نویسنده


  • اشتراک گذاری

حقوق نویسنده و مخاطب

بگذرید از جامعۀ ادبیِ ایرانِ امروز که برای «به به» یا «تخریب» یکدیگر دست به قلم می‌برند. نویسنده برای مخاطب می‌نویسد. ممکن است مخاطبِ نویسنده در اکنون و نزدیک یا در آینده‌ای که نیامده و در سرزمینی نامحتمل چشم باز کند. در هر حال، حقوق نویسنده و مخاطب کتمان‌ناشدنی‌ست.

حقوق نویسنده و مخاطب

هنر سطلِ زبالۀ هوس و طمع نیست

پیش‌تر هم گفته بودم «نویسنده رنجور است، بله، اما حق ندارد انتقامِ فقدان‌های سخیف زندگی‌اش را از مخاطبِ نوشته‌هایش بگیرد و هر آشغالی دستش رسید بپاشد روی کاغذ.»

فقدان‌ها و سرکوب‌شدگی‌ها و عقده‌ها و چه و چه و چه، در شکل‌گیریِ جهانِ تجربی نویسنده اثرگذارند، اما نویسنده حق ندارد مخاطبش را تلخ‌جان کند. نویسنده می‌تواند از تلخی بگوید و تلخ‌کامی را گوشزد کند، اما رها کردنِ مخاطب در باتلاقِ بی‌معنایی، خیانت است و ظلم.

عملِ هر انسانی در جامعه، بازخوردی طبیعی دارد. هرقدر میزانِ اثرگذاری عامل بیشتر و دایرۀ تأثیرش گسترده‌تر شود، مسؤولیتش فزون‌تر می‌شود. سارتر در اگزیستانسیالیسم و اصالتِ بشر اشاره می‌کند که رفتارِ نیک و بد فرد (هر قدر شخصی) همزمان دو اثر دارد: اثری شخصی (بر عامل) و اثری اجتماعی (بر ناظران). پس نمی‌توان هر چیزی گفت و هر کاری کرد.

 

اندیشه و دیگر هیچ

در زمانۀ مرگِ پیامبران و غصبِ منبرِ امامان، تنها دارایی بشر برای جُستنِ راهِ سعادت، اندیشه و حکمت است. نوشتن باید راهی باشد برای رسیدن به سعادت و کمالِ بشری. نقصِ تفکرِ بشر بر کسی پوشیده نیست، اما نوشتن و ثبت و نقد است که از دلِ نواقص، زاده‌ای کامل‌تر و پیراسته‌تر بیرون می‌کشد.

به همین دلیل، هر کس می‌اندیشد برای من محترم است؛ هرچند با اندیشه‌اش موافق نباشم. چرا که برای سعادتِ بشر می‌کوشد و رنج می‌برد و آنچه را می‌بیند که اغلبِ مردم از کنارشان به‌غفلت می‌گذرند.

نویسنده می‌بایست متعهد به «خوب دیدن» و «جزئی‌نگری» باشد. او باید پیش‌تر از هر کسِ دیگر، ناخالصی‌ها و ناراستی‌ها و پلیدی‌ها را ببیند و راویِ رنج باشد. اما روایتِ رنج می‌بایست به‌قصدِ ساختن باشد، نه ویران کردن، نه تهی‌کردنِ دل‌ها از امید.

 

استقلال حتی در فقرِ مطلق

تا زمانی که کسی کتابی چاپ نکرده، خودش است و خودش. اما وقتی چیزی نوشت و مخاطبی هرچند اندک یافت، قلمش و امضایش دیگر مِلکِ شخصی نیست. او متعهد است به درست نوشتن، متعهد است به منتقد بودن، متعهد است به شوریدن بر کژی؛ هرچند که عاملانِ کژی از نزدیکانش باشند.

نویسنده بارها طعمِ فقر را می‌چشد، اما روح و قلم و امضایش را نمی‌فروشد و داغِ قلم‌فروشی بر پیشانی نمی‌نشاند.

 

اوراقی پاکیزه از کینه‌ورزی

بسیارند کسانی که امروز از سر کینه دست به قلم می‌برند یا برای تخریبِ دیگری قلم می‌چرخانند. شرحِ صدر، عبور از شخصی‌نگری و نفس‌پرستی، وظیفۀ نویسنده است.

از حقوق نویسنده و مخاطب پاکیزه‌نویسی‌ست و پرهیز از درگیرکردنِ مخاطب در دعواهای بی‌مقدار.

 

آموختن و آموختن و آموختن

نویسنده می‌بایست اوقاتش را برای آموختنِ بیشتر و تحلیلِ بیشتر توسعه بدهد تا بتواند نادیدنی‌ها را پیشِ چشم بیاورد. من نویسنده‌ام، همان کسی که رنجِ دیدن و چشیدنِ آنچه را دیگران به‌سادگی از کنارش می‌گذرند تحمل می‌کند تا فردا مثلِ امروز نباشد.

 

آنچه در انگشترسازی گذشت

انگشتری دارم که از دوستی نازنین هدیه گرفته‌ام. آن دوست لاغراندام بود و انگشتانِ باریکی داشت. انگشترش به دستم تنگ بود. از سرِ اتفاق یک انگشترسازی پیدا کردم و گفتم انگشتر را قوارۀ دستم کند. چند چکش زد و کار تمام شد. اسکناسی گرفت و گفت: زیاد است. گفتم می‌دانم، ولی تو باید بمانی اینجا و کارت به راه باشد.

 

آنچه در کتابفروشی گذشت

امروز برای کاری به یک کتابفروشی سر زدم. کارم انجام نشد. موقعِ بیرون آمدن چشمم به کتابی خورد و خریدمش. موقعِ حساب کردن، صندوق‌دار پرسید: شمارۀ ملی‌تان؟ جا خوردم. توضیح داد که برای استفاده از طرحِ کتابگردی‌ست و ۳۰% تخفیفش. گفتم نیازی نیست.

 

نویسنده برای مخاطب می‌نویسد

نویسنده برای مخاطب می‌نویسد نه دولت، نه همکارانش. نویسنده می‌نویسد تا خوانده شود؛ امروز یا فردا، اینجا یا جایی دیگر. ماندنش، حیاتش، نوشتنش، قوتش منوط است به بودنِ مخاطب.

بسیاری از شما وقتی می‌شنوید فلانی نویسنده است، در دل یا بر زبان می‌گویید: «از نویسندگی که پولی در نمیاد». من از شما می‌پرسم: «چه کسی جز شما ممکن است خریدارِ کتابِ یک نویسنده باشد؟»

بروید لبِ پنجره یا وبسایت یک خبرگزاری را باز کنید. ایرانِ کتاب‌نخوان را ببینید.

 

مسؤولیتی سنگین

آدمیزاد خطاکار است و پراشتباه. آنچه گفتم نگاهِ کمال‌گرای من به «نویسنده» است، نه چیزی که امروز هستم. بادا که خداوند شرافتم ببخشد.

هر لحظه باید از خودم بپرسم آیا حقوق نویسنده و مخاطب را پاسداری می‌کنم؟

 

حقوق نویسنده و مخاطب
۴ (۸۰%) ۴ votes

  • اشتراک گذاری

خواندی؟ بعدها لای سطرهای داستانی رد این کلمات را بیاب

از دفتر یادداشت‌های شخصی حسام الدین مطهری - ۱۶ خردادماه ۱۳۹۶
از دفتر یادداشت‌های شخصی حسام الدین مطهری – ۱۶ خردادماه ۱۳۹۶

دکتر گفت: دارو بیشتر از این کمکی نمی‌کند. باید تنش‌ها کمرنگ شوند.

با این حال از مدتی قبل یک داروی کمکی به داروی تنظیمِ خوابم اضافه کرد: یک کپسول و یک قرص برای جان به در بردن از کابوس و بختک!

طبیعی‌ست که نتوانم به همکارانم یا مدیرم بگویم «نمی‌توانم تا دیروقت سرِ کار بمانم.» آن‌ها عذرم را نخواهند پذیرفت. همین دو هفتۀ قبل مجبور شدم چند شب تا حوالی ساعت ۲۴ سرِ کار بمانم. بنابراین نمی‌توانستم داروهای خواب‌آورم را بخورم.

و گاهی آنقدر کارم طول می‌کشد که موفق نمی‌شوم دارویم را سرِ وقت بخورم. شوخی نیست، نمی‌توانم بعد از خوردن‌شان روی موتور بنشینم و با خیالِ راحت و هوشیار برانم.

امشب، شده‌ام شبیهِ شبی که ماجرای کشتن یزدگرد در غربت را نوشتم. نگران نباشید، قرص‌های خواب را خوردم ولی عوضش سه شات اسپرسو کنار دستم است؛ تلخِ تلخِ تلخ، مثلِ جانم.

چند شب پیش دفترِ یادداشت‌های روزانه‌ام را ورق می‌زدم که به نوشته‌ای برخورنده رسیدم. خواندم و با هر کلمه نوشته‌ام به صورتم کوبیده شد: شرم کن، خجالت بکش.

خواب و بیدارم و می‌نویسم. اما شبی که لای گریه‌ای نفس‌گیر به خودم گفتم: «حسام! رها کن، قسمتت همین است» در برزخِ خواب و بیداری نبودم. اتفاقاً آن شب می‌کوشیدم خودم را از برزخ بیرون بکشم و بپذیرم قسمتم…

بگذریم.

گاهی اوقات آدمیزاده (نه از سرِ خستگی یا ترس یا بی‌صبری) آرزو می‌کند کاش نبود. آرزو می‌کند کاش نبود تا دیگری را رنجشی نباشد.

بگذریم. ما وارثانِ ژن‌های معمولی هیچ‌چیزمان به آدمیزاد نرفته؛ نه زیستن‌مان، نه اجابت مزاج‌مان، نه غذا خوردمان، نه حتی عاشق شدن‌مان…

به هر روی همین است که هست. این کلمات را خواندی؟ ویران می‌شوم و از میانۀ آوارم نخلِ داستانی می‌روید. هوشیار باش و روزی دیگر لای داستانی ردشان را بیاب.

اسپرسو تمام شد. با خواب لج می‌کنم. با صبحی که در راه است لج می‌کنم. با آنچه می‌دانم نیست لج می‌کنم…

خواندی؟ بعدها لای سطرهای داستانی رد این کلمات را بیاب
۵ (۱۰۰%) ۱ vote

  • اشتراک گذاری

خداوند در جزئیات است!

خداوند در جزئیات است رفیق!

خداوند در جزئیات است

دعوت‌تان می‌کنم به یک بازی ساده. یک دلمشغولی یا عادت روزانه را تصور کنید. آشپزی، فوتسال، گوش دادن به موسیقی، باغبانی، پازل‌چیدن، یا همین نوشتن، یا هر چه تو بگویی.

من آشپزی را انتخاب می‌کنم چون سریعتر منظورم را می‌رساند: دستپختِ مادرِ شما با دستپختِ مادرِ من قطعاً متفاوت است؛ حتی اگر در ظاهر از یک نوع مواد اولیه استفاده کنند. تفاوت در چیست؟ در جزئیات! در همان‌جا که خدا هست.

رازِ تمایزِ کسب و کارها، دستپخت‌ها، تکنیک‌های فوتبال، درکِ موسیقیایی، پازل چیدن و هرچه فکرش را بکنید در دیدن یا ندیدنِ جزئیاتِ -به‌ظاهر- کم‌اهمیت است.

کلیات در اغلبِ موارد تکراری‌اند، جزئیات است که سرنوشت را تغییر می‌دهد.

با یک خاطرۀ ساده چطورید؟ قول می‌دهم خواندنش برای‌تان جالب باشد:

 

مردِ ایستادۀ عصبانی

در یکی از محیط‌های کاری‌ام، اتفاقی به‌ظاهر ساده افتاد. دمِ غروبِ یک روزِ زمستانی من در اتاقم بودم که داد و فریاد مردِ ناشناسی بلند شد. بیرون رفتم. روبه‌روی میز منشی ایستاده بود و سرش فریاد می‌کشید. نگاهش کردم. نرم‌نرم بقیه هم جمع شدند. آن مردِ قدبلند در اوجِ عصبانیتش درست به‌لطافتِ یک شاخۀ تر می‌لرزید.

یکی از همکارانم صدایش را بالا برد. منطقِ «جوابِ های، هوی است!» در حالِ اجرا بود که دویدم و از یکی از اتاق‌ها صندلی آوردم. مدیرِ وقتِ من هرگز جزئیات را درک نکرد. برای نشستنِ مهمان‌ها هیچ صندلی‌ای درنظر گرفته نشده بود.

بقیۀ همکارانم را سپردم به یکی از عاقل‌مردها و شر را خواباندیم. دستِ مرد را گرفتم. همه چیز در کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاد. لمسش کردم. معجزۀ لمس! گفتم: آرام باشید، بنشینید. نشست.

دویدم به آشپزخانه و آب و چای آوردم. تعارفش کردم و همانطور که لیوان را با دستِ لرزانش برمی‌داشت گفتم: می‌فهمم عصبانی هستید، اما حتی اگر حق با شما باشد با این حال حق‌تان پامال می‌شود.

وجودِ یک صندلی برای نشستن، مشخص بودنِ روالِ پیگیریِ کارها، حضورِ کسی که پاسخگوی یک شاکی باشد… هیچ‌یک از این‌ها در محلِ کارِ سابقم پیش‌بینی نشده بود. از همۀ این‌ها مهمتر اینکه اگر آن مرد درک نمی‌شد، ممکن بود داد و هوارش به بلبشویی بدعاقبت تبدیل شود.

 

خداوند در جزئیات است

در گذشتۀ نه‌چندان دور، وقتی مردم هنوز برای هم ایمیل می‌فرستادند داستانکی دست به دست می‌شد. داستانِ مردی که به کافه‌ای رفت و یک نوشیدنی خواست. پیش از سفارش‌دادن قیمت‌ها را پرسید و با سفارشِ ارزان‌قیمتش کافه‌چی را کفری کرد. پایان‌بندی داستانِ کافه‌چی و مشتریِ جزئی‌نگرش این‌طور بود: چند سِنت انعام کنارِ فنجان…

خداوند در جزئیات است. نه؟

 

زخم‌هایی که نوشته می‌شوند

مردانِ جزئی‌نگر رو به هنر می‌آورند. شاید خیال کنید چون لطیف‌طبع‌اند و حساس. نه. لطیف‌طبعی و حساسیتِ هنرمندِ اخلاق‌گرا عارضۀ جزئی‌نگری‌ست.

مردِ هنرمندِ اخلاق‌گرا حساس‌تر از سایر مردان و سایرِ مردم می‌شود چون جزئیاتی را دیده و می‌بیند که مردم به‌سادگی از کنارش عبور می‌کنند؛ بی‌آنکه فهمش کنند.

حرفۀ من نویسندگی‌ست. چیزهایی را می‌بینم که شما نمی‌بینید و -مثلِ فردریک– زمانی آن‌ها را می‌بینم که شما مشغولِ کارهای دیگری هستید. مغفول‌مانده‌ها را می‌نویسم تا اهمیت‌شان را ثبت کنم.

فضیلتی در کار نیست، از یک ویژگی با شما حرف می‌زنم. ویژگی‌ای که امثالِ من را به حرفه‌ای به نامِ نویسندگی راغب کرده است.

من در مالِ غیر تصرف نمی‌کنم، در کلماتم با کسی شریک نمی‌شوم، از بنی‌بشری عاریه نمی‌گیرم‌شان. آنچه می‌خوانید، آنچه کلمه می‌شود، پیش‌تر بخشی از «من» بوده است.

رنجی که از بابتِ ویژگیِ خدادادی‌ام می‌برم کم‌ رنجی نیست. یک زباله‌جمع‌کُن، یک کودکِ کار، یک کودکِ جنگ‌زده، آبدارچیِ شرکت، مردی که چند روز پیش برای گرفتنِ حق و حقوقش از کارفرما در ساختمانی نیمه‌کاره فریاد می‌زد و صدایش از شیشۀ بالای ماشین‌های در حالِ عبور رد نمی‌شد، فروریختنِ ساختمانِ پلاسکو، پسِ پُشتِ طرد شدنِ محمدرضا شجریان، ساختمانِ نیمه‌کارۀ مصلی تهران و پارکینگ‌های اجاره‌داده‌شده‌اش به نمایشگاه‌های ماشین، قهرِ دو دوست… و بسیاری دیگر از این دست و بسیاری دیگر که ناگفته می‌گذارم‌شان «درد»ها و «زخم»های روزِ من و کابوس‌های شبِ من را می‌سازند.

خداوند در جزئیات است و خورشید سوزنده است. گاهی می‌توانی تابش بیاوری و گاهی نه. گاهی می‌توانی فهم‌اش کنی و گاهی نه.

دیگر چه؟ این همه و آن همه که ناگفته ماند، داستان‌هایم را می‌سازند.

گفتا چیست این ای فلان؟ گفتم که خونِ عاشقان
جوشیده و صافی چو جان بر آتشِ عشق و ولا
گفتا چو تو نوشیده‌ای در دیگِ جان جوشیده‌ای
از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا
مولوی

 

آرزومندِ جزئی‌نگری شریف

من آرزومندِ اخلاق‌گرایی و شرافتم نه اهلش. طالبِ آنم نه مالکش. منّتی هم بر سرِ خدا ندارم. داستان‌هایم را برای بهشت رفتن نمی‌نویسم و در عوض‌شان از مَلِک و مالک صله‌ای نمی‌طلبم.

این همه از دور زیباست و فریبا. اما از نزدیک چطور؟ عُرف ما را سرزنش می‌کند.

عتیقه‌ها وسوسه‌کننده‌اند اما دردسر هم دارند.


* خداوند در جزئیات است (جمله‌ای از Ludwig Mies van der Rohe معمار مشهور آلمانی-امریکایی)

خداوند در جزئیات است!
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

هنرمندپرانی تخصص بی‌مقدار سیاستمداران

هنرمندپرانی ذکاوت نمی‌طلبد.

هنرمندپرانی

ضرب‌المثل‌ها و حکایاتِ تاریخی از خلأ بیرون نمی‌آیند. تاریخ گواهی می‌دهد که اهلِ تفکر و هنر تاوانِ آزادگی‌شان را با طرد شدن پرداخته‌اند.

«وقتی شهر خالی می‌شود قورباغه هفت‌تیرکش می‌شود» یا ضرب‌المثل‌هایی از این دست گواه‌اند.

عطاملک جوینی در صفحاتِ آغازین تاریخ جهانگشا می‌نویسد: «و به سبب تغییر روزگار و تأثیر فلک دوّار و گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون، مدارس درس مُندرِس و مَعالم علم مُنطمس گشته و طلبۀ آن در دست لگدکوب حوادث، پای مال زمانۀ غدّار و روزگار مکّار شدند و به صنوف فِتَن و مِحَن گرفتار و در معرض تفرقه و بَوار مُعَرَّض سیوف آبدار شدند و در حجاب تراب متواری ماندند.
هنر اکنون همه در خاک طلب باید کرد
زآن که اندر دل خاکند همه پر هنران
کذب و تزویر را وعظ و تذکیر دانند و تَحَرمُز و نَمیمت را صرامت و شهامت نام کنند. هر یک‌ از ابناءالسوق در زیِ اهلِ فسوق امیری گشته، و هر مزدوری دستوری، و هر مُزوِّری وزیری، و هر مُدبِّری امیری، و هر مُستَدِفی مستوفی، و هر مُسرِفی مُشرِفی، و هر شیطانی نایب‌دیوانی، و هر کون خری سرِ صدری، و هر شاگردپایگاهی، خداوندِ حرمت و جاهی، و هر فرّاشی صاحبِ دورباشی‌، و هر جافی کافی، و هر خَسی کَسی، و هر خسیسی رییسی، و هر غادری قادری‌، و هر دستاربندی بزرگواردانشمندی، و هر جمّالی از کسرتِ مال با جمالی، و هر حمّالی از مساعدتِ اقبال با فُسحَت‌حالی…»

 

تاریخ مکرر می‌شود

بازیگرانی که تاریخ‌ها و ضرب‌المثل‌ها و حکایات بر اساسِ بازی‌شان پرداخته شده به تاریخ پیوسته‌اند. به‌ظاهر رفته‌اند اما منش و روش‌شان محو نشده است.

هنرمندپرانی سنتی‌ست پرسابقه. وقتی نابلدها و نکرده‌کارها را بر صدر بنشانی، نتیجه‌ای بهتر از این نخواهی گرفت. از سوی دیگر، آزادگی و آزادمنشیِ هنرمند و اهلِ تفکر در تضاد با بندگی و باج‌خواهی و باج‌دهی‌ست. چه آنکه نادر ابراهیمی عزیز گفت: «من هنوز لج می‌کنم، هنوز اعتراض می‌کنم، هنوز فریاد می‌کشم، هنوز می‌لرزم و به لُکنت دچار می‌شوم، هنوز زیر بار نمی‌روم، هنوز باج نمی‌دهم و نمی‌گیرم، هنوز اعتقاد نمی‌خرم و نمی‌فروشم، تسلیم نمی‌شوم، فساد نمی‌کنم، در یک کار نمی‌مانم، عادتِ سر به سنگ کوبیدن را ترک نمی‌کنم، با اراذل کنار نمی‌آیم، با دزدها دست نمی‌دهم، با خائنان و خبرچینان سلام و علیک نمی‌کنم، و هنوز، هنوز، هنوز، های های گریه می‌کنم، به خدا، درست مثل بچه‌ها، مثل نوجوان‌ها، و مثل عاشق‌ها…»

روزگاری دور، شیخ اشراق را طرد و شهید کردند. در زمانه‌ای دیگر لبانِ فرخی یزدی را دوختند و روزگاری دیگر شریعتی را در تنگنا قرار دادند و شاملو و دریابندری را در حبس کردند. آزادی تاوان دارد.

 

دورۀ هفت‌تیرکشی قورباغه‌ها

در ماه‌های اخیر و از صدقه‌سرِ رقابت‌های انتخاباتی و حواشی‌اش، کسانی بر صدر نشستند و قدر دیدند و دیگرانی طرد شدند. آنچه روی داد و بعدتر هم تکرار می‌شود تأسف‌بار است. نمی‌خواهم روایتش کنم. شما را به مرورِ تاریخِ چهل سالِ اخیر دعوت می‌کنم.

شهرام ناظری را به‌یاد بیاورید و تصنیف‌های انقلابی‌اش را. محمدرضا شجریان را به‌یاد بیاورید و تصنیف‌های وطن‌پرستانه‌اش را. لطفی را به‌یاد بیاورید و «ایران ای سرای امید» را. علیزاده را به‌یاد بیاورید و «نینوا»یش را. و امروز را ببینید. چه کسانی طرد شدند و چه کسانی جایگزین شدند؟

در میانِ نویسندگان چطور؟ چه کسانی طرد شدند و چه کسانی بر صدر نشستند؟ طردشدگان چه سرانجامی یافتند؟ چه کسی از چشمِ مردم افتاد؟

بدا به روزی که نیروهایی سبب شود میان هنرمندان و مردم شکاف ایجاد شود، نیازها و سلایق مردم نادیده گرفته شود، در راه فعالیت هنرمندان و اهل فکر سنگ‌اندازی شود و هنرمند تارانده و رنجور شود.

امروز مداحان ارجمندتر از اهلِ تفکرند. نویسندگانی که از پستانِ بیت‌المال شیر می‌دوشند و اگر از شیر بگیری‌شان می‌میرند، شأن و مقام دارند.

ببینید چه کسانی را طرد کردیم و از بی‌چیزی، دست جلوی چه کسانی دراز کردیم. این هنرمندپرانی محصولِ تفکرِ خودی-ناخودی‌ست.

به‌قولِ فردوسی:

هنر خوار شد، جادوی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند

هنرمندپرانی تخصص بی‌مقدار سیاستمداران
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

چالش نویسنده ماندن در تنگنای ایران

چالش نویسنده ماندن از «نویسنده شدن» دشوارتر است.

چالش نویسنده ماندن نمایی از فیلم Cast Away
چالش نویسنده ماندن – نمایی از فیلم Cast Away

دو شب پیش از این خواستم چیزی بنویسم دربارۀ مصائبِ نویسندگی و نویسنده ماندن. نوشتم اما منتشرش نکردم.

نوشته‌ام تحتِ تأثیرِ فشارِ روحی و کاری بود و بیشتر شبیه شقشقیه‌ای گُنگ شده بود. از کسی که بعد از یک روز کاریِ سخت، ساعت ۰۰:۱۵ بامداد به خانه می‌رسد چه جای انتظار که کلماتش را متین و درست کنار هم بچیند؟

آن نوشته را رها کردم اما چالش نویسنده ماندن رهایم نکرده‌ست و نخواهد کرد.

 

کِرمِ نوشتن به روایت یوسا

پیشتر هم از نوشتۀ ماریو بارگاس یوسا در جایی یاد کردم. یوسا در نامه‌هایی به یک نویسندۀ جوان تعبیرِ «کِرمِ نوشتن» را به کار می‌برد و می‌گوید: زنانِ اشراف‌زاده برای آنکه بتوانند بی‌واهمۀ چاقی هر چه دل‌شان می‌خواهد بخورند، کِرم‌هایی می‌بلعیدند. این کرم‌ها از خوراکی که وارد معده می‌شد تغذیه می‌کردند و مانعِ چاقی می‌شدند.

یوسا در آنجا می‌گوید نویسنده چنین کرمِ پرتمنایی در وجودش دارد. بنابراین حتی اگر نخواهد بنویسد، «کِرمِ نوشتن» طلب می‌کند و وادار به نوشتنش می‌کند.

 

چالش نویسنده ماندن

گذرِ زمان سرندِ خوبی‌ست. بسیاری از نانویسندگان پُشتِ پرده‌های زمان محو می‌شوند. آن‌ها کِرمِ نوشتن ندارند. ممکن است اینستاگرامرهایی پرمخاطب یا مصاحبه‌شونده‌هایی خوش‌عکس باشند، اما ماندگار نخواهند بود.

جوشش درونی برای نوشتنِ آنچه ذهن و روح و روان را انباشته کرده، تا دمِ مرگ با نویسنده است. گذرِ زمان و غنی‌تر شدنِ آموخته‌ها و چگال‌تر شدنِ تجربه‌های روحی، چشمۀ نوشتن را زنده نگاه می‌دارد.

اما جوششِ درونی در بسیاری موارد در تعارض با چهارچوبِ متعارفِ زندگی ایرانی‌ست. نقطۀ چالش نویسنده ماندن همینجاست.

 

غمِ نان

یک معمار برای تجربه‌اندوزی و آموختنِ حرفه‌اش (در هر سطحی) عمر صرف می‌کند. حاصلِ عمرِ صرف‌شده برای آموختن، امکانِ به‌کارگیری تخصص برای کسب درآمد و زیستن است.

به جای «معمار» شغل‌های دیگری هم می‌توان نوشت: پزشک، برنامه‌نویس، طراح، فیلمساز و…

حالا به جای «معمار» بنویسید «نویسنده». هر نویسندۀ حرفه‌ای برای رسیدن به شأن و جایگاه و حرفۀ «نویسندگی» عمر صرف می‌کند.

نویسنده نه‌تنها روزها و ساعت‌هایش را به‌ازای آموختن می‌پردازد، بلکه روح و ذهنش را هم هزینه می‌کند. عاشقانه‌ها، تراژدی‌ها و… از خلأ بیرون نمی‌آیند. با این همه، نویسندۀ حرفه‌ای نمی‌تواند با تکیه بر آموخته‌ها و میوۀ رنج‌هایش «نان» بخورد.

 

تخصص نامعتبر

تخصصی که حاصلِ عمرکاستن (و به قولِ ویلیام فاکنر: عرق‌ریزی روح) است، در بازار کار ایران تخصصی‌ست نامعتبر. من تا به امروز شغل‌های متفاوتی را تجربه کرده‌ام. از طراحی وب‌سایت گرفته تا ساخت ویدیو، از پیک موتوری تا صفحه‌بندی، از روزنامه‌نگاری تا کارمندی همه شغل‌هایی بوده‌اند که در برهه‌های مختلف برای گذرانِ زندگی و کسب روزی در آن‌ها عمر کاسته‌ام.

در هیچ‌یک از شغل‌ها (حتی مرتبط‌ترین‌شان)، «نویسندگی» به معنای دقیقِ «نویسندگی»، معتبر نبوده است. وجهِ نویسندۀ من اعتباری نزد کارفرما و مدیرم نداشته یا اگر داشته، بخشی از زوایای مهمش نادیده گرفته شده است.

 

بازی با پای چپ

وقتی نوجوان بودم به تمرینات یک تیم محلی دعوت شدم. تمرین‌دهندۀ ما بنا به دلیلی خوش نداشت من را بپذیرد. در تمرین‌ها آشکارا در موقعیتی نامناسب قرارم می‌داد.

یکی از تمرین‌ها را خوب به‌خاطر دارم: سانتر سرضرب از جناحین. مربی من را به سمت چپ زمین فرستاد. توپ از ناحیه‌ای به سمتم می‌آمد و باید سرضرب روی دروازه ارسالش می‌کردم. گفتم: من راست‌پا هستم. گفت: نمی‌خواهی جمع کن و برو.

یک ساعتِ تمام به‌زور توپ‌ها را روی دروازه ریختم. نمی‌خواستم کم بیاورم، نمی‌خواستم از تیم خط بخورم.

تقریباً تمامِ شغل‌هایی که تا امروز در آن‌ها عمر کاسته‌ام موقعیتی شبیه همان تمرین داشته‌اند: مجبور بودم از پای چپم استفاده کنم. دانش و استعداد و انگیزۀ ارسال توپ را داشتم، اما نه با پای چپ.

بعید می‌دانم نویسنده‌ای در ایران زیسته باشد و چنین حالی را تجربه نکرده باشد. کار در بانک، کارخانۀ لاستیک‌سازی، کارمندی در ادارۀ ثبت احوال، کارمندی در ادارۀ مالیات و… در زندگینامۀ نویسندگانِ نام‌آشنای ایران به چشم می‌آید.

کار که عار نیست، اما اگر مجبور باشی از فقر به شغلی پناه ببری که در تضاد با اصولِ اخلاقی‌ات است چه؟ در بسیاری موارد محل کارم را ترک کردم چون نمی‌خواستم با اصولم بازی کنم. از سویی نمی‌خواهی دستت جلوی دیگری دراز باشد و از طرفی نمی‌خواهی روحت را به دیگری بفروشی. در نتیجه بارها طعمِ فقر را چشیدم.

 

پا سفت کردن

شغل نویسندگان مشهور قبل از نویسنده شدن
شغل نویسندگان مشهور قبل از نویسنده شدن

هیچ نویسنده‌ای با مشق‌های اولیه‌اش موفقیت را به چنگ نیاورده است. حتی در کشورهایی که نویسندگان شأنِ اجتماعی مناسبت‌تری دارند، نویسندگان مجبور بوده‌اند عمری را با پای چپ بازی کنند تا بالأخره بتوانند روی زمین پا سفت کنند و بگویند «من نویسنده‌ام.»

بگذریم که در ایرانِ ما، بی‌کتاب‌ها و بی‌سوادها یا عکاس‌اند، یا نویسنده، یا ویراستار، یا فعال اجتماعی، یا فعال فضای مجازی، یا کارشناس ادبیات کودک.

روندِ پا سفت کردن را می‌فهمم، جان کندن را می‌فهمم، سختی و رنج کشیدن را می‌پذیرم، اما تلاش برای «هیچ» هیچ امیدی را برنمی‌انگیزد. نویسندۀ حرفه‌ایِ ایرانی اصلاً نمی‌داند بعد از کتابِ دوم یا سوم یا هشتم یا دهمش قرار است کجا بایستد.

روز رویاییِ «فقط می‌نشینم و می‌نویسم» برای نویسندۀ ایرانی فقط یک رویاست.

 

شأنِ نداشته

چالش نویسنده ماندن در تنگنای اقتصادی را به فقدانِ شأن اجتماعی و بی‌اعتباری در میان مردم اضافه کنید.

خوب می‌دانم مسیری را انتخاب کردم که اتوبان نیست. مسیر، مسیرِ پر سنگلاخ است و پر پیچ و خم. طبیعی‌ست که از گاری هم صدای تلق و تلوق دربیاید و رنج ببیند. چطور از انسان انتظار دارید خفقان بگیرد و هیچ نگوید؟

عایدیِ نویسندۀ شریف از عمرکاستن‌ها و تجربه‌اندوزی‌ها و عرق‌ریزی روح، «حکمت» است، حکمتی که ممکن است برخی جاهایش درست باشد و برخی جاهایش نه. اندیشه‌ورزی،  کسب و کارِ نویسنده است.

نویسندۀ شریف محلِ رجوع است چون در ظرایف دقیق شده‌ست و روایتی از آن‌ها دارد. او آنچه را دیده که باقی مردم در شتابِ زندگی از کنارش بی‌تفاوت گذشته‌اند. او بلد است غبار را از روی عاطفه، انسانیت، احساسات، فهم، عقل، دوراندیشی، تجربه و… کنار بزند و دنیایی پذیرفتنی‌تر خلق کند. هم او است که می‌تواند از تکرارِ اشتباهِ تاریخی پیشگیری کند.

با این همه، نویسنده نه در چهارچوبِ ذهنی نزدیکانش شأن و اعتباری دارد، نه در چهارچوبِ عرف، قوانین و مناسباتِ اجتماعی.

نویسندۀ باشرافت در زمان زیستنش مدام در حالِ استخراجِ گوهر از معادنِ تاریک و نمور و بی‌هوا است، بی‌آنکه خود از آن گوهرها نصیبی داشته باشد. دردمند است و چون ظرایف را بیش از دیگران می‌بیند، ملول‌تر و رنجورتر است، اما رنجشش را تاب نمی‌آورند.

 

ابتذال

حکایتِ نویسندۀ شریف و چالش نویسنده ماندن حکایتِ نویسندگانی‌ست که از سرندِ تاریخ می‌گذرند. زمان که بگذرد، سره از ناسره بازشناخته می‌شود.

اینستاگرامرها و خانم‌بازها و کاسه‌لیس‌ها و باج‌خورها و باج‌پردازها و بی‌اصول‌ها و مجیزگوهای این و آن، بسیار زودتر از آنچه تصور کنید ناپدید می‌شوند.

اما حیاتِ ابتذال‌پرورِ این قشر، قطعاً چالش نویسنده ماندن را برای آنکه تمنای شرافت دارد، پرفشارتر می‌کند.

زیستن دشوار است، زیستن برای آنکه ظرایف را می‌بیند دشوارتر است، زیستن برای آنکه ظرایف را می‌بیند و سکوت را انتخاب نمی‌کند بسیار دشوارتر است.

 

فهرستِ بلندبالای مصائب

نویسنده حق دارد مثل دیگران و به‌اندازۀ تلاش و استعدادش از تخصصش نان بخورد.

نویسنده نیازی به حمایتِ دولت و حکومت ندارد، نویسندۀ شریف خود بلد است با قلمش نان بخورد. همین که دولت و حکومت مانع‌تراش نباشند و به چالش نویسنده ماندن دامن نزنند، بهترین هدیه است.

 

رسالت نویسنده

رسالتِ نویسنده چیست؟ آیا روایت به‌ذات مقدس است؟ آیا نوشتن به‌ذات مقدس است؟

سر و کار داشتنم با کتاب نسبت به یک رانندۀ کامیون حمل زباله ممتازم می‌کند؟ پاسخم به این سؤالات منفی‌ست. حتی اگر آنچه که می‌نویسم بهترینِ نوشته‌ها باشد باز هم پاسخ منفی‌ست. هر کس در اجتماع حرفه و کارویژه‌ای دارد. فقدانِ یک رانندۀ حمل کامیون زباله به ضرر جامعه است. امتیازبندی ارزشی مشاغل جامعه اشتباه است. هر چیز باید سر جای خودش باشد و هر کس باید کارش را درست انجام بدهد. مضاف اینکه مهمترین رسالت انسان «انسانیت» است نه نوشتن یا حمل زباله یا فروشندگی. ما در جایی دست به انتخابِ حرفه‌مان می‌زنیم.

اما یک نویسنده چه باید بکند؟ روایتِ دردِ انسانی رسالتِ کمی نیست. دیدنِ هنرمندانه و ظریفِ پلیدی‌ها و ثبتِ آن‌ها به‌امید وقوع تغییر رسالت یک نویسنده است. لااقل من چنین رسالتی برای خود متصورم و معتقدم در مسیر رسالت اصلی انسان است.

چالش نویسنده ماندن در تنگنای ایران
۵ (۱۰۰%) ۱ vote