نشر


  • اشتراک گذاری

کتابگردی: نمایشی برای خودفریبی صنعت نشر و حبس کتاب در تقویم

کتابگردی امری فرهنگی نیست، نمایشی‌ست برای رضایت ارشاد و چاووش‌خوانیِ تجاری‌ای‌ست برای خودفریبی صنعت نشر.

نَقلِ این دولت و آن دولت نیست، وزارت ارشاد سال‌هاست گرفتارِ برنامه‌های نمایشی و آسیب‌زا است. از خودِ نمایشگاهِ کتابِ تهران که بگذریم (که حماقتِ محض است)، دایه‌گی برای صنعتِ نشر همواره منش و روشِ این وزارتخانه بوده است.

کتابگردی

با فروشِ بیشتر مخالفم؟

در ظاهر منِ نویسنده باید از نمایشِ کتابگردی استقبال کنم و به فروشِ چند نسخه بیشتر امید ببندم، اما مَثَلِ کتابگردی برای من و ناشر، مَثلِ افیون و بنگ است برای آدمی: دمی شادی و عمری مغموم.

رونق به صنعتِ نشر برنمی‌گردد مگر با اصلاحِ علت‌ها و نه پُتک کوبیدن بر سرِ معلول‌ها. کتاب نخریدنِ مردم اتفاقی مقطعی نیست که بخواهیم مقطعی حلش کنیم. می‌باید به ریشه دست پیدا کنیم.

کتاب‌خوانی می‌باید بارورکنندۀ اندیشه باشد و خریدِ هیجانی و خواندنِ هیجانی، نقض غرض است. ترجیح می‌دهم کتابم خاک بخورد اما احساسی و هیجانی خریده یا خوانده نشود.

از منظرِ تجاری هم، عادت دادنِ مخاطبان به طلبِ تخفیف روی کالایی که قیمتِ ثبت‌شدۀ مشخص دارد، سببِ برهم‌زدنِ نظم و شخصیتِ بازار است.

 

دایه‌ای به نام دولت

دایه‌گی دولت برای صنعتِ نشر و فرهنگ، بچۀ لوس و بی‌جربزه‌ای بارمی‌آورد که عرضۀ مراقبت از خودش را ندارد. هم‌داستانیِ ناشران با نمایش کتابگردی اشتباهِ هولناکی‌ست که البته تعجب‌آور نیست.

ناشرانی که مواجهه‌ای همچنان سنتّی با محصول‌شان و بازارِ نو دارند، باید هم چشمِ امیدشان به دولت باشد. کتابگردی مسکّن است نه درمان. ریشۀ بلای کتاب‌نخوانیِ امروز در سیاست‌های کلانِ کشور، وضعیت اقتصادی، مسائل جامعه‌شناختی، کهنگی و بی‌دانشی صنعت نشر، الکنی تبلیغات سنتی، مرافعه‌های سطحی و سخیفِ اهلِ ادبیات، هرج‌ومرجِ بازار و یکه‌تازی بی‌سوادها، بی‌اعتمادی مردم به کتاب‌ها و امثالهم است. این همه را نمی‌توان با یارانه و بلبشوی یک‌روزۀ تبلیغاتی درمان کرد.

آنچه ناشران با خود می‌کنند خودفریبی‌ست نه رونق‌بخشی به کسب و کارشان.

 

بدعتِ آسیب‌زایی به نام کتابگردی

محبوس کردنِ فرهنگِ مطالعه در یک روز و یک هفته، محبوس کردنِ کتاب‌خریدن در تقویم، خیانتی‌ست بزرگ. هر قدر محبوس کردنِ فرهنگ و مذهب در تقویم به رشد و ترویجش کمک کرد، کتابگردی و روز کتابخوانی هم با کتابخوانی چنان می‌کند.

کتابخوانی به‌مثابه دانش‌طلبی و حقیقت‌طلبی، امری‌ست چهارفصل و روزانه. نگاهِ نمایشی و تزئینی به آن فقط فاصله را بیشتر می‌کند. اگر کتابخوانی وضعیتی بحرانی نداشت، داشتنِ یک روزِ ویژه برای حضورِ مردم در کتابفروشی‌ها نه تنها عیب نبود که خود چاووشِ شادی بود. اما در وضعِ‌ فعلی به‌قولِ یکی از دوستان، بیشتر نمایشی‌ست برای سلفی گرفتن با بازیگرها و ورزشکارها که بی‌ربط‌ترین حرفه‌ها به کتاب و اندیشه‌اند.

 

کتابگردی: نمایشی برای خودفریبی صنعت نشر و حبس کتاب در تقویم
۳.۴ (۶۸%) ۵ votes

  • اشتراک گذاری

تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو و دوستان

تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو عنوانِ تند و تیزی‌ست، اما بی‌ربط نیست.

تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو

تاریخِ یهودیت پُر است از امانت‌فروشی‌ها، عتیقه‌فروش‌ها، نزول‌خوارها و امثالهم. نزول‌خوارانِ یهودی اورشلیم که عیسی مسیح را به‌رنج انداختند، اسلافِ مالکانِ امروزیِ شرکت‌های چندملیّتی‌اند.

حسن عباسی با شما حرف نمی‌زند. به‌طورِ اتفاقی نام چند شرکت چندملیتی را به گوگل بدهید و اطلاعاتِ مالکان و سهام‌دارانش را مرور کنید. هیچ توهم توطئه‌ای در کار نیست.

من از شیفتگانِ تئوریِ «پروتکل‌های یهود» نیستم و تعلق‌خاطری هم به افسانه‌هایی با منشأ عرب‌پرستانه ندارم. نژادپرست هم نیستم.

منشِ تجارتِ یهودی لزوماً در یهودیان نهادینه نیست. چه بسا بسیاری یهودی باشند و تاجر نباشند، یا آنکه وجدان و شرف را به‌خوبی بشناسند.

 

تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو

چطور ممکن است کسی یهودی نباشد اما مثلِ یهودی‌ها تجارت کند؟

خردکردنِ رقبا به هر قیمت، تحت فشار قراردادنِ همکاران و انحصارگرایی، به‌خوبیِ هرچه تمام‌تر عبای تجارتِ یهودی‌منشانه را بر قامت یک استارتاپِ فرهنگی پوشانده است: فیدیبو فقط یک استارتاپِ خوش‌منظرِ فرهنگی نیست. از نظرِ من، این اپلیکیشن -مانندِ ماری‌ست بر دوشِ ضحاک.

چرا؟

 

هولدینگ یا ضحاک

خوب می‌دانم نوشتنِ مطلبی با عنوانِ تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو چقدر ممکن است بدعاقبت باشد. پس احتمالاً عقلم را از دست دادم که هولدینگِ بالاسریِ فیدیبو را هم به ضحاک تشبیه می‌کنم.

چون حوصله ندارید ماجرای ضحاک را خیلی خیلی خلاصه می‌گویم: شیطان دو بوسه بر شانه‌های ضحاک زد، از بوسه‌جای‌ها دو مار رویید که فقط و فقط از مغزِ مردانِ جوان سیرشکم می‌شدند. ضحاک برای زنده‌ماندن و حکمرانی می‌بایست مارهای سر دوشش را سیر نگاه می‌داشت.

هولدینگ‌های امروزی بی‌شباهت به ضحاک نیستند. خردکننده‌های کسب و کارهای نوپا، زمین‌زنندگانِ رقبا و رانت‌خوارانِ قهار.

 

شباهت‌ها گویا هستند

تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو برایم ناگوار است. حیاتِ انحصارگرایانۀ فیدیبو -در ظاهر- به شخصِ من ضرر و زیانِ مادی یا معنوی وارد نمی‌کند. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، هر فعالیتِ فرهنگی که با هر نوع رانت (چه حاکمیتی، چه دولتی، چه نیمه‌دولتی-نیمه‌خصوصی) پا بگیرد، پایش را روی گلوی کسب و کارهای بی‌پشتوانه و خصوصی سفت کرده است.

عقد قراردادهای انحصارطلبانۀ فیدیبو با ناشران که در آن‌ها بر شرطِ «حق انحصاری نشر دیجیتال» تأکید شده است، عملاً امکانِ ظهور هر استارتاپِ کتابخوانی دیگری که شبیه فیدیبو باشد را با دشواری‌ها مواجه می‌کند.

پشتوانۀ عقد قراردادهای انحصارطلبانۀ فیدیبو اعتبارِ سرمایه‌گذار اولیۀ آن است. (اگر نگوییم تمام) بخش معظمِ اعتبارِ حرفه‌ای او برآمده از کمک‌های متنوعِ نهادهای مختلف و مسؤولانِ شهری، دولتی و حاکمیتی در دوره‌های مختلف است.

رقبای فیدیبو عملاً نمی‌توانند به مشتریانِ انحصاری فیدیبو نزدیک شوند. اما تنگنا فقط متوجه رقبای فیدیبو نیست. ناشران نیز به‌دلیلِ قراردادهای انحصارطلبانۀ فیدیبو قادر به «انتخاب» نیستند و گاهی به‌اجبار دربارۀ همکاری با فیدیبو یا رقبایش تصمیم‌گیری می‌کنند.

 

مار تغذیه می‌کند و ضحاک پیش می‌رود

جابجایی سهام فیدیبو بین سرمایه‌گذار اولیه و سهام‌دارِ فعلی (دیجی‌کالا) که به‌مرور و از مدت‌ها پیش شروع شد، انحصارگرایی‌های این استارتاپ را قوی‌تر کرد.

حالا اگر ناشری بخواهد برای فروش آثارش با دیجی‌کالا همکاری کند، با چنین قاعدۀ گستاخانه‌ای مواجه می‌شود: موظف هستید امتیاز انحصاری فروش نسخۀ دیجیتال آثارتان را به فیدیبو بدهید.

خیلی هم عالی‌ست، زورگویی بهتر از این نمی‌شود. البته ممکن است خوش‌خیالانه بگویید «کسی که مجبورشان نمی‌کند!» من هم می‌گوید بله، اجباری برای همکاری با دیجی‌کالا و فیدیبو وجود ندارد، اما این بی‌مروتیِ اقتصادی در قامتِ فرهنگ را کجای دلم بگذارم؟

 

فشار بر ناشر

ناشران باید انتخاب کنند. یا به تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو تن بسپارند، یا عملاً از امکاناتی که فیدیبو، دیجی‌کالا و سایرِ اعضای خانوادۀ هولدینگِ سرآوا محروم بمانند.

تصویرِ نزول‌خوارانِ و امانت‌فروش‌های اورشلیم جلوی چشمم می‌آید: درست وقتی تنگ‌دستی و مجبور، بیشتر تحت فشارت قرار می‌دهند. اگر بخواهی با فیدیبو کار کنی سود حاصل از فروش نصف نصف می‌شود، اما رقبای فیدیبو ۳۰-۷۰ معامله می‌کنند.

البته البته که باید به‌حالِ ناشر هم تأسف خورد که حاضر است افسارش را این‌طور دستِ دیگری بسپارد.

 

ارزش‌افزوده‌ای که محصولِ لیاقت نیست

نمودار قیمت یک محصول در دیجی‌کالا
نمودار نوسان قیمت یک کفش در دیجی‌کالا – قبل از تخفیف و بعد از تخفیف! (اندازه بزرگتر کلیک کنید)

اگر فیدیبو نرم‌افزاری باکیفیت‌تر از رقبایش داشت، یا حرکت در این رقابت را در شرایط عادلانه‌ای آغاز کرده بود من گله‌ای نداشتم. اما هیچ‌چیز برابر نبوده است.

به‌طورِ قطع برخوردی‌های ناعادلانۀ سرمایه‌گذارانِ اولیۀ فیدیبو نظمِ بازار و شرایطِ برابرِ رقابت را بر هم زده است.

تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو فقط در شروعِ ناعادلانه متبلور نیست، بلکه در ادامۀ مسیر و تنظیمِ قواعدِ خارق‌العاده هم نمود داشته است. فیدیبو در زمینی کج با رقبا بازی کرده است: سربالایی نصیبِ رقیب و مشتری، سرپایینی نصیبِ فیدیبو. بادهای موافق هم که سنگِ تمام گذاشتند.

اگر می‌خواهید فیدیبو را بهتر بشناسید، کافی‌ست کمی در دیجی‌کالا غور کنید. این‌دو از یک خانواده‌اند و حالا نزدیک‌تر هم شده‌اند. تخفیف‌های جعلی دیجی‌کالا در شبکه‌های اجتماعی شهرۀ عام و خاص است.

 

دروغی به‌نام خصوصی‌سازی

حتی رقیبِ اصلی فیدیبو هم شایستۀ دل‌سوزی نیست. آن هم محصولِ هولدینگِ دیگری‌ست که عظمت و ابهتش را به‌لطفِ ناآرامی‌های اقتصاد ایران کسب کرده است. بسیاری از فعالیت‌های فرهنگی خوش‌بر و رو در این کشور، تکیه بر انواع و اقسام رانت‌ها دارند.

دل‌سوزی من برای آن‌هایی‌ست که دروغِ بزرگِ «خصوصی‌سازی» را مانندِ بسیاری از دروغ‌های بزرگِ دیگر باور کردند، بی‌پشتوانه و از صفر شروع کردند و با امید در این بازارِ ناعادلانه و نابرابر پیش می‌روند. دلم برای‌شان می‌سوزد و دعا می‌کنم آفتاب به‌زودی بتابد.

تا پیش از نمایشگاه کتاب ۱۳۹۶ به فیدیبو خوش‌بین بودم. حقایقی که همان روزها شنیدم جرقۀ نوشتۀ امروز شدند.


نکته:

۱. تأیید یا تخریب فیدیبو هیچ نفع مادی یا معنوی برای من ندارد.

۲. دلیلی ندارد به‌خاطر آنچه در این مطلب آمده استفاده از فیدیبو را متوقف کنیم.

۳. من نمونۀ این رفتار را در فروشگاه‌های کتاب دیجیتال مطرح دنیا ندیدم. فیدیبو از گوگل و آمازون که بزرگتر نیست، هست؟

تجارت یهودی‌منشانۀ فیدیبو و دوستان
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا در بازار نشر ایران

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا بازار نشر ایران را کم‌بازده کرده است.

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا

سال‌هاست که سودآوری در بنگاه‌های انتشاراتی ایرانی مبتنی بر اصلِ «سِری‌زنی» است. ناشر معمولاً هیچ محصولِ «ویژه»ای ندارد. اگر ناشرانِ بازاری را نادیده بگیریم، حتی در میان ناشران جدی هم نمی‌توان بنگاهی را یافت که به‌طرزی اختصاصی روی یک یا چند محصولِ مشخص سرمایه‌گذاری تجاری کند.

 

تجارت محتوا یا سری‌دوزی؟

منظور از سرمایه‌گذاری تجاری، داشتنِ استراتژی تولید، استراتژی تبلیغات و برنامۀ بلندمدتِ بهره‌برداری از تولید است.
ناشران در طولِ محصولات متنوعی تولید می‌کنند. تکیۀ ناشر بر فروشِ بخشی از محصولات در نمایشگاه کتاب تهران و سایر ظرفیت‌های معمول، فرایندِ «بازگشت سرمایه» را به فرایندی مشابه کارگاه‌های تولید لباس ارزان‌قیمت تبدیل کرده است.
غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا ناشی از فقدان استراتژی محتوایی در بنگاه‌های انتشاراتی‌ست.

 

استراتژی محتوایی یعنی:

۱. تولید بر اساس نیاز (نیازسنجی محتوا: جای خالی چه نوع محتوایی در جامعۀ امروز تا ده سال آینده وجود دارد؟)

۲. شناخت کارکرد هر محتوا (محتوایی که تولید می‌کنیم چه ثمره‌ای دارد؟ چه نیازی را رفع می‌کند؟ چقدر اقبال دارد؟)

۳. مخاطب‌شناسی (مخاطب هدف محتوای تولیدشده کجاست؟ کیست؟ چطور می‌توان دسترسی بهتری به او داشت؟)

۴. ظرفیت‌سنجی (زمان‌سنجی تولید، ظرفیت‌های اجتماعی مؤثر)

۵. استراتژی تبلیغات (چه چیزی تولید می‌کنیم و روش تبلیغ آن چیست؟ کِی؟ چطور؟ کجا؟ چرا؟)

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا

آنچه در بازار نشر امروز تجارت می‌شود کاغذ است نه محتوا. تجارتِ محتوا ملزومات و اقتضائات متفاوتی دارد. انتظاراتی که از فروش و بازاریابی محتوا می‌رود ابداً در تجارت کاغذ برآورده نمی‌شود. در تجارت کاغذ اصالت با «تیراژ» است. عمدۀ درگیری ناشران محدود است به مراحلِ پیش از چاپ و درصد بسیار کمتری از انرژی معطوف به توزیع است. دغدغۀ نرخ کاغذ، مقوا، صفحه‌آرا، لیتوگرافی، چاپ، صحافی و…، همواره بر سؤالاتِ اساسی دربارۀ محتوا، کیفیت محتوا، چرایی تولید محتوا و چگونگی تبلیغ و ترویج محتوا می‌چربد.
در فرایندِ تولید بر اساسِ «سری‌زنی» محصولات هرگز به «برند» تبدیل نمی‌شوند. از آنجایی که تولید آن‌ها بدون هرگونه نیازسنجی و برنامه‌ریزی بلندمدت انجام شده است، محصولاتی شناسنامه‌دار محسوب نمی‌شوند. محصولِ بی‌شناسنامه قدرتِ Promotion ندارند چون هیچ دستگیره‌ای برای بلند کردن ندارند.

تفاوتِ مهمِ دیگری که بین تجارت کاغذ و تجارت محتوا وجود دارد، «زمینه‌ساز» بودنِ محتوا و قدرتِ «اثرگذاری» و «سرنوشت‌سازی» جمعیِ آن است. قدرتی که متأسفانه نادیده گرفته می‌شود.

بی‌مقداری کتاب ناشی از غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا

در تبلیغ محصول (خواه یک کتانی باشد، خواه یک کتاب) مانور روی نیاز مخاطب یک اصل ضروری‌ست. در تجارت کاغذ که ناشران ایرانی پیشۀ خود کرده‌اند ما قادر به مانور روی نیاز مخاطب نیستیم.
اینکه هیچ فرایند تبلیغاتی استاندارد، پذیرفته‌شده و پربازده در بازار نشر وجود ندارد، بیش از آنکه ناشی از نابلدی باشد، به‌دلیلِ نگاهِ بنیادی ناشران است. آن‌ها تجارت کاغذ می‌کنند و در تجارت کاغذ، محتوا همواره در سایه است. امروز تعبیرهایی مثل رونمایی کتاب، جشن امضای کتاب، تور کتاب و امثالهم گوش‌نواز و دلفریبند، اما تا وقتی «محتوا» به تجارت اصلی راه پیدا نکند بی‌ثمرند.

محصول یا شیء؟

تجارت کاغذ عرصۀ نشر را برای دلالان کاغذ و ناشرانِ کاغذخور به بازار مکاره‌ای سودآور تبدیل کرد. نویسندگان و شاعران همواره متضرر بودند و صدایی هم برای بلندکردن نداشتند. محتوای آن‌ها کوچکترین اهمیتی نداشت و سرنوشتِ یک بنگاه انتشاراتی را تعیین نمی‌کرد. انگار هر کتاب تنها شیئی‌ست کاغذی نه محصول محتوایی.
در نتیجه مخاطب می‌گوید «چرا کتاب گران است؟» و متوجه نیست که مبلغِ پرداخت‌شده «بهای محتوا»ست نه «بهای کاغذ». ناشر هم قیمت‌گذاری را بر اساس تعداد صفحات و جنس کاغذ و… انجام می‌دهد، نه محتوا.

شیء بی‌فراورده

اقتباس سینمایی/تلویزیونی، ترجمۀ واقعی و امثالهم فقط با اصلاحِ قوانین میسر نمی‌شود. تا زمانی که غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا باقی‌ست، محتوا به حدی از اهمیت نمی‌رسد تا موضوعِ مذاکره باشد.
فراورده‌های جانبی یک محصول قدرت‌گرفته از خودِ محصول‌اند. اگر محصول بی‌اعتبار باشد، فرآورده‌ای هم نخواهد داشت.

 

کتاب گران است

اگرچه بحثِ این نوشته دربارۀ گزارۀ مشهور «کتاب گران است» نیست، بد نیست به آن هم اشاره کنم.

وقتی مخاطب «ارزش محتوا» را نادیده می‌گیرد و کتاب را مانند یک دفترچه (شامل چند برگ کاغذ) می‌بیند، طبیعی‌ست که دربارۀ قیمتش -ناشیانه و ناآگاهانه- اظهارنظر کند.

صرف‌نظر از اینکه قیمت کاغذ و دستمزدِ ویراستار و صحاف و صفحه‌آرا و طراح جلد و کارگر باربری و هزینۀ چاپخانه را نباید نادیده گرفت، مصرف‌کنندۀ کتاب هم برای محتوا ارزش قائل نیست و با تکرارِ گزارۀ جعلیِ «کتاب گران است» ارزشِ کار خود و نویسنده را لوث می‌کند.

شوربختانه صدای ما فقط بر سرِ نویسنده و مترجم و ناشر بلند است. کسی تا به حال ندیده بر سرِ تولیدکننده یا فروشندۀ لوازم خانگی یا لوازم آرایشی فریادِ «گران است» بکشیم. کوته‌نظریِ ما آنجا چشم‌گیرتر می‌شود که می‌فهمیم مبنای (هرچند بی‌منطقِ) قیمت‌گذاری کتاب را به‌سادگی می‌توان فهمید، اما کم‌اند کسانی که از مبنای قیمت‌گذاری خودرو یا رژ لب یا دستمال کاغذی اطلاع داشته باشند.

هر کدام از ما سالانه برای خرید محصولات مختلف هزینه می‌پردازیم و اغلب گله‌ای هم نداریم. می‌توانیم بگوییم «زورم به خرید کتاب نمی‌رسد» یا بهتر است بگوییم «خریدِ کتاب برایم گران تمام می‌شود» یا آنکه صریح‌تر بگوییم «خریدن چیزهای دیگر برایم اولویت دارد» اما گزارۀ «کتاب گران است» هیچ منطقی در پسش نیست.

اگر منطقی دارید، در بخش نظرات بنویسید.

 

محتوای سخیف/ضعیف و قیمتِ بالا

تا زمانی که تجارت کاغذ بر تجارت محتوا در صنعت نشر غلبه دارد، محصول فارغ از ارزشِ محتوا قیمت‌گذاری می‌شود. بنابراین هر محتوای ضعیف یا سخیفی ممکن است به‌خاطرِ تعداد صفحات و جنس کاغذ و… هم‌قیمت با اثری ارزشمند عرضه شود.


پی‌نوشت: از دوستِ عزیزم مسعود گروسیان برای همفکری و ارائۀ ایدۀ این نوشته ممنونم.

غلبۀ تجارت کاغذ بر تجارت محتوا در بازار نشر ایران
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

فاشیسم فرهنگی؛ بلیهٔ امروز جامعهٔ ایران

فاشیسم از کجا به ایران رخنه کرد؟ نمی‌دانم. ولی امروز بر هر گوشه نظر کنیم نشانه‌ای از آن می‌یابیم. از سلام و علیکِ سادهٔ مردم با هم تا رفتارِ بزرگانِ سیاست. اما در فرهنگ چه؟

دو گروه در فرهنگ و ادبیات کشور صاحبِ قدرتند که از قضا هر دو، گروهِ دیگر را به دشمنی و فاشیسم متهم می‌کند. گروهی لائیک یا در بهترین شرایط سکولارند و گروهِ دیگر خود را پشتِ نامِ انقلاب اسلامی پنهان می‌کنند. البته که در نظرِ من گروهِ اول در عقایدشان پای‌استوارترند و راستی‌شان در عقیدهٔ نادرست‌شان احترام برانگیزتر است. در حالی که گروهِ دوم نانِ انقلاب را می‌خورند و انقلاب را سر می‌برند. گروهِ اول در جهلِ ایمان‌اند و گروهِ دوم در جهلِ عمل. گروهِ اول رویهٔ غلطش را ترویج می‌کند و گروهِ دوم مردم را با رفتارش پس می‌راند. اما هر دوی این دو گروه، فاشیست‌اند. مملکتِ من، فرهنگِ کشورِ من گرفتارِ فاشیسم است. فاشیسمی که ریشه‌دار و قوی‌ست.

گروهی که دم از آزادی عقیده و بیان و رفتار می‌زند، خود عاملِ فاشیسم و اشاعه‌دهندهٔ فاشیسم است. کتاب، نگاه، نام و… هنرمندِ مذهبی را بایکوت می‌کند. با نگاهی که دوستش ندارد «هم‌زیستی» نه، که دشمنی می‌کند. او کذابی‌ست که ژستِ روشنفکری می‌گیرد.

گروهی که دم از خدا و پیغمبر می‌زند نیز با Black List خود هویت‌سازی می‌کند نه آن‌چه که در چنته دارد. چنته‌اش خالی‌ست چون همواره دشمنی کرده و دشمن‌تراشی. چنته‌اش خالی‌ست چون قوه‌اش را از ادارهٔ فلان و سازمانِ فلان گرفته نه از بازو و فکرِ خود.

هر دو گروه دم از فرهنگ می‌زنند و تعریفی از فرهنگ در قاموسِ خود دارند. اما فرهنگِ هیچ‌کدام‌شان «ایرانی» نیست. ایرانیان همان‌ها هستند که وقتی دشمن بهشان حمله می‌کرد، چنان او را در خود مضمحل می‌کردند که دشمن ناگاه می‌دید جزئی از فرهنگِ ایران شده است. نظیرش فراوان است. کافی‌ست کمی به حضورِ بی‌فرهنگ‌ترین قومِ که از دشت‌های مغول به تاراجِ ایران آمده بود نظر کنیم. ما مردانی تیغ‌کشیده را به بزرگترین حامیانِ هنر و فرهنگ و علم بدل کردیم. با چه؟ با صبر و حوصله و همراهی، نه خدو به صورتِ حریف انداختن.

فاشیسم مالِ ایران نیست. رفتارِ قدرتمندانِ سکولار و مذهبیِ ایرانِ امروز هم مالِ ایران نیست. بایکوت، دشمن‌تراشی، دشمنی‌کردن، زخمِ زبان زدن، عرصه را بر حریف تنگ گرفتن، از فرهنگِ ایرانی نیست. پهلوانی‌اش را هم که نگاه کنی می‌بینی رسمِ جوانمردی این نیست. ولی ما امروز گرفتارِ گروه‌های قدرتی هستیم که فرهنگ را در اختیار دارند. یکی پشتِ عنوانِ «بخشِ خصوصی» و دیگری پشتِ عنوانِ «انقلاب». یکی مدعی روشنفکری و دیگری مدعی اسلام. مادامی که گرفتارِ این دو گروه هستیم، مردمِ ما کتابخوان و اهلِ فرهنگ نخواهند شد؛ چون صداقتی نمی‌بینند. و مردمی که از سیاست و دولت‌داری تا فرهنگ و هنر صداقت نمی‌بینند، قطعاً بر دینِ ملوک‌شان خواهند بود. آن‌ها از فاشیست‌های فرهنگی می‌آموزند که دشمن باشند. می‌آموزند که دهن‌کجی کنند بدونِ آن‌که بشناسند و خوانده باشند و دیده باشند. مردم از فاشیست‌های فرهنگی می‌آموزند تجربه‌های حقیقی زندگی را از خود دریغ کنند.

گرفتاری این است که ظاهراً این دو گروه فعلاً بر دوام‌اند و رفتارِ فاشیستی‌شان خفیه و ناخودآگاه نیست، بلکه کاملاً آگاهانه است.

فاشیسم فرهنگی؛ بلیهٔ امروز جامعهٔ ایران
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

بعد از طفل عقب‌ماندهٔ «رادیو کتاب»، دیگر زیر بار تلویزیون کتاب نرویم!

تلویزیون کتابروزِ گذشته خبری روی خروجی خبرگزاری مهر قرار گرفت که در آن، یکی از ناشرانِ نام‌آشنا و محترمِ کشور از ضرورتِ راه‌اندازی شبکهٔ تلویزیونی کتاب گفته بود. بسیاری پیش از این دربارهٔ اهمیت تلویزیونِ کتاب حرف‌ها زده‌اند و پس از این نیز سخن‌ها خواهند گفت. کما این‌که فشارها بر سازمانِ صدا و سیما این سازمانِ فشل و بزرگ را آبستنِ فرزندی به نامِ «رادیو کتاب» کرد که این طفلِ نورس خود نیازمندِ آزمایش‌ها و بررسی‌هایی دقیق است تا بفهمیم اساساً مغزِ آن مبتلا به ناتوانی است.

  1. چرا پیشنهادِ «تلویزیونِ کتاب» این همه در میانِ اهالی فرهنگ و به‌ویژه ناشران طرفدار دارد؟
  2. نتیجهٔ راه‌اندازی رادیو کتاب چه شد؟

برای هر یک از این سؤالات پاسخ‌هایی در ذهنِ هر دلسوزِ حوزهٔ کتاب نهفته است. آن‌چه پیش از هر چیز به ذهن می‌رسد پس از این از نظرتان خواهد گذشت:

چرا پیشنهادِ «تلویزیونِ کتاب» این همه در میانِ اهالی فرهنگ و به‌ویژه ناشران طرفدار دارد؟
کتاب در کشورِ ما هم‌چون فرزندِ ناخواسته‌ای است که دست به دست می‌شود. یا اگر بخواهیم کمی بیشتر محترمش بشماریم باید گفت کتاب و کتابخوانی در ایران چون آتشی‌ست که بینِ این و آن بی‌قرار است و کسی حاضر نیست برای لحظه‌ای هزینه و زحمت و دشواری‌اش را تاب بیاورد. ناشران همواره از دولت‌ها، نهادهای فرهنگی-سیاسی موازی دولت، صدا و سیما و… انتقاد کرده‌اند و پس از این نیز بر همین منوال خواهند بود. آن‌ها از دیگران انتظار دارند کتاب‌شان را بخرند، بفروشند، تبلیغ کنند؛ پس خودشان چه کاره‌اند؟ تصور کنید ناشری که هنوز کتابش را با جلدِ مقوایِ کفش دهه هفتاد روانهٔ بازار می‌کند، چطور می‌تواند تلویزیون را به کم‌کاری یا قصور متهم کند؟
ناشری که هنوز الفبای برندسازی، توزیع، تبلیغ و رفتارِ درست با مؤلف را نمی‌داند، چطور می‌تواند مدعیِ بی‌عیبی و معصومیت باشد و نقایص را فقط متوجه دیگران بداند؟ این که می‌گویم «الفبا» یعنی ساده‌ترین چیزها. ناشری که در دههٔ ۹۰ شمسی هنوز خیال می‌کند اگر یک کاغذِ آ۴ پرینت بگیرد و تویش دربارهٔ کتابش بنویسد و برای چند نفر بفرستد یعنی تبلیغ، بهتر است پیش از هر اتهام‌زنی در رفتار و استراتژی خود (اگر دارد) تجدیدنظر کند.
ناشرانِ ما به مظلوم‌نمایی عادت دارند و از طرفِ دیگر، حتی رفتارِ درست با مؤلف و مترجمِ خود را نیاموخته‌اند یا آن‌که ترجیح می‌دهند شأنیتِ پدیدآورنده را به پای سودِ بیشتر ذبح کنند. چنین ناشری، پیش از هر چیز یک پدیدآورندهٔ مأیوس تحویل جامعه می‌دهد که این به تبعِ خود، جامعه‌ای کتابخوانِ مأیوس بار می‌آورد. جامعه‌ای که وقتی کمی به دایرهٔ خصوصی نویسنده نزدیک‌تر می‌شود، در می‌یابد که در این وادی خر داغ می‌کنند.
ناشری که همهٔ خوانندگانِ محصولش از جلدسازی یا صحافی اثر گله‌مندند اما همچنان به خاطرِ تعلقاتِ شخصی یا اصرار بر کم کردنِ هزینه بر روشِ غلطش ادامه می‌دهد، خود با دستِ خود به کشتنِ مخاطب اقدام کرده است.
ناشرانی با این طرزِ رفتار در کشورِ ما کم نیستند. و تا وضعِ نشرِ ما و فضای حاکم بر تفکرِ ناشرانِ ما چنین است، گله کردن از دیگران فایده‌ای ندارد. ناشران پیش از هر چیز باید به وظایفِ تجاری-فرهنگی خود به خوبی عمل کنند، بعد به انتقاد از دیگران بپردازند یا لـله طلب کنند.

نتیجهٔ راه‌اندازی رادیو کتاب چه شد؟
صدا و سیمایی که همواره به خاطرِ نپرداختن به موضوعِ کتاب جز در هفتهٔ کتاب و ایامِ برگزاری نمایشگاه کتاب سرزنش می‌شد، تن به راه‌اندازی رادیو کتاب داد. با بودجه‌ای کم و مهم‌تر از این: با فقرِ دانش، تعهد و تخصص. اقدامِ سازمانِ صدا و سیما صرفاً نوعی رفعِ تکلیف و شاید کاری برای راضی کردنِ عده‌ای همچون ناشران بود. این طفلِ نورس از ابتدا معلول به دنیا آمد و به جای رشدِ طبیعی، زیرِ دستگاه خوابانده شد، با محتوای تولید شدهٔ سایر شبکه‌ها تغذیه شد و طبیعی‌ست که چنین رشدی، سرانجامی نخواهد داشت. این وضع نشان می‌دهد که از پیش هیچ‌گونه سیاست‌گذاری مشخص و استراتژی برای راه‌اندازی شبکهٔ رادیویی کتاب وجود نداشته است و بعید می‌دانم هنوز هم وجود داشته باشد.
از طرفِ دیگر، سازمانِ صدا و سیما هم چندان در این فقدانِ تخصص و تعهد به کتاب یکه‌تاز نیست. از خودِ ناشران که بگذریم، دیگر مسئولانِ فرهنگی در طولِ سالیانِ اخیر چندان به روزآمدی خود در این حوزه اهتمام نداشته‌اند. اگر داشتند، ما امروز برای رادیو کتاب از سایرِ شبکه‌ها برنامه کپی نمی‌کردیم. اگر دانش و تخصص وجود داشت، جامعهٔ ما به رشدی می‌رسید که همواره برگی تازه برای رو کردن در حوزهٔ تبلیغ و ترویج مطالعه داشته باشد. برنامهٔ نو، برنامهٔ اثرگذار، برنامه‌ای که از سرِ بی‌اعتقادی و رفعِ تکلیف نباشد، فقط با دانش و جدیت به عمل می‌آید.
به طورِ کلی باید گفت جامعهٔ فرهنگی ما هنوز پتانسیل و استعدادِ داشتنِ شبکهٔ تلویزیونی کتاب را ندارد؛ چون حرفِ تازه‌ای و شیوهٔ تازه‌ای برای بیانِ حرفِ تازه‌اش ندارد. این جامعه همان رادیو کتاب هم از سرش زیاد است. رادیو کتابی که اول راه افتاد، بعداً خواستند برایش برنامه بسازند!

جامعهٔ فرهنگی ما پیش از هر چیز باید خود به بلوغ در حوزهٔ کتاب برسد، بعد خود به خود این بلوغ زایندهٔ رسانه‌های کتاب خواهد شد.

منبع: خبرگزاری مهر

بعد از طفل عقب‌ماندهٔ «رادیو کتاب»، دیگر زیر بار تلویزیون کتاب نرویم!
امتیاز این مطلب