داستان‌نویس


  • اشتراک گذاری

از کارتان لذت نمی‌برید؟ بهترین شغل برای شما…

از حرفه یا محیط کارتان لذت نمی‌برید؟ یک جای کار می‌لنگد. می‌دانم که تغییر بی‌هزینه نیست. ولی مگر نه اینکه در زندگی هیچ چیز رایگان نیست؟ بیایید از سؤال شروع کنیم. از خودمان بپرسیم: بهترین شغل برای من چیست؟ چرا؟ چطور می‌توانم انجامش بدهم؟

بهترین شغل

بفرمایید زکات علم

چند هفته پیش از این، خوش‌اقبال بودم که توانستم با یکی از بهترین دوستانم ملاقاتی ژرف داشته باشم. سعید شاوردی عزیز که متخصصی یگانه در زمینۀ Business Development است، من را متوجهِ نکاتِ مهمی در زندگیِ حرفه‌ای‌ام کرد و کتابِ مؤثری در اختیارم گذاشت. کتابی که می‌توانم ادعا کنم کمک کرد تا زوایای تازه‌ای از زندگی‌ام و مهارت‌ها و دلخواه‌ها و ظرفیت‌های کاری را ببینم.

این عصرِ ماست: عصرِ بی‌مرزیِ علم. من معتقدم داشته‌های علمی و مهارت‌های هر انسان با آموختن به دیگران برکت پیدا می‌کند. بنابراین دوست دارم عصارۀ چیزی را که از سعید آموختم به شما تقدیم کنم.

ادامۀ مطلب...

از کارتان لذت نمی‌برید؟ بهترین شغل برای شما…
۵ (۱۰۰%) ۲ votes

  • اشتراک گذاری

تو گویی همذاتِ ژاندارکم

Stilke_Hermann_Anton_-_Joan_of_Arc's_Death_at_the_Stakeبر مقامِ قضاوت نشستن برای کسی که خود قضاوت می‌شود چندان عقل‌اندیشانه نیست. و گفتنِ جملهٔ آغازینِ این نوشته هم به خوش‌عاقبتی نزدیک نیست. با این همه چه باک که بگویم نسلِ نویسندگانِ هم‌سن و سال یا کمی بزرگتر از من بیش از آنکه فقرِ تکنیک یا فنِ داستان‌نویسی داشته باشد، حقارتِ معنا دارد. در جایگاهِ صادرکننده یا مفسّرِ ایدئولوژیِ فلان مکتب و بهمان حزب ننشسته‌ام. آنچه می‌گویم به‌شفافیتِ آفتابی که هر صبح در آسمانی صاف می‌دمد صادقانه و انسانی‌ست و از روی گرایش به هیچ مکتبی برنخاسته است.

کاری به نویسندگانِ یکی-دو دهه قبل ندارم. آن‌هایی که خود -هر چه بودند و به هر گروه که گرایش داشتند- در بازارِ روز مسخ شدند و تصور کردند اگر از جایی به بعد پیرهنِ آستین‌کوتاه و شلوارِ جین بپوشند و به جای تک‌کلمه، کتاب‌های‌شان را با جملاتِ بی‌معنا نامگذاری کنند پسندِ بازار می‌شوند. تو گویی شبیهِ آخوندهای دوزاری که تا دیدند «دست زیاد شده» فکر کردند هرچه وقیح‌تر سخن برانند و چون تلخک‌ها بر منبر ملعبه کنند مشتری‌مدارترند. نه، نه آن‌ها و نه این‌ها عاقبتی ندارند و من این را نه از روی نخوت که از تطابقِ سادهٔ شابلونِ تاریخ با احوالِ امروز می‌گویم. با این همه باکی‌ام نیست اگر چونان ژنده‌پوشی خودم را برسانم لا و لوی جشنِ بیکرانِ خوش‌پوش‌های کافه‌نشین و بگویم: از روشن‌فکری، از سر تا پای وجودِ غول‌های آغازگرِ داستان‌نویسی، جز کافه‌نشینی و سیگار به لب رساندن و با دلبرکانِ بزک‌کردهٔ کیف‌جاجیمی جیک تو جیک کردن چیزی نیاموختیم.

ما اخته شده‌ایم برادر و این اخته‌گی نه محصولِ سانسور است، نه آنکه کسی یا قدرتی در ازالهٔ بکارتِ روحِ عصیان‌گرمان دخیل بوده است. ما خودسوخته‌گانیم و همین‌جا خودزنی را ختم کنم بس است. داستان‌نویسانی که ما باشیم و داستانِ کوتاه‌مان می‌شود داستانِ مردی که با توالت فرنگیِ جدیدش در کشاکش است، جز نرینهٔ دخترکشِ خوش‌فیگورِ اینستاگرامی چیزی نیستیم. ما دردمندِ بی‌دردی شده‌ایم انگار. کجاست آن داستان‌نویسِ بی‌مهار که هر داستانش، هر سطرِ داستانش، هر کلمه‌اش دشنه‌ای یا سوزنی‌ست به این و آن؟ خوب بنویسی، کلمه بلد باشی اما داستانت فوقِ آخرش بشود داستانِ مردی که حتی خودت نمی‌دانی انگیزه‌اش، مقصودش و سرانجامش برای تن به خطر دادن و جان به مرگ سپردن چیست؟

لذتِ‌ نوشتن آن چیزی‌ست که هر داستان‌نویسی را به نوشتن و خواندن وامی‌دارد. خودخواهی نوشتن بخشی از وجودِ نویسنده است. اما نویسنده اگر زخم نزند، اگر خود زخمی نباشد، اگر خون نپاشد، اگر عصیان نکند، اگر در زمانه‌ای که زیست می‌کند نفرین و تخطئه و طرد نشود چه تفاوتی با دیگری دارد؟ اصلاً تو بگو من و تو از چه لذت می‌بریم؟ از ایمیلِ فلان مخاطب که قربان‌صدقهٔ خوشگلی‌مان می‌رود یا آن یکی که پای عکس‌های‌مان شست می‌نشاند؟ نویسنده‌ای که همهٔ تلاشش در غافلگیری مخاطب با کلماتِ نو یا کلماتِ کهنهٔ فراموش‌شده یا تکنیکِ افسون‌کننده باشد و «اندیشه» به اندازهٔ کفِ روی آب هم در داستانش نباشد، با حرّافانِ گوش‌درازپسند چه توفیری دارد؟ هر اندیشه‌ای که می‌خواهی داشته باش، غرب‌گرا باش، شرق‌گرا باش، اسلام‌گرا باش، مرگ‌گرا باش، شیطان‌گرا باش، ولی چیزی باش. لکم دینکم ولی دین. اگر نخواهی از درونت چیزی برون بریزی، پس چه می‌نویسی؟

من بر خود می‌پسندم آنچه را که شاید بسیاری نپسندند. می‌خوانم تیغ‌ها را به جانِ خود، به جانِ اندیشهٔ خود (اگر اندیشه‌ای باشد). می‌خوانم و تیغ به دست، از هر سو که زخمی برمی‌دارم، لبخندم، قدیس‌وار، به پهنایِ پوست و گوشتِ دریدهٔ جانم گشوده می‌شود و نایِ نو برای تیزتازی می‌یابم. تو گویی نرینه‌همذاتِ ژاندارکم و -با لذت- برای وهمِ خود می‌جنگم، ولی بگذار بجنگم… حتی اگر شده واهی.

امبرتو اکوی بزرگ می‌گوید خوشبختانه امروز برخلافِ گذشته که تصور می‌شد نویسنده باید با تعهد به حال و زمانه بنویسد و در پی تغییر چیزی باشد، می‌توان از سرِ عشقِ ناب نوشت (نقل به مضمون از «آنک نامِ گل»). با این دروغ‌گوی بزرگ و استادِ مسلّم نوشتن هم‌قولم، اما شاید تفسیرمان متفاوت باشد. تغییرِ جهان کارِ سیاست‌مدارهاست، آنچه داستان‌نویس را از دیگران متمایز می‌کند، منبعِ جهانی دیگر بودن است. پس عشقِ ناب، جز لذتِ عصیان‌گری در راهِ نقب زدن به دنیایی که خود خدایش هستم نیست؛ خواه پسند افتد، خواه ناپسند. و بادا که این عشقِ ناب پاینده باد.

تو گویی همذاتِ ژاندارکم
امتیاز این مطلب