خدا کند نامه‌ام را بخوانی

از مردِ بی‌سلاح

به تو، که خدا کند نامه‌ام را بخوانی

محبوبِ من دست از روی گوش‌هایت بردار. از کنج بیرون بخز، چشم باز کن. ببین که هیچ فاجعه‌ای رخ نداده است. فاجعه در هجرانِ ما، در دوریِ تو از من، من از تو رخ می‌دهد. دوریِ ما، قوامِ بذرِ فاجعه است.

خدا کند نامه‌ام را بخوانی

دست از روی گوش‌هایت بردار، چشم باز کن. ترس، رجزخوانِ مرگ است و هزیمت‌کنندۀ این سایۀ لاجان، نورِ چشمانِ ماست؛ آنگاه که در یکدیگر نظر می‌کنیم.

خدا کند نامه‌ام را بخوانی تا باور کنی بی‌تو رنجورترینم و به‌راز با تو سخن می‌گویم، به راز با تو می‌گویم از سنگینی ترکۀ ظلم.

خدا کند نامه‌ام را بخوانی تا باور کنی در «ما» قدرتی‌ست ورای هر اندوه.

دست از روی گوش‌هایت بردار و چشم باز کن و در «ما» توان و توشۀ چیرگی بر دنیا را ببین.

یگانه‌هم‌دم و مرهمم! نبودنت جراحتِ بی‌بهبودی‌ست. هلهلۀ پست‌گِلانِ زرپرست بر پیکرِ‌ بی‌نای بی‌یاورم بلند است. بشنو. تقدیر «انتخابِ ما»ست، نه عجزِ ما. عیارِ‌ ما به سعیِ ماست، نه سکوتِ ما.

چه کسی از ما بر ما شناس‌تر است؟ چگونه غریبه‌ای رأی بر هجرانِ ما بدهد؟

خدا کند نامه‌ام را بخوانی و بیش از این یکه و تنها سفر نکنی. خدا کند نامه‌ام را بخوانی و «بیش از این نپسندی به کارِ عشق / آزارِ این رمیدۀ سر در کمند را».

نوشته‌های مرتبط