ادبیات


  • اشتراک گذاری

این ادبیات نیست، دکّانِ رسمی راهزنی‌ست

این ادبیات نیست، دکان راهزنی‌ست. بچۀ پانزده‌ساله به‌اندازۀ سال‌های عمرش کتابِ منتشرشده دارد. خانمی به‌اندازۀ موهای سرِ رودابه کتاب در رشته‌های متنوع ترجمه کرده. بسیاری ناشران حقِ ناچیز نویسنده‌شان را پامال می‌کنند. دکّان زده‌اند به اسمِ ویراستاری و همه کار می‌کنند جز ویراستاری.

ادبیات

این است وضعِ ادبیاتِ این مملکت. اهلِ بده-بستان باشی بُردی، نباشی محکومی به نادیده گرفته شدن. اهلِ حق‌خوری باشی سفرِ فرنگت به‌جاست، نباشی خانه‌ات از حسن‌آباد بالاتر نمی‌آید. حلال‌خواری از ارزش افتاده، شرافت مُرده.

این است وضعِ ادبیاتِ این مملکت، وضعی که به‌قولِ عطا ملکِ جوینی «هر کونِ خری سرِ صدری» شده‌ست. دکّانِ رسمی راهزنی علم می‌کنند و از صدقه سرِ شبکه‌های اجتماعی و بی‌هیچ ریال هزینه دفتر و دستکی جور می‌کنند تا جیبِ آن‌هایی که هنوز مثلِ خودشان گرگ نشده‌اند را بزنند.

فکر می‌کنید کم‌اند؟ نه. برای بقا در این گردنۀ راهزنی، یا باید راهزن باشی یا قربانی می‌شوی. نه گرگ‌ها کم‌اند نه قربانی‌ها. از خبرنگارِ جعلی و ناشرِ جعلی و نویسندۀ جعلی و ویراستارِ جعلی و مترجمِ جعلی بگیر تا آنی که در منصبِ تصمیم‌گیری نشسته، بلدِ این بازیِ کثیف‌اند.

من در این لجن‌آلودراهِ راهزنی نه ذی‌نفعم نه ذی‌ضرر. سودای شهرت و نام ندارم که بترسم از غضبِ توله‌گرگ‌ها. پس چرا بی‌شرافتی‌ها را فریاد نزنم؟

کم نیستند همانندِ آن آفتابه‌دزدی که قلم دست گرفته و کانالِ تلگرام زده و بر پیشانیِ دکّانِ کلاه‌برداری‌اش می‌نویسد: «مرکز تخصصیِ نگارش و ویرایشِ کتاب صفرتاصدِ کتابتان را به ما بسپارید!» خوب بلد است از عصارۀ عمر و علم و جانِ آدم‌ها لقمه بگیرد و از مَرکَبِ علمِ دیگران سواری بگیرد و پُز بدهد. لابد این لقمه‌ها از گلویش هم پایین می‌رود که عینِ خیالش نیست.

دانشِ دیگری را رونویسی می‌کنند و بیهوده می‌کوشند نام و اعتباری دست و پا کنند. غافل‌اند از اینکه قطارِ زمان از روی هیکلِ فربه و فشل‌شان می‌گذرد و جز استخوانی و گوشتی پخته باقی نمی‌گذارد.

جهانِ ادبیات خیلی کوچک است. تبحر در راهزنی، تضمین‌کنندۀ سلامتِ نامِ بی‌اعتبارِ هیچکس نیست. چرخ می‌گردد.

این ادبیات نیست، دکّانِ رسمی راهزنی‌ست
۵ (۱۰۰%) ۲ votes

  • اشتراک گذاری

ما روایت می‌شویم

ادبیات اتفاقی هست و نیست. امر خلاقه در خلأ اتفاق نمی‌افتد و نویسنده تهی‌سر و تهی‌دل نمی‌نویسد. او در بسترِ زمان و مکان بارور می‌شود: ناخودآگاهش نطفه می‌پذیرد.

اگر نویسنده‌ای برای بازگویی داستانش بستر زمانی قرن چهارم-پنجم هـ.ق را انتخاب می‌کند ابداً محصول یک اتفاق نیست.

پس اتفاق کجاست؟ «اتفاق» همان عاملِ فراخوانیِ «ناخودآگاه» است. اتفاق قوام‌بخشِ نطفه‌ای‌ست که حالا باید به موجودی نو بدل شود.

تربیتِ «دیدِ نویسندگی» منحصر به خوب دیدنِ اشیاء و به‌خاطر سپردنِ تابشِ طبیعت و حالاتِ چهرۀ انسان‌ها نیست. خوب دیدن مقدمۀ «خوب تحلیل کردن است.

نویسنده ارزش «حواس پنجگانه» را بیشتر از سایرین می‌فهمد. او صاحبِ دقتی ذاتی و جزئی‌نگری ظریف است. بسیاری از رنج‌های بار شده بر زندگی نویسندگان ناشی از همین ویژگی خداداد است. اما رنج می‌تواند هیزمِ تنورِ رشد و پختگی باشد.

نویسنده خوب می‌بیند، ظرایف را می‌فهمد و در مرحلۀ بعد، به ذهن و روحش اجازۀ بایگانی می‌دهد. بایگانیِ پویای مغز و روحِ نویسنده

فرصتی‌ست برای ته‌نشین شدنِ همۀ دریافته‌ها.

کلت 45

نویسنده و بازگردانی بایگانی‌ها

 

«اتفاق» آژیرِ پرطنینی‌ست که همۀ بایگانی و ته‌نشین‌شده‌ها را فراخوانی می‌کند. آن وقت، وقتِ نوشتن است!

زمان و مکان در داستانِ هیچ نویسندۀ حرفه‌ای «اتفاقی» نیست. کلت۴۵ اتفاقی نبود.

به عصرِ غزنویان بازگردید: به دورۀ ترک‌تازی سیاست، کینه، حاکمیت دینی به قرائتِ اشاعره. تذکرۀ اندوهگینان قصۀ ماست؛ قصۀ دل‌زدگی‌ها و خستگی‌های‌مان.

 

می‌بینم و نگرانم

نویسنده خوب می‌بیند
اتفاقی نیست

چشم‌های من امروز رو به خصومت‌های جاری مردمم باز است. مردمِ من، بر سرِ جای پارک نزاع می‌کنند، یک اختلاف کوچک را به دشمنی بزرگ بدل می‌کنند، سرخی زبان‌شان را به هم نشان می‌دهند، از گفتگو می‌گریزند، از مسؤولیت می‌گریزند.

اگر حکیم همان بود که گفت «الناس علی دین ملوکهم»، باید نگران بود، باید خیلی نگران بود. من، سخت نگرانم و همۀ این‌ها را خوب می‌بینم، لمس می‌کنم، می‌شنوم، می‌چشم، می‌بویم.

ما به چه تبدیل شدیم؟ قطعاً روزی امروزمان روایت خواهد شد؛ چه بخواهیم، چه نخواهیم.

ما روایت می‌شویم
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

اندوه بزرگسالی به‌جای مشت نوجوانی

رمان تذکره اندوهگینان اثر حسام الدین مطهری

دورۀ راهنمایی روزهای ویژه‌ای بود. پدرم کسب و کارش را عوض کرد. اجاره‌نشین شدیم. دروۀ بلوغ بود.

بعد از سال‌ها خانه‌مان را عوض کردیم. رفتیم جایی نسبتاً پرت و اجاره‌نشین شدیم. جای جدید آپارتمان دلگیری بود. جایی غریب وسط بلوک‌های غریبه‌تر.

آدم‌های جدید روی خوش نشان نمی‌دادند. هربار می‌خواستم بروم بقالی یا وقتی راه می‌افتادم سمت مدرسه، نگاهِ سنگین و غریبه‌کُش بچه‌های بلوک‌ها اذیتم می‌کرد.

 

آرامش قبل از طوفان

آرام بودم و به کسی کاری نداشتم. خوش نداشتم درگیری درست کنم. سرم به کار خودم بود. آغوشی باز نشده بود که بخواهم سمتش بروم. برایم مطلوب نبود چون روابط اجتماعی بیش از هر چیز برایم مهم بود.

نگاه‌های سنگین کم‌کم اوج گرفت. کنایه‌ها شروع شد. متلک‌ها از پی‌اش آمد و دیگر کار سخت شده بود. نمی‌شد دست روی دست گذاشت. صبرم اندازه‌ای داشت. جرمم؟ تازه‌وارد بودن.

اینکه هیچوقت در گل‌کوچک‌شان هم‌بازی‌ام نمی‌کردند اذیت‌کننده بود. تحمل می‌کردم. ولی نمی‌شد با آزار و اذیت علنی کنار آمد. بازی را خودشان شروع کرده بودند. احتمالاً تصورشان این بود «این پسره زور نداره.» زود نظرشان عوض شد.

وقتی نقاط حساسم را زیادی انگولک می‌کنند تا جایی تاب می‌آورم. آن‌ها همۀ کوپن‌های‌شان را سوزانده بودند. یک جرقه تا جنون فاصله داشتم.

 

جرقه، جرقۀ آتش

یک بعدازظهر تابستانی جرقه را زدند. در میدانگاهی میانِ بلوک‌ها اول با طعنه و کنایه شروع کردند. گنده‌لات‌شان چیزی گفت که اصلاً یادم نمانده. فقط یادم است کُتک خورد.

ورق برگشت. از فردایش دوستان زیادی پیدا کردم. در آن تنور بلوغ یکهو آدم‌هایی پیدا شدند با کُلی حرف و عادت مشترک. با هم نوارکاست جابه‌جا می‌کردیم. فوتبال می‌زدیم. شب جلوی بلوک می‌نشستیم و فانتزی می‌بافتیم. بستنی می‌خوردیم.

مُشتِ آن روزم چیزهای زیادی را عوض کرد. نمی‌دانم اصلاً چه شد این خاطره یادم آمد.

خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم هنوز و همچنان همان خُلق را دارم. صبورم تا لحظۀ انفجار و لحظۀ انفجار ابداً دوست‌داشتنی نیست.

 

اندوهی که جای مشت را گرفت

پاری‌اوقات آدم باید خودش را محکم اثبات کند. گمان می‌کنم آن روز برای این کار یک مُشت لازم بود و امروز چیزهایی دیگر.

اتمسفر ادبیات ایران برای من به همان بلوک‌های به‌هم‌پیوستۀ بدترکیب شبیه بود. تازه‌وارد بودم. رمان کلت۴۵ مثلِ عبور و مرور بی‌سروصدایم در کوچه بود. رمان تذکره اندوهگینان شاید شبیه همان مُشت باشد. اما یادم نمی‌رود مُشت‌زدن هرگز به‌معنای قدرتمندبودن نیست.

اندوه بزرگسالی به‌جای مشت نوجوانی
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

تو گویی همذاتِ ژاندارکم

Stilke_Hermann_Anton_-_Joan_of_Arc's_Death_at_the_Stakeبر مقامِ قضاوت نشستن برای کسی که خود قضاوت می‌شود چندان عقل‌اندیشانه نیست. و گفتنِ جملهٔ آغازینِ این نوشته هم به خوش‌عاقبتی نزدیک نیست. با این همه چه باک که بگویم نسلِ نویسندگانِ هم‌سن و سال یا کمی بزرگتر از من بیش از آنکه فقرِ تکنیک یا فنِ داستان‌نویسی داشته باشد، حقارتِ معنا دارد. در جایگاهِ صادرکننده یا مفسّرِ ایدئولوژیِ فلان مکتب و بهمان حزب ننشسته‌ام. آنچه می‌گویم به‌شفافیتِ آفتابی که هر صبح در آسمانی صاف می‌دمد صادقانه و انسانی‌ست و از روی گرایش به هیچ مکتبی برنخاسته است.

کاری به نویسندگانِ یکی-دو دهه قبل ندارم. آن‌هایی که خود -هر چه بودند و به هر گروه که گرایش داشتند- در بازارِ روز مسخ شدند و تصور کردند اگر از جایی به بعد پیرهنِ آستین‌کوتاه و شلوارِ جین بپوشند و به جای تک‌کلمه، کتاب‌های‌شان را با جملاتِ بی‌معنا نامگذاری کنند پسندِ بازار می‌شوند. تو گویی شبیهِ آخوندهای دوزاری که تا دیدند «دست زیاد شده» فکر کردند هرچه وقیح‌تر سخن برانند و چون تلخک‌ها بر منبر ملعبه کنند مشتری‌مدارترند. نه، نه آن‌ها و نه این‌ها عاقبتی ندارند و من این را نه از روی نخوت که از تطابقِ سادهٔ شابلونِ تاریخ با احوالِ امروز می‌گویم. با این همه باکی‌ام نیست اگر چونان ژنده‌پوشی خودم را برسانم لا و لوی جشنِ بیکرانِ خوش‌پوش‌های کافه‌نشین و بگویم: از روشن‌فکری، از سر تا پای وجودِ غول‌های آغازگرِ داستان‌نویسی، جز کافه‌نشینی و سیگار به لب رساندن و با دلبرکانِ بزک‌کردهٔ کیف‌جاجیمی جیک تو جیک کردن چیزی نیاموختیم.

ما اخته شده‌ایم برادر و این اخته‌گی نه محصولِ سانسور است، نه آنکه کسی یا قدرتی در ازالهٔ بکارتِ روحِ عصیان‌گرمان دخیل بوده است. ما خودسوخته‌گانیم و همین‌جا خودزنی را ختم کنم بس است. داستان‌نویسانی که ما باشیم و داستانِ کوتاه‌مان می‌شود داستانِ مردی که با توالت فرنگیِ جدیدش در کشاکش است، جز نرینهٔ دخترکشِ خوش‌فیگورِ اینستاگرامی چیزی نیستیم. ما دردمندِ بی‌دردی شده‌ایم انگار. کجاست آن داستان‌نویسِ بی‌مهار که هر داستانش، هر سطرِ داستانش، هر کلمه‌اش دشنه‌ای یا سوزنی‌ست به این و آن؟ خوب بنویسی، کلمه بلد باشی اما داستانت فوقِ آخرش بشود داستانِ مردی که حتی خودت نمی‌دانی انگیزه‌اش، مقصودش و سرانجامش برای تن به خطر دادن و جان به مرگ سپردن چیست؟

لذتِ‌ نوشتن آن چیزی‌ست که هر داستان‌نویسی را به نوشتن و خواندن وامی‌دارد. خودخواهی نوشتن بخشی از وجودِ نویسنده است. اما نویسنده اگر زخم نزند، اگر خود زخمی نباشد، اگر خون نپاشد، اگر عصیان نکند، اگر در زمانه‌ای که زیست می‌کند نفرین و تخطئه و طرد نشود چه تفاوتی با دیگری دارد؟ اصلاً تو بگو من و تو از چه لذت می‌بریم؟ از ایمیلِ فلان مخاطب که قربان‌صدقهٔ خوشگلی‌مان می‌رود یا آن یکی که پای عکس‌های‌مان شست می‌نشاند؟ نویسنده‌ای که همهٔ تلاشش در غافلگیری مخاطب با کلماتِ نو یا کلماتِ کهنهٔ فراموش‌شده یا تکنیکِ افسون‌کننده باشد و «اندیشه» به اندازهٔ کفِ روی آب هم در داستانش نباشد، با حرّافانِ گوش‌درازپسند چه توفیری دارد؟ هر اندیشه‌ای که می‌خواهی داشته باش، غرب‌گرا باش، شرق‌گرا باش، اسلام‌گرا باش، مرگ‌گرا باش، شیطان‌گرا باش، ولی چیزی باش. لکم دینکم ولی دین. اگر نخواهی از درونت چیزی برون بریزی، پس چه می‌نویسی؟

من بر خود می‌پسندم آنچه را که شاید بسیاری نپسندند. می‌خوانم تیغ‌ها را به جانِ خود، به جانِ اندیشهٔ خود (اگر اندیشه‌ای باشد). می‌خوانم و تیغ به دست، از هر سو که زخمی برمی‌دارم، لبخندم، قدیس‌وار، به پهنایِ پوست و گوشتِ دریدهٔ جانم گشوده می‌شود و نایِ نو برای تیزتازی می‌یابم. تو گویی نرینه‌همذاتِ ژاندارکم و -با لذت- برای وهمِ خود می‌جنگم، ولی بگذار بجنگم… حتی اگر شده واهی.

امبرتو اکوی بزرگ می‌گوید خوشبختانه امروز برخلافِ گذشته که تصور می‌شد نویسنده باید با تعهد به حال و زمانه بنویسد و در پی تغییر چیزی باشد، می‌توان از سرِ عشقِ ناب نوشت (نقل به مضمون از «آنک نامِ گل»). با این دروغ‌گوی بزرگ و استادِ مسلّم نوشتن هم‌قولم، اما شاید تفسیرمان متفاوت باشد. تغییرِ جهان کارِ سیاست‌مدارهاست، آنچه داستان‌نویس را از دیگران متمایز می‌کند، منبعِ جهانی دیگر بودن است. پس عشقِ ناب، جز لذتِ عصیان‌گری در راهِ نقب زدن به دنیایی که خود خدایش هستم نیست؛ خواه پسند افتد، خواه ناپسند. و بادا که این عشقِ ناب پاینده باد.

تو گویی همذاتِ ژاندارکم
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

در حاشیهٔ گوش‌‌سپاری به «آهوی بختِ من گُزل»

summer reading

هر وقت برای کشتنِ یک داستان کمرِ همّت بستید، بی‌درنگ آن را بلند برای دیگران بخوانید. یا در حالِ خواندنش صدای‌تان را ضبط کنید و فایلِ صوتی را به دیگران عرضه کنید.

ساحتِ داستان ساحتِ کلمه است. جهانِ کلمات مثلِ کالبدی‌ست که تا روحِ اندیشه، تفکر و تک‌سواریِ خواننده در آن دمیده نشود حیات ندارد. کلماتی که می‌شنویم گذرا هستند. لحنِ خواننده و گوینده تصورات و گاه خیالات‌مان را ممکن است تسخیر یا هدایت کند. اما وقتی خود سراغِ کلمات می‌رویم، بر همه چیز مسلطیم. من همواره حس کرده‌ام وقتی کسی برایم چیزی می‌خواند کلمات در اختیارم نیستند. مدام هراسیده‌ام اشیا و اشخاصِ داستان از دستم بروند. همواره آن‌ها را معلق در هوا دیده‌ام و بر باورم ننشسته‌اند. ممکن است شما از چنین وضعی لذت ببرید، ولی بعید می‌دانم آن اثری که خواندنِ تن به تن دارد، شنیدنِ کلمات داشته باشد. حتی در شیوه‌های تربیتِ کودکِ کتابخوان تأکید بر همراهی کودک در خواندن است نه خواندنِ کتاب برای او.

آناکارنینایی که شما خوانده‌ای با آنی که من خوانده‌ام هزارها تفاوت دارد. هزارها تفاوت در حسی که به شخصیت‌ها داریم، در لحنی که برای شخصیت‌ها تصور کرده‌ایم و در رنگ و سوی آفتابی که هر صبحش تابیده است. وقتی پای واسطه به میان می‌آید، سرِ خر و موی دماغ می‌افتند وسطِ مواجههٔ تن به تنِ ما و کلمات.

تنظیمِ رادیویی ماجرایی جدا دارد. در آن‌جا متخصص و کاربلد می‌فهمد که باید کلمات را به آوا تبدیل کند. و جهانِ داستان را با دریچه‌ای متفاوت به روی مخاطب بگشاید.

داستان‌خوانیِ نویسنده برای دور نماندن از فهرستِ خبرها و ماندن در میانِ اذهان شاید مفید باشد، ولی ثمرِ مفید ندارد.

در حاشیهٔ گوش‌‌سپاری به «آهوی بختِ من گُزل»
امتیاز این مطلب