داستان‌نویسی


  • اشتراک گذاری

از کارتان لذت نمی‌برید؟ بهترین شغل برای شما…

از حرفه یا محیط کارتان لذت نمی‌برید؟ یک جای کار می‌لنگد. می‌دانم که تغییر بی‌هزینه نیست. ولی مگر نه اینکه در زندگی هیچ چیز رایگان نیست؟ بیایید از سؤال شروع کنیم. از خودمان بپرسیم: بهترین شغل برای من چیست؟ چرا؟ چطور می‌توانم انجامش بدهم؟

بهترین شغل

بفرمایید زکات علم

چند هفته پیش از این، خوش‌اقبال بودم که توانستم با یکی از بهترین دوستانم ملاقاتی ژرف داشته باشم. سعید شاوردی عزیز که متخصصی یگانه در زمینۀ Business Development است، من را متوجهِ نکاتِ مهمی در زندگیِ حرفه‌ای‌ام کرد و کتابِ مؤثری در اختیارم گذاشت. کتابی که می‌توانم ادعا کنم کمک کرد تا زوایای تازه‌ای از زندگی‌ام و مهارت‌ها و دلخواه‌ها و ظرفیت‌های کاری را ببینم.

این عصرِ ماست: عصرِ بی‌مرزیِ علم. من معتقدم داشته‌های علمی و مهارت‌های هر انسان با آموختن به دیگران برکت پیدا می‌کند. بنابراین دوست دارم عصارۀ چیزی را که از سعید آموختم به شما تقدیم کنم.

ادامۀ مطلب...

از کارتان لذت نمی‌برید؟ بهترین شغل برای شما…
۵ (۱۰۰%) ۲ votes

  • اشتراک گذاری

اینستاگرام و قربانی شدنِ دید نویسندگی

man-people-art-taking-photo-large
منبع: gratisography.com

حس‌گرهای فعال دیر یا زود واکنش نشان می‌دهند؛ اگر عکاس باشید یک‌جور، اگر بنّا باشید یک‌جورِ دیگر.

داستان‌نویس‌ها هم همینطورند. گاهی تابشِ آفتابِ صبح، کج‌خلقی رانندۀ اتوبوس، صحبت‌های خاله‌زنکیِ خاله‌خانم‌باجی‌ها در صف نانوایی و… ممکن است به جزئی از داستانی که مشغولِ نوشتنش هستیم تبدیل شود.

ما در واقع همه چیز را ناخودآگاه با فیلتری از مهارت و کار و بارمان می‌بینیم.

تا امروز بیش از ۴۰۰ فریم عکس در حساب اینستاگرامم منتشر کرده‌ام. ۴۰۰ فریم چه تغییری در من ایجاد کرده است؟

 

بگذارید موقعیت را شرح بدهم:

داستان‌نویس در مواجهه با یک رویدادِ کوچک یا بزرگ حس‌گرهایش را فعال می‌کند. حس‌گرها مغز را به کار می‌اندازند و تصویر را با جزئیات در ذهن ثبت می‌کنند. در حالتِ ویژه، داستان‌نویسِ خبره فوراً یادداشت‌برداری می‌کند (تبدیل مشاهده به کلمه).

بعد چه می‌شود؟ به این ترتیب او تصویر را به مصالحی برای ساختِ یک تصویرِ نو تبدیل می‌کند؛ تصویری که قرار است احساسات، عواطف، حالات، زمان و مکانی به‌انتخابِ نویسنده داشته باشند.

 

وقتی یک نویسنده به‌جای ثبتِ آنی تصویر در ذهن یا روی کاغذ، عمق دادن به مشاهده، تبدیلِ دیده‌ها به کلماتِ بارور و اندوختنِ مصالحِ مفید فوراً دوربین یا گوشی موبایلش را جلوی چشم می‌گیرد، عملاً «دیدِ نویسندگی» را عقیم می‌کند. او در دم همه چیز را قربانی ثبتِ یک تصویر می‌کند.

آنچه می‌گویم میوۀ انتشارِ همان ۴۰۰ فریم عکس است. اینستاگرام دید نویسندگی را قربانی می‌کند و در عوض ممکن است کمی جلوه‌فروشی نصیبِ نویسنده کند و بس.

 

عکس و ایده

شاید بگویید یک قطعه عکس می‌تواند جرقۀ یک ایده و سوژۀ نو باشد. در این‌صورت به شما خواهم گفت ایده‌ها و سوژه‌ها اگرچه به‌نظر ناگهانی می‌آید، محصولِ فرایندی ذهنی‌اند. ایده‌ها و جرقه‌های ذهنی در حقیقت چیزی جز مجموعه‌ای از تجربه‌های زیستی، مشاهدات، شنیده‌ها و خوانده‌ها نیستند؛ مجموعه‌ای که در فرایندی ذهنی ترکیب می‌شوند و چیزی نو می‌سازند.

فاکنر می‌گوید ایدۀ «خشم و هیاهو» را از پسربچه‌ای گرفت که روی درخت می‌شاشید. قطعاً یک رمانِ ۳۰۰-۴۰۰ صفحه‌ای با یک صحنه یا یک قطعه عکس شکل نمی‌گیرد و پشتش میلیون‌ها تصویرِ دیده و هزارها اتفاقِ تجربه‌شده نهفته است.

 

کاراترین ابزارِ نویسنده

همچنان کاراترین ابزارِ نویسنده کلمه است و اگر میلیاردها سالِ دیگر بگذرد تغییری نمی‌کند. شما می‌توانید به یک آشپزِ خبره بگویید برو نان بخر، خشکش کن، آسیابش کن و با آردش شیرینی بپز. در این صورت او شما را مسخره می‌کند و می‌گوید می‌توانم از ابتدا آرد بخرم.

تبدیلِ حس، موقعیت و تحلیل و تخیّلِ ذهنی به عکس (در واقع کشتنِ این‌ها با فشردنِ شاتر) برای یک نویسنده نتیجه‌ای جز پاک کردنِ ذهنش ندارد. گویی دوربین همان اسلحۀ عجیبِ مردانِ سیاه‌پوش است که حافظه را ریست می‌کند. درست برخلافِ یادداشت‌برداری که هر لحظه‌ای مساوی‌ست با درگیری ذهن برای یافتنِ کلماتِ بهتر، اثرگذارتر، به‌یادماندنی‌تر و با امکانِ شرح و بسط دادنِ بیشتر.

مصالحِ اصلیِ هر نویسنده کلمه است. هیچ تعصبی در کار نیست، همان که گفتم: شما برای شیرینی پختن قطعاً مرحلۀ خریدِ نان و آسیاب‌کردنش را انتخاب نخواهید کرد.

 

یعنی عکاسی‌کردن بد است؟

من از نوجوانی دوربین حرفه‌ای داشتم و روزگاری عکس‌های خوبی می‌گرفتم. پیشرفتم در عکاسی خوب بود. ولی می‌دانستم کارِ اساسی‌ام نوشتن است، بنابراین ناخودآگاه عکاسی به حاشیه رفت. اگر می‌خواستم عکاسی حرفه‌ای باشم، قطعاً فرصت و مجالِ لازم برای پرورشِ کلمات نداشتم.

هر راهی که انتخاب می‌کنیم لاجرم از راه‌های دیگر و اقتضائات و امتیازاتش دور می‌مانیم.

یک سیب‌زمینی را به آشپزِ رستورانی سنتی بدهید. او برای‌تان قیمه درست می‌کند. آشپزِ یک فست‌فود برای‌تان سیب‌زمینی سرخ‌کرده آماده می‌کند. کارخانۀ تولید چیپس آن را به چیپس تبدیل می‌کند. و مادرتان با آن کوکو یا کتلت یا آبگوشت می‌پزد.

داشتنِ حسِ زیبایی‌شناسی فوق‌العاده است، اما در هم تنیدنِ مهارت‌ها و تخصص‌ها ما را به اقیانوسی با عمقِ بندِ انگشت تبدیل می‌کند.

 

اگر می‌خواهیم داستان‌نویسِ خوبی باشیم

می‌توانیم از عکاسی‌کردن لذت ببریم، اما جنسِ لذت‌مان با یک عکاس برابر و هم‌گون نخواهد بود. همانطور که ممکن است او گاهی چیزی بنویسد، اما لذت و مشقت‌های یک داستان‌نویس را تجربه نخواهد کرد.

برخوردِ یک نویسنده با عکاسی و دوربینِ عکاسی نباید با برخوردِ یک عکاس همانند باشد. در این صورت او دیگر نویسنده نیست و پیش از هر چیز مهمترین ابزارش یعنی کلمات را کنار گذاشته است.

موقعیت‌های زیادی برایم پیش آمده که به این موضوع فکر کرده‌ام. گربه‌ای را دیدم که خودش را به پلاکِ ماشینی می‌مالید. از نظرِ یک عکاس شاید قابِ زیبایی می‌شد، اما اگر قرار بود مثلِ یک عکاس با آن برخورد کنم، نمی‌توانستم جزءجزء حرکاتِ گربه و موقعیتِ ماشین، و تابشِ آفتاب و احساسی که منِ داستان‌نویس می‌تواند تصور و خلق کند را بپرورانم.

یا وکیلی را دیدم که نشسته بود و موکلش جلوی رویش اسکناس می‌شمرد تا دستمزدش را بپردازد. یک لحظه گفتم کاش دوربین داشتم. بلافاصله از زاویۀ دیدِ یک عکاس بیرون آمدم و سعی کردم احوالاتِ وکیل و موکل را تخیل کنم، و موقعیت را، و صدای اسکناس‌ها را، و صدای اطراف را، و هر آن چه که می‌توانست یک موقعیتِ ویژه بسازد.

مطمئناً اگر در آن لحظه دوربین داشتم، حالا هیچ‌چیز از آن صحنه در یادم زنده نبود.

تفاوت در همین‌جاست.

اینستاگرام و قربانی شدنِ دید نویسندگی
امتیاز این مطلب

  • داوود: درسته! برای نویسنده ها خیلی نکته درستیه! باید حواسشون باشه... اما برای برخی عوام الناس که قرار نیست داستان نویس باشند چی؟ آدم هایی که همین فریم عکس باعث میشه بشینن و به کپشن هاشون حداقل فکر کنن و چند کلمه مجبور میشن بنویسن... ولی درکل واقعا حرفتون رو قبول دارم. دوماه آموزشی که توی تهران بودم، تجربه کردم. روزایی که گوشی نداشتم که فرت و فرت از هرجایی که تو تهران می رفتم عکس بگیرم. اونجا بود که ذهنم بیشتر به کر افتاد و درباره مکان هایی که می رفتم کلمه می ساختم و به جای ثبت تصویری خاطره مجبور بودم ثبت نوشتاری خاطره کنم...
  • محسن: به خانه خودتان خوش آمدید! نویسنده می‌تواند همه ابزارهای مدرن زندگی را به جزیی از وسایل کارش تبدیل کند، ولی به هر حال قربانی شدن ایده و اندیشه و انسان در عص شبکه‌های اجتماعی، به نظر می‌رسد موضوعی جدی است.

نظر دهید

  • اشتراک گذاری

خورجینِ انباشتهٔ داستان‌فروش دوره‌گرد

Dastforoosh

دستفروشی که متاعش داستان است

پول در آوردن از نوشتن هر زمان روشی داشته است. چخوف به مجلاتِ ادبی زمانه‌اش داستان‌های کوتاه می‌فروخت. داستایوفسکی برای نشریاتِ ادبی رمان‌هایی به‌صورتِ پاورقی می‌نوشت که بعدها هر کدام شاهکارهای ادبی شدند. او داستان‌هایش را پیش‌فروش می‌کرد و پول‌شان را پیش‌خور.

یوگنی ادواردویچ برتلس در کتابِ مشهورش «تصوف و ادبیاتِ تصوف» از مترجمی نصرانی یاد می‌کند که به‌دستورِ مأمون به کارِ ترجمهٔ متونِ فلسفی و طب از یونانی به عربی گماشته شد. برتلس می‌نویسد: «بزرگ‌خاندان حنین، اسحاق العبادی (متولد به‌سال ۱۹۵ هجری / ۸۱۰ میلادی) مردی مسیحی از شهر حیره […] بود. […] مأمون وی را در رأس هیئت مترجمین گماشت. این نکته شایانِ توجه است که در آن زمان مزد ترجمه برای هر کار جداگانه و طبقِ وزن پرداخت می‌شد و از این رو حنین تنها از کاغذهای ضخیم و قطور استفاده می‌کرد و با مرکّبی غلیظ و حروفی بسیار درشت می‌نوشت و فواصلِ کلمات و سطرها را زیاد می‌گذاشت تا از این رهگذر بتواند بر وزنِ فرآوردهٔ خود بیفزاید.»

امروز هم حکّام و اهلِ قدرت احتمالاً بابتِ کتاب‌های قطور و سنگین صلهٔ خوبی می‌پردازند. ولی با جنسِ آن‌ها عیاق نیستم. دلم بر نمی‌دارد بنویسم و تحسینی موقتی بشنوم و فکرِ فردا را نکنم. متاعم داستان است. چه باید کرد؟ نمی‌دانم. شاید روزی داستان‌فروشِ دوره‌گردی شدم. پچول، با دستانی زمخت، صورتی چرک‌آلود، دندان‌هایی فروریخته، چشمانی کم‌سو، بی‌خان و مان با بستری از سنگ‌فرشِ پیاده‌رو و خورجینی پر از داستان. بساطم را هر صبح زیرِ سایهٔ درختی که آفتابِ نو به سرش می‌تابد پهن می‌کنم و به انتظارِ کودکی می‌مانم که خواهد آمد، که تشنه خواهد آمد. اما امان از سرما. زمستان‌ها -در حالیکه سوز از نشیمنگاهِ نشسته بر پیاده‌رو به استخوانم می‌زند- به عابران خواهم گفت: «آقا! آ…..قا… یک داستان برای نامزدت بخر…خانم! امشب خانه‌ات را با یک داستانِ نو گرم کن…»

و آن‌وقت برف نرم‌نرم باریدن می‌گیرد.

خورجینِ انباشتهٔ داستان‌فروش دوره‌گرد
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

بلیت‌های لحظه‌آخری!

کارگاه داستان‌نویسی خلاق

کمتر از ۵ روزِ دیگر برای ثبت‌نام در کارگاهِ داستان‌نویسی خلاق فرصت دارید

از آن‌ها که تا امروز در کارگاه داستان‌نویسی خلاق ثبت‌نام کرده‌اند بابتِ افزودن بر اشتیاقم سپاسگزارم. این یک بازی برد-برد خواهد بود ان‌شاءالله. ما در کنارِ هم چیزهایی خواهیم آموخت و بر تجربهٔ هم خواهیم افزود. برای پیوستن به ضیافتِ لذت‌جویی و لذت‌بخشی با کلمات سبک‌سنگین‌های‌تان را بکنید، اگر سؤالی باقی‌مانده است بپرسید و ابهام‌ها را به هر طریق که فکر می‌کنید بهتر است رفع کنید. فرصتِ چندانی باقی نیست. البته که صحبت از قرعه‌کشی بانکِ فلان نیست. ظاهراً جایزهٔ نفیس یا چشم‌درآوری هم در کار نیست. هر چه هست، یک چیز است: تمرینِ قدرتِ خلق.

از روزِ ۱۰ دی‌ماه ۱۳۹۴ که بشمرید، فقط ۵ روز فرصت باقی‌ست که از هر سو به آن نگاه کنید، مدام در حالِ آب رفتن است.

اگر هنوز دو دل هستید، می‌توانید ویدئوی معرفی کارگاه را تماشا کنید. یا آنکه معرفی‌های مکتوبِ منتشر شده در ایسنا، خوابگرد یا پندار را بخوانید. توضیحاتِ کامل را هم در صفحهٔ ثبت‌نام آورده‌ام. افزون‌تر اینکه تمامِ توضیحات در سایتِ مای‌ایونت آمده است.

برخی از ویژگی‌های کارگاه:

  1. ما برای رسیدن به یک داستانِ بلند به ازای هر نویسنده تلاش می‌کنیم
  2. تلاش می‌کنیم دستِ کم یک جلسه در میان یک فیلمِ سینمایی برجسته دربارهٔ نویسندگی یا شخصیتِ یک نویسنده به شرکت‌کنندگان تقدیم کنیم.
  3. محل برگزاری کارگاه در مرکز شهر (خیابان انقلاب) است و از هر سو بیایید به شما نزدیک است!
  4. دورهٔ غیرحضوری نیز برای افرادی که ابداً امکانِ حضور ندارند برپا است.
  5. جلسات هر دو هفته یک بار برگزار می‌شود اما تعاملِ تلفنی و رایانامه‌ای در طولِ روزهای هفته برقرار خواهد بود.
  6. روندِ ثبت‌نام کاملاً آنلاین و از طریقِ سایتِ مای‌ایونت و با پرداختِ امنِ پارس‌پال انجام می‌شود.
بلیت‌های لحظه‌آخری!
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

من، فردریک و چیزهایی که داریم

لئو لیونی داستانِ لطیفِ کودکانه‌ای دارد که در ایران به‌نامِ فردریک منتشر شده است. فردریک، موشی‌ست که پیش از شروعِ فصلِ سرما، برخلافِ دوستانش که سرگرمِ ذخیرهٔ آذوقهٔ زمستانی‌اند گوشه‌ای آرام گرفته است. به آسمان نگاه می‌کند. نور را به جان می‌پذیرد. تن به نوازشِ نسیم می‌سپرد و برگ‌ها را تماشا می‌کند. به او هشدار می‌دهند: «نمی‌خواهی کار کنی؟ زمستان دارد می‌آید.» او جواب می‌دهد: «کارِ من که آذوقه جمع کردن نیست.»

زمستان سر می‌رسد. همه در پناهگاهِ زیرزمینی‌شان چمباتمه زده‌اند. آن‌ها غذا دارند، حتی وقتی کنارِ هم هستند گرما هم دارند. اما یک جای کار می‌لنگد. چیزی سرِ جایش نیست. نور، نسیم، رنگارنگی دشت نیستند. آن وقت است که فردریک کارش را شروع می‌کند: فردریک قصه می‌گوید. او دوباره نور و نسیم و رنگ را به دوستانش می‌بخشد.

راستش فقط یک متاع برای عرضه دارم: متاعی به نام داستان؛ مثلِ فردریک.

من، فردریک و چیزهایی که داریم
امتیاز این مطلب