای کاش همدردی با خدایانِ دردکش و پنهان بود! اما از همه بیش کششِ دو حیوان است به هم!»

پس چیست عشق؟ عشقِ راستین ریشه در «جان» دارد. آیا اگر غریزه نبود، عشقِ میانِ دو تن درمی‌گرفت؟ نه. اما اگر «جانِ راستین» نبود غریزه چه می‌کرد؟ غریزه بسیاری از مردم را به ناکردنی‌ها دعوت می‌کند. غریزه آتشفشانِ بی‌مهارِ خودخواهی و تمامیت‌خواهی‌ست.

عشق پُرهزینه است و غریزه گرسنه‌طمع‌کاری سیری‌ناپذیر است. غریزه آسودگی می‌طلبد نه رنج، مطبوعش قربانی کردن است نه قربانی شدن. غریزه دروغ را و خیانت را و فریب و نیرنگ را حلال می‌شمرد. کیشش اندوختن و تصاحب است نه بخشیدن و رشددادن.

 

فرزندِ جان

عشقِ راستین را ریشه در جانِ آدمی‌ست؛ در ذاتِ خدای‌گونِ او. عشق تحفه‌ای‌ست از سوی خدا. در ذات است نه در برون. یافتنی‌ست، نه ساختنی. بذری‌ست ظریف. سبز می‌شود و در تن و روح شاخ و برگ می‌گستراند؛ اگر به‌خونِ دل، به‌اشکِ چشم، به‌صبر آبیاری و تغذیه شود. چنین گفت زرتشت به شاگردان:

«عشق مشعلی‌ست که می‌باید روشنگرِ راه‌های بالاترتان باشد.»

 

عشق و تاکِ بخشنده

گیاه زنده است به بخشیدن. تاکِ حریص و بخیل را میوۀ اندوخته‌اش می‌خشکاند اما تاکِ بخشنده شاخ و برگ می‌گستراند، سیراب می‌کند، مست می‌کند، سیر می‌کند. چنین است آدمی. آدمی بی‌عشق فناپذیر است و با عشق، جاودانگی می‌یابد.

بسیاری می‌گویند «عشق میرا است». من آنان را سرزنش نمی‌کنم، چرا که هرگز «بخشیدن» را آنگونه که باید تمنا نکرده‌اند. بخیل‌اند و جز به جسم و نفسِ خویش سود نمی‌رسانند. بخشیدنِ ناچیزشان سیراب‌کنندۀ دیوِ نفس‌شان است نه چشمۀ سیراب‌کنندۀ خلایق.

آیا بخشیدن یعنی پا بر خود نهادن و شرافت و غرور خود را شکستن؟ اگر چنین باشد، اگر بخشیدن چنین باشد، پس چیزی‌ست ضدبشر؛ که خداوند ما را آزاده آفرید و بندگی‌کردمان در پیشگاهِ مخلوق را ناگوار شمرد. نه، «بخشیدن» این نیست.

تاک را به یاد بیاورید. انگورچینی را به یاد بیاورید. هرسِ باغبان را به یاد بیاورید. شخم‌زدنِ باغ را به یاد بیاورید. مبادا زمستان و رنجِ شخم‌زدن و هرس‌شدن شما را از بهار غافل کند.

 

صبر و پیامبری

آیا بخشیدن پیامبری‌ست؟ آیا عاشق خود را مصروف معشوقه می‌کند تا او را راه بنمایاند؟ نه، عاشق خود طالبِ راه است. عاشق انسانی‌ست در طلب و جستجو، پس نمی‌تواند پیامبر باشد اما فرمود: «بردباران به پیامبری نزدیک‌اند.»

بخشیدن آن وجهِ خداگونِ بشر است؛ لذتی پنهان‌مانده و سیری‌ناپذیر که اگر به اقیانوسش تن بزنی، بیکرانه‌گی‌ست و بی‌کرانه‌گی. غواصی در این بحرِ بی‌کرانه، بردباری می‌طلبد و بخشیدن و نیکورفتاری. عشق بی‌بردباری و بخشش و نیکورفتاری به کف نمی‌آید.

چنین تن‌زدنی به چنین بی‌کرانه‌ای، حرکت در مسیرِ خداگون‌شدن است و هر دم روحِ آدمی را گشاده‌تر می‌کند. که فرمود: «بردباری چراغِ خداست.»

آیا بخشیدنِ عاشق هم‌جنسِ بخشیدنِ توانگران است به مسکینان؟ نه، عاشق هرگز به‌تمنای فرودست نمی‌رود. عاشق مشتاقِ فرادست خود است و تمنای اوجِ محبوبش را دارد. به بیانِ نیچه:

«باید به فرا و ورای خویش عشق ورزید! پس، نخست عشق‌ورزیدن را بیاموزید. و بهرِ این می‌باید جامِ تلخِ عشق‌تان را بنوشید.»

نیچه دربارۀ فضیلتِ ایثارگر در چنین گفت زرتشت می‌نویسد:

«شما تشنۀ فدا کردن و هدیه‌کردنِ خویش‌اید: از این رو تشنۀ انباشتنِ همۀ ثروت‌ها در روانِ خویش‌اید.»

اما روان را باید گنجایشی باشد. کدام معجز است که روح را بسط می‌دهد؟ صبر! صبر و بخشایش. نیچه می‌نویسد:

«راهِ ما به‌سوی بالاست، از نوعِ خود فراتر، به سوی نوعِ برتر. امّا نزدِ ما هولناک‌ترین است آن نهادِ تبهگنی که می‌گوید: همه‌چیز برای من!»

عشق از این رو فضیلت است که آدمی را از خودخواهی گریز می‌دهد و آنچه قوامِ استخوانِ عاشق است، توأمان جسمِ پاکیزه و روحِ پاکیزه و جانِ پاکیزۀ سیری‌ناپذیرِ جستجوگرِ گوهرهاست. و این‌ها بی‌صبر به کف نمی‌آید.

نخست می‌باید گوهرِ درون را به کشف بنشینی و سپس گوهرِ معشوقه را دریابی. در جسمِ او، در روحِ او و در جانِ او. عاشق کاشف است: جستجوگرِ سیری‌ناپذیر و ایثارگری بخشاینده که گوهر را جلایافته می‌پسنند؛ پس به‌خدمتِ جلای گوهر درمی‌آید و از این رهگذر، از این رنجِ تن و روح خود نیز جلا می‌یابد.

 

عاشق ضعیف و مسکین است؟

عاشق چیست؟ عاشقِ راستین که ریشۀ عشق در جان دارد کیست؟ عاشق، طالبِ جاودانگی‌ست.

«تشنگیِ آفریننده؛ خدنگی و اشتیاقی به ابَرانسان: هان، برادر! این است خواستِ تو از زناشویی؟ مقدس باد چنین خواست و چنین زناشویی.»

 

عشق و جاودانگی؟

بگذار از «جاودانگی» بگویم. وجه خداگونِ آدمی به جاودانگی مایل و مشتاق است. فرزند می‌آورد و مال می‌اندوزد و اسبابِ زندگانی را بیشتر و بیشتر می‌گستراند و می‌خورد و مرگ را از یاد می‌برد و فرزند را می‌پروراند و به فرزندِ فرزند دل می‌بندند و اینگونه غریزۀ جاودانگی را ارضا می‌کند.

اما به‌قولِ نیچه «می‌باید برتر و فراتر از خویش بنا کنی. اما نخست خود می‌باید بنا کرده شوی؛ با تن و روانی سازوار.» پس، عشق با مسکینی روح و تهی‌انبان بودنِ جان سازگار نیست. عاشق باید در مسیرِ غنی‌شدن و بسط‌دادنِ روح پیش رفته باشد و راهگذارِ جادۀ اندوهِ حقیقت باشد و استوار در راهِ ژرف‌نگری و انسانیت قدم بزند تا شایستۀ عشق باشد.

«وای ازین جفت‌شدنِ مسکینیِ روان! وای از این جفت‌شدنِ پلیدیِ روان! وای از این جفت‌شدنِ آسودگیِ نکبت‌بار!»

 

عشق و تن و اجتماع

«پدر خود شما را دوست می‌دارد، چون شما مرا دوست داشته‌اید.» (انجیل یوحنا، باب ۱۶)
عشق را مقصودی جز آگاپه نیست و آگاپه روحِ آدمی‌ست؛ امانتی از خدا. به خدا پیوستن مقصودِ ماست و این مقصود رایگان به‌کف نمی‌آید. عشقِ الهی و عشقِ زمینی بازی با واژگان است. دم زدن از عشقِ تن و عشقِ پاک خودفریبی‌ست. روحِ آدمی را «تنِ» او امانت‌دار است. بسطِ روح میوۀ کردارِ تن و پندارِ ماست.

 

جاودانگی و عشق در هنرمند

هنرمندِ خالق نیز در پیِ خدا شدن است. در هنرمند زنده‌داشتِ جاودانگی صورتِ دیگری می‌یابد، صورتی خداگونه‌تر: خلق. هنرمند می‌آفریند تا جاودان باشد.

مدام می‌هراسد از اینکه بمیرد و چیزی خلق نکرده باشد و چیزی بر جای نگذاشته باشد. جاودانگی او بر اسبِ هراس می‌تازد و این اسبِ نااستوار چه بسیار سوارش را می‌لرزاند.

چنین است که هنرمند آرامش را درنمی‌یابد و چون پادشاهان که هر شب کابوسِ سرنگونی می‌بینند، در تشویش است: نیافریدم و مرگ نزدیک است….

 

خلق هنری برای جاودان شدن

هنرمند می‌ترسد و اثر می‌سازد. و عامی می‌ترسد و فرزند می‌زاید. حکایت، حکایتِ تنهایی بشر است بر این سیاره، در این جهان. حکایت، حکایتِ غربت است: آدمی در این جهان غریب است و منزلگاهِ او جای دیگر است. تکه‌ای‌ست از چیزی و دور از او افتاده.

زرتشتِ نیچه خطاب به شاگردان می‌گوید:

«مردمْ از بزرگی، یعنی از آفرینندگی چیزی چندان نمی‌دانند. امّا کِششی‌ست ایشان را به نمایشگران و بازیگرانِ چیزهای بزرگ!»

آنچه هنرمند را از تمنایی چنین حضیض و استوار بر اعتباریاتِ جهان می‌رهاند، جز عشق نیست. جاودانگیِ هنرمندِ همچون دیگر انسان‌ها در عشق است.

هنرمندِ عاشق کدام مرکب را برای جاودانگی‌اش برگزیده است؟ هنرمندِ عاشق، آن طالبِ حقیقت (و نه سوداگرِ شهوت و حریصِ شهرت) تمنای آفرینشی ژرف‌تر دارد.

«من خواستِ دو تنی را زناشویی می‌خوانم که کسی را می‌آفرینند، از آفرینندگانِ خود بیش. آنچه من زناشویی می‌خوانم احترامِ این دو تن است به یکدیگر در مقامِ خواستارانِ چنین خواست. نه تنها چون خودی را، که برتر از خودی را می‌باید فراآوری.»

هنرمند طمعِ بخشیدنی گسترده‌تر دارد: بخشیدن به همسایه و دشمن، به مخالف و سانسورچی، به زندگانِ پس از خود. بخشیدنِ محبت، بخشیدنِ دریافتِ خود از سعادت به مردم.

جاودانگی هنرمندِ عاشق در چیست؟

پاسخ این است: «بخشیدن». کدام بخشیدن؟ بخشیدنِ جسم، روح و جان. عاشق نخست جسمش را می‌بخشد، آنگاه که آن را مصروفِ معشوقه می‌دارد: هم‌آغوشی می‌کند، کام می‌بخشد و کام می‌یابد، تن به کار می‌سپرد تا معشوقه را هدیه‌ای ببخشد و از جسمش می‌کاهد.

سپس روح را برابرِ معشوقه عریان می‌کند و او را به حریمِ غارِ پردفینه و پررمزش راه می‌دهد. ایمان می‌آورد و باورمند می‌شود.

ناگاه چنان طبعی لطیف می‌یابد که می‌گرید. در آخر او «خرد» می‌بخشد. خرد، هم‌خیالی را به «هم‌فکری» ارتقا می‌دهد. خرد، دلشوره و نگرانی را که محصولِ بخشیدنِ روح است به «دویدن برای پروازدادن محبوب» تبدیل می‌کند تا چون عاشقانِ حقیقی، گوهرِ معشوق را جلا دهد و خود جلا یابد. و این‌ها همه ناممکن است مگر بخشیدن چشمه‌ای تپنده در دو سو باشد: چشمه‌هایی آمیخته به هم.

سرانجام عشق چیست؟

اما این سرانجامِ عشق نیست. چه‌آنکه بخشیدن و ایثار، گوهرخواهی‌ای سیری‌ناپذیر است. پس عاشق را کدام سرانجام است؟ عاشق، بی‌دریغ می‌بخشد و فنا را طلب می‌کند. و چون جستجوگر و مسافر و سالکِ مسیرِ خداگون شدن و ابرانسان شدن است، معشوقه را نه چون اسبابی برای کامیابی، که هم‌کام می‌شمرد. و کامِ عظیم‌تر می‌طلبد. اما کامِ عظیم‌تر چیست؟

عاشق می‌گوید: رسالتِ من بخشیدنِ خویش است. باید سینه گشاده دارم، باید انسان بشوم، باید طالب حقیقت باشم و هر آنچه در توان دارم از روح و جسم و جان ببخشم تا خدا مرا دوست بدارد.

چه بخششی والاتر از عشق؟ و عشق را صورت‌هایی‌ست.

عشق بخشیدنِ خود است به معشوقه‌ای و عشق نوشتن برای تغییردادن و ساختن است و عشق شهادت است؛ جهاد کردن: جهاد خونین با دشمنِ حق و بالاتر از آن: جهاد به خونِ دل و صبر و بردباری بر مصیبت و رنج و دشواری و جهل. که این جهاد بس‌بسیار گران‌تر است و مردافکن‌تر و سلحشوری می‌طلبد. این‌ها همه صورتِ یک معنی‌اند: عشق به خداگون شدن.

اگر من را از زیستنم تمنایی باشد، تمنایی جز عشق نیست.

 

زوالِ عشق

من عشق را خوب می‌شناسم. برخی می‌گویند عشق نه جاودان است. آن را میرا می‌خوانند و قاتلش را «زمان» یا «وصال» می‌دانند.

می‌گویند: «فارغ می‌شوی و باز عاشق.» بگذار بگویم من آنان را سرزنش می‌کنم، من آنان را بسیار سرزنش می‌کنم. آدمی یک روح، یک جسم و یک جان دارد. با یک جسم می‌توان با بسیاری هم‌خواب شد، اما آنچه از جسم می‌کاهی، آن کاسته‌شده، مصروفِ چه شده است؟ و یک روح: چگونه می‌توان روح را چند بخش کرد؟ و جان را چه؟ و آیا آنکه روح را پیشکشِ شیطان می‌کند، می‌تواند معشوقه‌را که تجلی خدا است و خدا را که ذاتِ عشق است سهمی از روحش ببخشد؟

 

روحِ عاشق و حیات جاودانی

جاودانگیِ عاشق در «بخشیدن» است. زایایی عشق در صرف غریزه و روح و جان است. عاشق می‌بخشد تا جاودانه شود. آیا او جاودانگی را در این می‌بیند که خود را به معشوقه بخشیده و پس از مرگ، هنوز در کالبدی زنده خواهد بود؟

نه. این سخیف‌ترین انگاره است. عاشقِ راستین دریافته است «بخشیدنِ خود» رسالتِ آدمی‌ست و آدمی به جهان نیامد مگر برای مصروف داشتنِ خود به پای حقیقت. پس می‌باید جز به حقیقت عاشق نشد. هُشدار که بسیاری «دروغِ آراسته‌ای به چنگ آورد و آن را زناشویی خود می‌نامد!»

عاشق خود را مصروفِ محبوب می‌کند تا او در اوج باشد، تا او نیز «بخشنده» باشد؛ بخشندۀ علم، بخشندۀ سعادت، بخشندۀ شیرین‌جانی، بخشندۀ نورِ خدا به مردم تا این‌چنین «آفریده‌ای نو و فراتر» پدید آید. عاشق نه‌تنها خود تمنای خداگون‌شدن دارد، بلکه معشوق را نیز چنین می‌خواهد.

این است جاودانگی.

 

وصال

وصال، قوام‌بخشِ حرکتِ آدمی به‌سوی کمال (ابرانسان) است. وصال، مجالی‌ست برای ساختن و اگر زن و شوهر هنرمند باشند و خودساخته، از کسالت و تکرار به‌دور خواهند بود. اگر جوششی درونی برای خداگون‌شدن در آن‌ها باشد، جز بیکرانه‌گی نخواهند دید.

در مسیرِ حقیقتِ انسانی پیش‌تر می‌روند و منظره‌هایی نو و پرتگاه‌هایی صعب‌تر می‌بینند و در این حال چه جای کسالت و تکرار؟ بالِ فراتر رفتنِ یکدیگر می‌شوند و اوجِ بیشتر خواهند گرفت و در این حال، چه جای دل بریدن از هم؟

چنین است جاودانگی بشر؛ میوۀ عشقِ راستین. و عشق دعویِ بلندی‌ست. که شیخ ابوالحسن گفت: «اندیشیدم وقتی که از من آرزومندتر بنده هست، خداوند تعالی چشمِ باطنِ من گشاده کرده تا آرزومندان او را بدیدم شرم داشتم از آرزومندی خویش. خواستم که بدین خلق وانمایم عشقِ جوانمردان تا خلق بدانستندی که هر عشق عشق نبود تا هر که معشوق خود را بدیدی شرم داشتی که گفتی من تو را دوست دارم.»

«هرکس به جنس خویش درآمیخت ای نگار

هرکس به لایقِ گهرِ خود گرفت یار

او را که داغ توست نیارد کسی خرید

آن کو شکار توست کسی چون کند شکار؟»

مولوی

من در شبکه‌های اجتماعی

نوشته‌های مرتبط