برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

تهران، شهر بی‌قصه

قوۀ نوشتنم جایی در مغزم ماسیده. تکانش ندهم کبره می‌بندد و کپک می‌زند.

تهران شهر بی‌قصه

بهانه برای نوشتن کم نیست. مثلاً پیش‌تَرَک می‌خواستم دربارۀ باغ کتاب چیزکی بنویسم. ننوشتم و رها کردم. بعدتر می‌خواستم چیزی بنویسم دربارۀ «تهران، شهرِ بی‌قصه». آن را هم ننوشتم. همان روزها فکری شده بودم چند خطی دربارۀ رابطۀ مخاطب و نویسنده بنویسم که آن هم به قلم نیامد.

قوۀ نوشتنم جایی در مغزم ماسیده. کلمه‌ها خودشان را قایم کرده‌اند؛ مثلِ قصه‌هایی که خودشان را زیرِ چرکیِ تهرانِ دودگرفته و بی‌رحم پنهان کردند.

تهرانِ پُرواقعه خیلی وقت است قصه ندارد. این شهر، هر روز بیشتر از قبل به شهرکِ کارگریِ پهناور شبیه می‌شود: صبح‌گاهانی برای دویدن و سر و کله زدن با ماشین‌ها و آدم‌ها و ابزار و شب‌گاهانی برای خسبیدن. همین.

قصه‌ها از ساختمان‌ها و شب‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌ها و رستوران‌های این شهر روی نهان کردند. «روایت» زیاد داریم اما قصه نه: روایتِ غم، روایتِ ظلم، روایتِ شکستن، روایتِ خرد شدن.

قصه‌ها روزگاری در خیابان‌ها جاری بودند. آن روزها که هنوز حکومت‌نظامی سختِ دیروز و خاموش‌باشِ نرمِ امروز برقرار نبود، مردم مجالِ زندگی کردن داشتند. می‌رفتند، می‌آمدند، زخم می‌زدند، عاشق می‌شدند، محبت می‌کردند، تجارت می‌کردند، سلام می‌کردند، دعوا می‌کردند، آشتی می‌کردند، فرار می‌کردند، استقبال می‌کردند، مست می‌شدند، شیشه می‌شکستند، گناه می‌کردند، توبه می‌کردند و همۀ این‌ها جا و مکان داشت.

مکان‌ها از آدم‌ها و کارهای‌شان معنا می‌گرفتند، شخصیت پیدا می‌کردند و بسترِ قصه‌ها می‌شدند. شخصیت‌شان به داستان‌ها و رمان‌ها راه پیدا می‌کرد. وقتی می‌گفتی «لاله‌زار» چیزی در ذهنِ شنونده یا خواننده جان می‌گرفت. اما امروز هزار بار بگو «میرداماد». قصه‌ها زیر کارتنِ حجیمِ دستگاه‌های دیجیتال له شده‌اند.

قوۀ نوشتنم جایی در مغزم ماسیده و زور می‌زنم تکانش بدهم. اگر بماند می‌گندد. اگر جاری نشود می‌افتد در مهلکۀ فساد. خدا را شکر قوۀ نوشتنم جایی برای جاری شدن دارد وگرنه به سرنوشتِ قصه‌های تهران دچار می‌شد.

هیچ دقت کرده‌ای؟ این شهر هر روز وسیع‌تر می‌شود و هر لحظه هویتش بیشتر رنگ می‌بازد. این شهرکِ گستردۀ کارگری-خوابگاهی دیگر برای عاشقی‌کردن، دویدن، شادخواری، هوس‌رانی، علم‌آموزی، شادمانی جمعی، بروزِ آشکارِ علایقِ متنوعِ مذهبی-سیاسی-فرهنگی، نهان‌کاری، معرکه‌گیری و چه و چه و چه «مکان» ندارد.

کارمان بیخ پیدا کرده هم‌ولایتی. حالا می‌توانیم چشم‌بسته این شهر را قدم بزنیم.

حالا می‌توانیم بچرخیم و فرقِ محله‌های این شهر را نه در شخصیتِ مکان‌هایش، که در محتویاتِ سطل‌های زباله‌اش بجوییم.

حسام‌الدین مطهری

من داستان‌نویس و استراتژیست محتوا هستم. دربارۀ انسان می‌نویسم و قصه می‌بافم. این کار برایم نوعی جستجوگری است: جستجوی نور.
این روزها برای امرار معاش به حرفۀ کپی‌رایتینگ مشغولم