موتورسیکلت من

داستانِ موتورسیکلتِ من از توقیف تا آزادی

موتورسیکلتی که بالأخره آزاد شد

کمتر از یک ماه پیش، موتورسیکلتم را توقیف کردند. ظاهراً همکاری جدیدی بین پلیس راهور و کلانتری‌ها شروع شده که به هر بهانه (و حتی بی‌بهانه) موتورسیکلت‌ها را متوقف می‌کنند و مدارک‌شان را می‌خواهند و اگر حتی یک مدرک همراهت نباشد، موتورت را توقیف می‌کنند. موتورِ من به‌دلیلِ نداشتنِ گواهینامه توقیف شد.

درست یک سال پیش‌تر (یعنی در روزهای ماه رمضان سالِ ۹۶) موتورم را به همین دلیل توقیف کردند. آن روزها از نظر روحی و فکری ابداً در وضعیتی نبودم که بیفتم دنبالِ کارهای ترخیص (یا همان آزادسازی) موتور. این بار هم در وضعیتی مشابه بودم. دل و دماغ نداشتم. اما این بار چیزی فرق کرده بود: به هر قیمتی که شده می‌خواستم یک بار را زمین بگذارم و یک راه را تا آخرش بروم؛ به هر قیمتی که شده.

راهی که راهِ من بود

برخلافِ سالِ پیش، کلِ زمانِ برهم‌ریختگیِ ذهنی و روحی‌ام بابتِ توقیفِ موتورسیکلت از یک ربع تجاوز نکرد. خیلی سریع به خودم آمدم و گفتم: خب پسر، موتور خیلی‌ها پشتِ اون وانت خوابیده. تو تنها آسیب‌دیدۀ این شهر نیستی.

دفعۀ پیش، عینِ خیالم هم نبود. نه اینکه موتور را از سرِ راه آورده باشم یا با پولِ بی‌زحمت گیرم آمده باشد؛ نه. هنوز یادم است برای خریدنش چه ماجراها کشیدم و خوب می‌دانم برای خریدنش چطور پول جور کردم و چه قصه‌های ناگفته‌ای پشت خریدنش نهفته.

اما این بار نمی‌خواستم کوتاه بیایم. قضیه چه بود؟ دلم برای پولم سوخته بود؟ وسطِ بحرانِ اقتصادی و چندبرابر شدنِ قیمتِ همه چیز (از جمله موتورسیکلت) سرِ غیرت آمده بودم؟ نه. یک اتفاقِ درونی، یک ارادۀ درونی پشتِ خواستنم نهفته بود: تو با یک بحران/چالش مواجه شدی و اگر جا بزنی ضعفت را نشان دادی و اگر تا تهش بروی، بر یک ضعف غلبه کردی. این راهِ توست، تهش را در بیاور.

مردی که از کارهای اداری متنفر است وارد می‌شود

در تنفرم از کارهای اداری همین بس که اولین داستانِ کوتاهِ جدی‌ام را در هفده سالگی، دربارۀ چند کارمندِ بانک و محیطِ یک شعبۀ بانک نوشتم. تنفر در کلمه‌کلمه‌ام موج می‌زد. انگار می‌خواستم انتقام بگیرم. آن روزها -برخلاف امروز- خیال می‌کردم ادبیات برای انتقام‌گرفتن است.

وقتی برای سربازی دفترچه پُر کردم، مطمئن بودم اگر پایم به پادگان برسد یا خودم را می‌کشم یا یک افسر را. هیچ‌جوره توانِ تحملِ ساختار، چهارچوب و کاغذبازی و مرتبه‌بازی‌های کسالت‌بار را نداشتم.

همیشه سعی کرده بودم امور اداری‌ام را روی دوشِ دیگری بیندازم. تا می‌توانستم از کارهای مربوط به اداره‌های دولتی طفره می‌رفتم. من احتمالاً جزو آخرین نفراتی بودم که کارت ملی گرفتند و هنوز هم برای کارت ملی جدید اقدامی نکردم. مدت‌ها کارت ملی‌ام گم شده بود و عینِ خیالم نبود بروم دنبالش بگردم.

حالا چنین آدمی را در راهروهای دادسرا و برابرِ یک کارمندِ دادسرا تصور کنید. تصورش کنید دارد با یک سربازِ راهور حرف می‌زند. تصور کنید با مدیر آموزشگاه یا کارمندِ بدعنق آموزشگاه سؤال و جواب می‌کند. فرم پر می‌کند. عکس می‌گیرد. تعهد می‌دهد. برای واریز پول ثبت‌نام آموزشگاه به بانک مراجعه می‌کند و….

راهی که باید می‌رفتم چون:

  • باید به خودم ثابت می‌کردم از پس‌اش برمی‌آیم
  • همواره آدمی حساس بودم. ناخالصی و فساد و بدعنقی رنجم می‌داده. در این ماجرا تلاش کردم حساسیت‌هایم را از «ضعف» به «قدرت» تبدیل کنم
  • باید از پس‌اش برمی‌آمدم چون مالم، نتیجۀ بخشی از عمرم در اختیارِ کسانی بود که مدتی بعد بی‌شرمانه آن را به فروش می‌رساندند
  • باید قبول می‌کردم در اینجا زندگی می‌کنم؛ با همۀ‌ اقتضائات و بی‌قانونی‌ها و فسادهای اداری‌اش
  • باید برای رسیدن به یک هدف، سختی را هموار می‌کردم

فساد و فساد و فساد

پیش‌ترها دیدنِ فساد حسابی کفری‌ام می‌کرد. نه اینکه الان برایم علی‌السویه باشد، نه، تصمیم داشتم کارم را تمام کنم. فساد را می‌دیدم. فساد را در کلِ فرایند می‌دیدم و همینطور در محیط‌ها. فساد از لحظۀ توقیف موتورسیکلت شروع می‌شد. افسر به شما توصیه می‌کرد برای آنکه گرفتارِ دادسرا نشوید، اسمِ فردِ دیگری راکه گواهینامه دارد روی برگۀ پارکینگ بنویسید. کپی‌گرفتن یک شیوۀ کسبِ درآمد است؛ آن هم به سه برابر تا پنج برابرِ قیمت. جایی که باید دارالعدل باشد، آشکارا محلی است برای فساد. دژبان جلوی در از وکیل شیتیل می‌گیرد. سربازهای جلوی راهور و دادسرا بازرسی را سرسری می‌گیرند. من چند بار توانستم به راحتی و بدون هرگونه کلک، فندک، ادکلن، سیگار و چاقویم را داخل ببرم. (خدا را شکر که قاتل نیستم، نه؟)

حتی آموزشگاه هم حلقه‌ای از زنجیرۀ فساد است. (فعلاً راجع‌بهش نمی‌گویم.) همینقدر بدانید که دیدن این همه فساد و البته تلاش برای ادامه دادنِ مسیر بدونِ آنچه بقیه «رابطه» می‌نامند و نوعی ارزش و زرنگی تلقی‌اش می‌کنند، برای کسی که از هر نوع کار اداری فراری بود یک اتفاقِ بزرگ است.

حلقه‌های فساد چه کسانی‌اند؟

شاید یک روز به تفصیل از زنجیرۀ فساد توقیف و ترخیص موتورسیکلت برای‌تان نوشتم. از پارکینگ‌هایی که با رابطه (و برای کمک مالی به سازندگان ساختمان‌های نیمه‌کاره) انتخاب شده‌اند، از دست نزدن به علت‌ها و مبارزۀ نمایشی با معلول‌ها، از فرایندِ مضحک و نمایشیِ اعطای گواهینامۀ موتورسیکلت… شاید نوشتم. اما دوست دارم شما را به هم بریزم. می‌دانید؟ کارِ نویسنده ارائۀ مُشتی اطلاعاتِ مفید یا نامفید نیست. من موظفم در شما تخمِ تردید و شک و خشم و شادمانی بکارم.

حلقه‌های زنجیرۀ فساد خودِ ماییم. آن افسر جدا از ما نیست. آن دژبان شاید پسرعموی یکی از ما باشد. آن وکیل شاید از آشنایان‌مان باشد. پسرکِ جوانی که سورنتوی گران‌قیمتیش را به بابتِ بدهی جریمه توقیف کرده بودند و به نگهبانِ پارکینگ شیتیل می‌داد و بذرِ ناهنجاری در قوانین و ساختار را می‌کاشت شاید یکی از ما باشد. همۀ ما در ایرانِ امروز فساد می‌کنیم؛ هرکس به‌قدرِ توانش. و همۀ‌ ما شکایت می‌کنیم.

ایرانِ ایرانی‌ها نه آنگلوساکسون‌ها

یک یادآوریِ کوچک!

این یک یادآوری کوچک است! ایران، کشورِ من و تو است نه کشورِ آنگلوساکسون‌ها. جایی که به این روز افتاده، ساکنان مشخصی دارد. ذهن‌ها، تفکرها، رفتارها، ناهنجاری‌ها روانی و انتخاب‌ها و سکوت‌های ما «ایرانِ امروز» را ساخته. شما اینطور فکر نمی‌کنید؟


ممنونم که خواندید

👋

نوشته‌های مرتبط