مخاطبان می‌گویند


  • اشتراک گذاری

دستنوشتۀ خالصانۀ جناب جهانگیر شرفی دربارۀ تذکره اندوهگینان

آقای جهانگیر شرفی از مخاطبانِ دقیق تذکرۀ اندوهگینان، لطف کرده است و چند خطی دربارۀ تذکرۀ اندوهگینان نوشته است. نوشته‌ای است خالصانه و بزرگوارانه که (موقتاً) فقط تصویرِ دست‌نوشته را در اینجا منتشر می‌کنم.

 

۱

 

۲

 

۳

 

۴

دستنوشتۀ خالصانۀ جناب جهانگیر شرفی دربارۀ تذکره اندوهگینان
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

عبدالله دا عقلینن ایستیردی تانییا، حیرانیدی

نویسنده خوب می‌بیندتوضیح: این متن را یکی از مخاطبانِ رمان تذکره اندوهگینان نوشته است. از او خواستم به زبانِ مادری‌اش حرفش را بزند. متنِ کوتاهِ فاطمه‌خانم، فارسی و ترکی‌ست.

شیخ بلحسن رو بیشتر دوست داشتم‏. شیخ الرئیس بیر لجباز آدامدیر. لجبازدا دِئمغ اولماز. ‏بوجور باشاتوشدوم کی آدام هرنَقَدر اورَیینن حقیقتی تانیسا اوقَدر آرامدی.

‏شیخ‌الرئیس بیرجور ایضطیرابی واریدی. ‏شاید چون عبدالله دا عقلینن ایستیردی تانییا، حیرانیدی؛ منیم تَکین. آما دَستانی یاری گویوبسوز اوجوردی؟ ‏کی اوزوموز ایدامه وِرَخ.

شاید چون عبدالله با عقلش می‌خواست بشناسه، حیران بود؛ مثل من. اما داستان رو کامل تموم نکردید این‌جوری نیست؟
‏چون با عبدالله همذات‌پنداری میکنم خودم باید نتیجه گیری کنم و حقیقت رو بشناسم.
خوندنش برام سخت بود ولی نه در اون حد. ‏بعضی بندها رو دوبار میخوندم ‏و بعدش میفهمیدم که بار اول با تمرکز نخوندم. ‏ولی لغات جدید زیادی یاد گرفتم
لذت بردم. خداقوت :]

عبدالله دا عقلینن ایستیردی تانییا، حیرانیدی
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

حاشیه‌ای بر رمان تذکره اندوهگینان | محمد ثقفی

مرور رمان تذکره اندوهگینان | محمد ثقفی در یادداشتی دقیق دربارۀ تازه‌ترین رمان حسام الدین مطهری نوشته است: 

مرور رمان تذکره اندوهگینان

شبی سرد و تاریک در بیابانی بی‌انتها، راه‌گم‌کرده و بی‌رمق گویی در «سیاهچالی بی‌حصار». مرگ نزدیک است و آخرین ذره‌های توان رو به پایان، اما تسلیم مرگ نمی‌شود، چرا که باید به جایی رفت. کجا؟ نمی‌دانیم. شاید بهتر است بگوییم تلاش برای تسلیم مرگ نشدن، دریدن اسب مرده‌ی خود و درون شکمش را پناهگاه سرما کردن و قلبش را به دندان کشیدن، حتی منظره‌ی خوفناک شغال و سگ نیمه‌جان که دندانشان در تن یکدیگر است. به سان حماسه‌های فردوسی که قهرمان مردمی در جدال با نیرویی کور و مهارناپذیر و پیش‌بینی‌نشدنی تلاشی مذبوحانه می‌کند و سرانجام تقدیر است که مسلط می‌شود.

این تصویرسازی تأثیرگذاری است که حسام‌الدین مطهری در ابتدای داستان «تذکره اندوهگینان» نقش می‌زند. گرچه عارفی خارکن، «عبدالله» افتاده در بیابان را نجات می‌دهد ولی تمام آن‌چه در داستان خواهید خواند در همین توصیف ابتدا خلاصه‌شده است: حرکت کردن نه از سر امید که از ترس استیلای ترسناک ناامیدی بر آخرین روزنه‌های دل، حرکتی که گرچه عبدالله تظاهر می‌کند امیدوارانه است ولی خواننده حس می‌کند که ناامیدی‌اش عمیق‌تر است، هرچند ظاهر متن سعی کند چیز دیگری وانمود کند.

تذکره اندوهگینان پس از رمان «کلت۴۵» و مجموعه داستان کوتاه «درخت به» آخرین داستانی‌ست که حسام منتشر کرده است. این داستان در قالب یک تذکره‌نویسی است. تذکره‌ای که در قرن چهارم نوشته شده، چند قرن بعد کسی نسخه را به دست آورده و مقدمه‌ای بر آن نوشته و در دهه شصت نویسنده و چند پژوهشگر خیالی ادبی آن را یافته اند و بعد از تصحیح منتشر کرده اند. ظاهرا دو نسخه متفاوت یکی موجز و با نثری فاخرتر و شبیه‌تر به تذکره‌های آن‌ ایام و دیگری تفصیل داستان با نثری رقیق‌شده‌تر. در جای‌جای متن اثر اعمال‌نظرها، سانسورها و حاشیه‌نویسی‌ها در طول قرون مانده است که هنرمندی حسام برای القای خط اصلی داستان است. این که صورت نوشتار چه‌قدر به نثر تذکره‌های آن‌قرون شبیه است را متخصصان باید بررسی کنند، ولی برای خواننده‌ای که سابقه خواندن تذکره‌ها و متون پارسی آن قرون را داشته باشد، نثر این داستان -مگر در بخش‌های محدود و واژگان خاص- باورپذیر و هماهنگ است:

«در آغاز نور بود و جز نور نبود. تا که غم پدید آمد. و من عبدالله بودم در حیرانی، به سفر شدم در حیرانی تا بیابم رازِ شادمانی. جان به لب آورده در سجنِ سیه‌روی دیوِ شب راه پیمودم. بگشتم و مرکب براندام و از ظلماتِ جهل به ظلماتِ دشت برسیدم. جان در هلاکت بود اگر مانده بودم، جان هلاک می‌شد اگر جوانمرد دستگیرم نمی‌شد.»

گرچه داستان به نثر قدیم است و در زمان قدیم می‌گذرد اما دغدغه‌اش بسیار جدید است، دغدغه‌ای محصول قرن معاصر: انسانِ تنها و ناامید، یک آنارشیست سرگشته. انسانی که ناامید می‌شود، اما نه برای این‌که امید را در عشق یا نحله‌ای عرفانی بیابد، ناامید می‌شود و ناامید می‌ماند، هرچند داستان به ظرافت با حواشی عارفانه و عاشقانه، داستان را در بافت قرون ماضی جای‌ دهد و با آن عبدالله داستان را به حرکتی وا دارد که در پایان داستان هم ادامه ‌یابد ولی نمی‌تواند ناخودآگاه عبدالله را پنهان کند: ناامیدی.

در اشعار فارسی شبیه این معنا زیاد دیده می‌شود. گرچه شاعر به امید و تحرک دعوت می‌کند و احتمالا خود نیز از استخدام عبارات چنین اراده داشته است ولی از پس کلمات گویی باطن سخنش که همان ناامیدی اصیل است برون می‌تراود:

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

وگر مراد نیابم به قصد وسع بکوشم

این به راه بادیه رفتن گویی از پیش معلوم است که به بادیه‌ای نمی‌رسد، اما شاعر نمی‌تواند هول ویران‌گر نشستن و در ناامیدی غرق شدن را تحمل کند، پس به راه می‌افتد. به راه ناکجا آباد.

شاید خیام کمی صریح‌تر سخن می‌گوید. اما در صراحت او نیز، جرئت تصریح به ناامیدی نیست:

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دل پر سودا را

می‌ نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

خیام زندگی در لحظه را پیشنهاد می‌دهد و شیرینی مستی و خوشی لحظات را. خوشی‌ای که به خوبی، رنج از ناپایداری و ناامیدی اصیل را نشان می‌دهد. این شراب اسباب خوشی نیست، تلخ است، تنها اسباب فراموشی است، خیام راه‌حل سعدی را که تلاش بی‌فایده است نپسندیده و به جای آن فراموشی را پیشنهاد می‌کند. فراموشی، چرا که از این غم غربت گریزی نیست.

ایران ناپایدار، عرصه‌ی تاخت‌وتاز قبایل و برآمدن و سرنگونی یکباره‌ی شاهان و دوره‌های متناوب استبداد و هرج‌ومرج ارمغانش برای مردمان یک غم عمیق بوده است: هیچ چیز پایدار نیست، هیچ خوبی و زیبایی و لذتی معلوم نیست که ناگهان به زشتی و رنج تبدیل نشود و امیدی به بهبود اوضاع نیست. برای ایرانی چاره‌ عرفان و شراب بوده است: فراموشی. اما عبداللهِ حسام متفاوت است.

داستان حسام عمیقا ایرانی است. نه صرفا چون در ایران می‌گذرد و به سبک تذکره‌نویسان قرون ماضی نوشته شده و نه تنها چون ابن‌سینا و ابوالحسن خرقانی در آن رفت‌و‌آمد کرده اند؛ ایرانی‌ست چون با غم‌غربت و حس ناامیدی ایرانی آغشته است، این غم در تمام داستان هست و گرچه پیرشراب‌خوار و ابن‌سینای حکیم و ابوالحسن خرقانی عارف و از همه مهم‌تر محبوبی فاطمه‌نام امید می‌پراکنند، اما این ناامیدی اصیل در باطن داستان استمرار می‌یابد. گویی عبدالله و راوی می‌خواهند داستان را به امید منتهی کنند اما داستان آن‌ها را لو می‌دهد و حقیقت را از پس ظاهرش نشان می‌دهد.

حسام در تراژدی کلت۴۵، نابودی زندگی را به دست سیاست و ایدئولوژی را نابودکننده‌ی روایت کرده بود. خانواده‌ای در سال‌های پایانی رژیم پهلوی که پدر و مادر عضو مجاهدین خلق هستند، پدر کشته می‌شود و مادر باردار دستگیر می‌شود و دختر و پسر در دو خانواده جدا و بی‌خبر از هم بزرگ می‌شوند. پس از انقلاب دختر درخانه‌ی تیمی مجاهدین با گلوله‌ی پسر که کمیته‌ای شده کشته می‌شود و پسر به دست مادرش که از زندان آزاد شده. پسر سرانجام به دست برادر کوچک نادیده‌اش کشته می‌شود. در پس‌زمینه‌ی این داستان نیز، همان حس غربت و ناامیدی ایرانی هراز چندی سرک می‌کشد. حسام سعی کرده بود با روایت اتفاقات پیش و پس از انقلاب و ماجرای مجاهدین خلق بستری مناسب برای ایده‌ی اصلی‌اش بیافریند اما این حواشی، دست و پایش را بسته بود و داستان را پایین کشیده بود.

برخلاف کلت۴۵ حسام دست خود را در تذکره اندوهگینان بازگذاشته است. پیشینه‌های فرهنگی و اجتماعی ایران بستری شده برای همان حس غربت ایرانی و از این جهت با سازگاری تمام به نتیجه مطلوب رسیده است: گویی عبدالله همان ایرانی ناامیدی است که در بستر حوادثی که همه می‌شناسیم درگیر این غم غربت شده است. آن ایرانی که در چنگال رزم‌جویان مستبد و خون‌ریز ایلاتی اسیر است. همان ایرانی که زاهدان و صوفیان عتابش می‌کنند و مسیر خود را راه نجات و باقی را گمراهی می‌دانند (همان حاشیه‌نویسانی که تذکره اندوهگینان را سانسور کرده اند و گاه بر سخنانش که وصف دل است با سلاح قرآن و حدیث تاخته اند)، عارفان اندوهش را مرکبی به سوی شادی و رستگاری می‌انگارند، حکیمان به تعقل دعوتش می‌کنند، شراب‌خواران که ناپایداری غم و شادی را می‌پذیرند و شراب فراموشی تجویز می‌کنند؛ در این میانه این غم غربت است که پابرجاست. عبدالله منزل‌به‌منزل می‌رود و – مثل شازده کوچولو که ساکنان سیاره‌های گوناگون را وصف می‌کرد- مردمان بلاد را وصف می‌کند، مردمانی متفاوت با اوصافی آشنا و ایرانی.

البته حسام گروه‌های شورشی و حکیمان را یک‌کاسه کرده است و ابن‌سینای او بیش از همان حکیم آشنای نابغه و سازگار با دربار، تبدیل به یک مسلمان انقلابی مانند ناصرخسرو یا عالمان اخوان‌الصفا شده است.

شاید تذکره اندوهگینان بیش از آن‌که قصدی سیاسی یا فرهنگی در پس داشته باشد، خود بی‌آلایش حسام باشد. نقل است که داستان «در سرزمین محکومان» کافکا با وجود این‌که تماما سیاسی شناخته شده است و به‌حق در این حوزه هم موفق بوده، تنها شرحی از احوال درونی کافکا در یک جلسه خواستگاری است، جلسه‌ای که با سخنان تند دیگران تحقیر و شکنجه می‌شده ولی نمی‌توانسته پاسخی بدهد. مسائل سیاست و اجتماع برساخته‌ی احساسات درونی تک‌تک‌ ماست و ذکر احوالات ساده‌ی درونی ما بهتر و باورپذیرتر از رویکردهای ایدئولوژیک، جامعه‌ی‌ را توصیف می‌کند. حسام در تذکره اندوهگینان از غم غربت‌اش می‌گوید و این‌چنین می‌تواند ایران و ایرانی را توصیف کند، اما در کلت۴۵ توصیف خود از تزاحم ایدئولوژیک نابودکننده‌ی زندگی را با خروج از دنیای درونش تا حدودی ابتر می‌گذارد.

حسام مانند داستان‌های پیشین‌اش هم در استخدام واژه‌های خیال‌انگیز توانمند است و هم در توصیف احوال درونی و اوضاع بیرونی. در بخش ابتدای داستان که شاید خلاصه‌ای از تمام داستان باشد حسام به خوبی حس ترس و تنهایی و ناامیدی را با توصیف عبدالله گم‌شده در بیابان منتقل می‌کند:

«دندانک مرده‌دم جان بی‌نایش را می‌کوفت. تار و پود رخت ناچیزش یکسر چون بلور یخ بر تن نحیفش چسبیده بود. رمقی نداشت دندان‌ها را به هم بفشارد و آرامشان کند. جنبش بی‌امان دندان و زنخدان هوف‌هوف باد بی‌رحم را رگه‌رگه می‌کرد. مهتاب با آسمان قهر بود و اختران را قوت روشنی‌بخشی نبود. هوا ابری بود، سیه‌فام و تر و پرشهوت. باد می‌توفید و آشقین و سوارش را می‌جنباند، گفتی شبحی بود که شریرانه پس می‌راندشان و پس می‌رفت و هولناک‌تر بازمی‌گشت.

تا پلک‌های ماسیده‌ی جوانک نرم روی هم می‌افتاد، به سیاهچاله‌ی کابوس فرومی‌غلطید. با ضرب‌لرز دندان‌ها از وهم به وحشت مجسم اندر می‌شد و رو به سیاهی بی‌انتها دیده می‌گشود. باد سرد به نیش زوزه‌ی شغالان جلا می‌داد. دسته‌ای شغال می‌خواند و فوجی از دیگرسو پاسخ می‌داد…

… رمقی نبود. به دل اندر نه امیدی و نه دعایی. اما غم بود: هین می‌زد که صدای قدم مرگ را هش دار. مرگ تنها می‌آمد، توشه‌ای نداشت، حتی برای بردن مرد مرکبی همراه نیاورده بود و حال نزار جوان او را از هر دست‌افزاری بی‌نیاز می‌داشت.»

او هم‌چنین می‌تواند به خوبی مفاهیم انتزاعی را در قالب کلماتی آسان و عباراتی اثرگذار بیان کند:

«عبدالله می‌خواست دست به میان سینه برد و با شکافتنش از غم درون رهایی یابد. به سینه اندرونش گاه کبوتری زخم به تن سر به گریبان می‌گریست و گاه درنده‌ای می‌غرید و بر قفس می‌کوفت.»

«مگر ما که هستیم؟ همه مرغانیم، به طمع دانه از آشیانه به در شدیم و نیافتیم. چون آهنگ خانه کردیم نیافتیم. پس به حیرت شدیم.»

«زیستنم جزغم نبود وآنچه همه گفتند خیال است و آنچه شنیدم خیال. هر صبح که بدمد تکرار است و هر لحظه تکرار اندوهی در جامه‌ای نو.»

«ایمانش آغوش نداشت، سپر و گرز داشت.»

«آسمان آبی، دریا بود و ابر موج‌موج بی‌خلل، روان بر بی‌نهایت متراکم پشت به پشت هم. گویی موج‌وار برخاسته بودند و ناگاه پرسیده بودند چرا؟ به کجا؟ و مبهوت بر جای مانده بودند.»

تذکره اندوهگینان داستانی صمیمی است، انگار داستان خود ماست، چرا که داستان ایران وایرانی‌ست، صادقانه و دوست‌داشتنی‌ست چون از دل برآمده و مانند دیگر آثار حسام نثری استوار و روان و شیرین دارد.

عبدالله داستان، «در بیابان تنهایی» است و « ایستاده بر دروازه دگرگونی‌». خود می‌گوید: «هر آنجا که به تردید رسیدی، در آستانه‌ی آغازی و چون پرسیدی در آغاز خواهی بود.» اما این آغاز اندوه است، اندوهی اصیل و آشنا که که پایانی ندارد: «رمقی نبود. به دل اندر نه امیدی و نه دعایی. اما غم بود.»

حاشیه‌ای بر رمان تذکره اندوهگینان | محمد ثقفی
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

ملیحه بیگی: کتابی برای قیام کردن

مزمزه کلماتاشاره: آنچه در ادامه می‌خوانید متنی‌ست که سرکار خانم ملیحه بیگی -کتابدار- برای معرفی «مزمزهٔ کلمات» در نشست کتابخوان (شهریور ۱۳۹۴) نگاشته و خوانده است.

معرفی من، کتاب “مزمزه کلمات” اثر حسام الدین مطهری است. کتابی با طعمی تلخ ولی حقیقی و ناب!

این کتاب را انتخاب کردم چون کلمات و جملاتش به دلم نشست. چون با طبع و روحیاتم سازگار است، چون این کتاب بدنبال تحول است، بدنبال تغییر. حس بلند شدن و قیام کردن را در آدم بوجود می آورد که تو هم، به سهم خودت، کاری باید  بکنی. گذشته از این، نویسنده توانسته است یک حس مشترک با خواننده ایجاد کند. نویسنده اطلاعاتی به تو می دهد که به خیلی از آنها واقفی ولی خوشحال میشوی که کسی با تو همدردی می کند و یا از زاویه دیگری که تو از آن غافل بودی به آنها نگاه می کند.

 

۱

هدف نویسنده ایجاد تغییر است برای بهبود فعالان کتاب و کتابخوانی. از ممیزان گرفته تا پدیدآورندگان و ناشران و کتابفروشان، مسئولین مملکتی و رسانه ها و در نهایت خود مردم. همه و همه مسئولیم که در آینده بزرگسالانی داشته باشیم تا حسرت گذشته بدون کتاب را نخورند.

نویسنده: دوست دارم پدر و مادرانی “حاشیه بر کتاب” و “مزمزه کلمات” را بخوانند و نگذارند فرزندشان حسرت بخورد. دوست دارم میراثی به جا گذاشته باشم که به آنها یادآوری کند زندگی بدون دل سپردن به دنیای کلمات، زندگی پر رنج و زجری خواهد بود.

شاید گوش شنوا و مرد عملی برای اجرای ایده هایش پیدا کند.

می­گوید ایده‌­هایی را مطرح می­کنم تا شاید اگر کسی زورش می­رسد، آنها را بدرستی پیاده کند.

 

۲

وقتی من این کتاب را خواندم دلایل بسیاری از کاستی و کمبودها در رابطه با خواندن برایم روشن شد. اینکه چرا جلسات نقد ما دلچسب و خوشایند نیست؟ چرا نمایشگاههای کتاب ما، مسابقات کتابخوانی ما و سیرهای مطالعاتی فرمایشی ما بازدهی ندارد؟ نشر دیجیتال ما چرا فعال نیست؟ چرا ممیزی ما مسئولیت قبول نمی کند؟ چرا مردم ما کتاب نمی خرند و کتابفروشی های ما بی رونق است؟ اصلا چرا کتاب بخوانیم؟ اگر کتاب خواندن حیاتی است؛ چه کتابی برای خواندن انتخاب کنیم، چطور آن را بخریم؟ (کتاب خریدن هم آداب دارد) کجا و چگونه آن را بخوانیم تا لذت ببریم؟ چرا نویسنده و مخاطب باید ارتباط مستقیم و دوسویه داشته باشند؟ آیا تلویزیون و سایر رسانه ها می توانند جایگزینی برای کتاب باشند؟ و آیا باید از هر وسیله ای استفاده کرد تا کتاب فقط فروش رود؟

۳

چیزهای جدیدتری نیز از خواندن این کتاب یاد گرفتم اینکه کتابها انرژی کسانی را که دوستشان دارند جذب می کنند، اینکه دست هر کسی که باشند بخشی از روح دوستدارشان در آنها باقی می ماند.

اینکه کتابخوانی مان با پایان کتاب تمام نمی شود؛ از پی آن فکر تازه می آید، ایده های جدید خلق می شود؛ اینکه همیشه به گونه ای کتاب را تبلیغ کنیم که حس کمال طلبی و ایده آل گرایی مخاطب را ارضا کند. از نویسنده یاد گرفتم که همه ما در مورد آینده روشن فرزندانمان مسئولیم. کودکان معصومی که از لذت کتابخوانی محروم مانده اند. کودکانی که تقریبا فراموش شده اند و در دنیای بازیهای اینترنتی و موبایل و تبلت گم شده اند. کودکانی که حس پرسشگری و تخیلشان را تصاویر تلویزیون و رایانه کور کرده است. نویسنده از ما می خواهد که بگذاریم کودکانمان در کودکی، کلمات را مزمزه کنند مثل غذایی که می خورند در سراسر بدنشان جریان یابد و جذب قسمتهای مختلف شود.  اینگونه رشد کنند و بزرگ شوند.

 

۴

نویسنده:”آنچنان حسرت می خورم که می خواهم زمان را به عقب برگردانم. دوباره کودکی باشم که مادرم برایم کتابهای خوب می خرد و می خواند. می خواهم دوباره خودم را به کتابهای کودکانه بسپارم. شاید… شاید فرصت از دست رفته جبران شود.

مزمزه کلمات یک کتاب انگیزشی است. کتابی است برای تغییر نگرشها. دنباله و کامل کننده “حاشیه بر کتاب”  که قبلا نویسنده نوشته است. مطمئنم که خیلی ها از خواندن این کتاب لذت می برند. حسام الدین مطهری ایده هایی را مطرح می کند برای همه کتابخوانان و کتاب نخوانان. اول از همه کتاب نخوانانی که دوست دارند کتابخوان شوند دوم کتابخوانانی که می خواهند از خواندنشان بیشتر لذت ببرند و سوم کتابخوانان حرفه ای که هنوز فوت کوزه گری را برای جذب مخاطب و کتابخوان کردن دیگران یاد نگرفته اند و به همه از بالا نگاه می کنند.

 

۵

شاید فرهنگ عمومی با چنین کتابهایی تغییر کند و کتابخوانی در ایران رنگ بگیرد و مردم ما کتابخوان، آگاه و صاحب اندیشه بار بیایند. این تغییر نگرش البته باید سریع اتفاق بیفتد. سریع پخش و به همه منتقل شود.  مثل همان کاری که ویروسها می کنند. ویژگی همه گیر بودن بسیار مهم است. کتابخوانی در ایران نیازمند چنین تحولی است. برای همین است که این کتاب ارزشمند است. به قول نویسنده اگر امروز حواسمان نباشد ممکن است فردا دیر شود.

ملیحه بیگی: کتابی برای قیام کردن
امتیاز این مطلب

  • اشتراک گذاری

بعد از هزینه کردن و خواندن پشیمان نشدم

آن‌چه می‌خوانید متنِ نظرِ یکی از مخاطبانِ کلت۴۵ است که برای حسام‌الدین مطهری ارسال شده است: حدود دو سه ماهِ پیش، رمان کلت ۴۵ و مجموعه داستان درخت به تان را خواندم.
بد نبودند. یعنی بعد از هزینه کردن، وقت گذاشتن و خواندنشان، پشیمانی سراغم نیامد. خصوصا در مورد کلت ۴۵.

در کلت ۴۵، بخش هایی بود که سر ذوقم می آورد و البته این بخش ها در درخت به کمتر بود. یعنی کلا با تک و تک داستان های درخت به ارتباط خوبی برقرار کردم.

خلاصه اینکه شاید اگر می خواستم در مورد این دو کتاب بنویسم، حرف های زیادی برای گفتن بود، اما فعلا چندان حوصله و دل و دماغش را ندارم؛ الا چند نکته ای که در ادامه می آورم. من منتقد خوب کتاب نیستم، این ها را اولا به رسم آشنایی با شما می نویسم و ثانیا اینکه کلا بازخورد دادن به یک نویسنده و خالق اثر را عادت خوبی می دانم و در ضمن، انرژی بخش.

  1. حجم کلت ۴۵ زیاد است. به عنوان یک خواننده این کتاب، به نظرم حجم باید حدود دو سوم همین مقدار می بود.
  2. دقت و اصرار زیاد بر شرح دقیق و خشک جزئیات و جملات، از قدرت برقراری ارتباط و سیال بودن نوشته کم می کرد. نوشته ی شما در جاهایی مثل یک میز با چهار گوشه ی تیز سمباده نخورده بود. انگار یک ذهن وسواسی که به مخاطب اطمینان ندارد، این توصیفات را نوشته بود. یک ذهن که نظم هندسی را بیشتر قبول دارد تا نظم طبیعی.
  3. بعضی وقت ها از عبارات و اصطلاحاتی استفاده کرده اید که مربوط به زمان وقوع داستان نیست. و به عبارتی، ادبیات شخصیت های آن موقع، چه در گفتگوی بیرونی و چه در گفتگوی درونی و ذهنی با خودشان، اینطور نیست. الآن دقیقا عبارات را یادم نیست، ولی فکر کنم مثلا در صفحه ۴۲ و ۶۶ داستان دو مورد از این دست بود.
  4. روابط علی و معلولی و نظام طبیعی زندگی و عادات آدم ها در بعضی جاها می لنگد و شاید داستان فقط به فرموده ی نویسنده پیش می رود. مثلا در جدا شدن مینو و صالح از هم در همان کودکی و …
  5. در مواردی هم با توجه به شرح شخصیت هایتان تا آن موقعِ داستان، رفتارهای بعدی آدم های داستانتان قابل باور نبود. مثلا فصلی که صالح در خانه ی حاج خدمتی بستری است و به هوش می آید و آن افکار در مورد جادو و … (دقیقا تعابیرش را یادم نیست) به ذهنش می آید و خلاصه چند صفحه ای به همین منوال می گذرد. حداقل توی کت من نرفت این افکار و واگویه های ذهنی برای صالحی که در فصل های قبل تعریف کرده بودید.
  6. با توجه به آشنایی قبلی با شما و نیز خواندن برخی مطالب و یادداشت های قبلی تان و همینطور توضیحاتتان در مراسم رونمایی، شما تلاش دارید که در طی این داستان به یک فرض و گزاره ذهنی تان مشروعین بدهید: همان مسئله سیاست و به هم زدن زندگی ها و این جور مسائل. به نظرم خواننده از نوشته ی شما خوشش می اید و تا اخر ادامه می دهد. اما در آخر به این نتیجه ی مورد نظر شما نمی رسد. و حتی شاید به برداشت و مطلوب و  واکنش عکس آن برسد. این یعنی اینکه شما از اثرتان شکست خورده اید؟!
  7. آن بخش هایی که داستان و  وقایع بعدی را زودتر و به صورت سربسته می گفتید، خوب بود. و شیوه ی روایت را دوست داشتم. مثلا یک مورد همان جملات ابتدایی فصل در شبی که مینو کشته شد.
  8. انتخاب موضوع هم که خیلی به جا و خوب بود. و فرم و پرداخت هم قابل قبول بود. (فرم خوب یک موضوع را به مضمون مورد نظر تبدیل می کند؛ بین موضوع و مضمون فرق قائل شده ام و مضمون را بیشتر محصول فرم می دانم و نه در کنار و موازات آن)
  9. فکر می کنم این کتاب خیلی به درد دبیرستانی ها بخورد. و آن را دوست داشته باشند. نمی دانم که آیا تلاشی کرده اید برای آشنایی این مخاطبان با کتاب و تبلیغ کتاب برایشان؟

حامد

بعد از هزینه کردن و خواندن پشیمان نشدم
امتیاز این مطلب