• اشتراک گذاری

عشق راستین و میوۀ خدای‌گونه‌ای به نام جاودانگی

پیش‌خوان: کمی پیش‌تر از این، مجالِ بیشتری برای خواندن و نوشتن و اندیشیدن داشتم. فلسفیدن‌های روزانه‌ام -تقریباً هر روز- روی کاغذ می‌آمد. همان موقع بود که چیزکی دربارۀ عشق نوشتم. بیکار بودم و وقتم اینطور می‌گذشت.
دنیاست و مسیرها و مقصدهایش. هر راهی انتخاب کنیم، ناخواسته از مقصدی دور می‌مانیم و منظره‌هایی را از دست می‌دهیم. همین‌که گرفتارِ کار شدم، دستم از کتاب و قلم دور ماند.
امشب خواستم آن متنِ قدیمی را بازبینی کنم و کمی بر آن بیفزایم؛ که این نوشته، بی‌شک مانیفستِ من است در زیستنم و عصارۀ وجودی هر آن چیزی‌ست که در قالبِ کتاب به‌نامم منتشر شده و خواهد شد.

عشق

غلیان جسم یا…؟

بگذار از عشق بگویم. این غلیانِ روح و جسم و جان را بسیاری می‌شناسند، بسیاری تجربه کرده‌اند و بسیاری گمان می‌کنند می‌شناسندش.

بسیاری غلیان «جسم» را عشق می‌پندارند. چون جسم‌شان به غلیان درآمد خود را عاشق می‌نامند. برخی دیگر هم بر عشق می‌تازند چون آن را غلیان جسم می‌دانند. چه‌آنکه نیچه در زبانِ زرتشت خطاب به شاگردانش (طالبانِ حقیقت و جویندگانِ خداخصلتی) می‌گوید: «آنچه شما عشق می‌نامید، دیوانگی‌هایی‌ست کوتاه و زناشویی‌تان حماقتی‌ست دراز، پایان‌بخشِ این دیوانگی‌های کوتاه!
عشقِ شما به زن و عشقِ زن به مرد، ای کاش همدردی با خدایانِ دردکش و پنهان بود! اما از همه بیش کششِ دو حیوان است به هم!»

اما عشقِ راستین ریشه در «جان» دارد. آیا اگر غریزه نبود، عشقی وجود داشت؟ نه. اما اگر «جان راستین» نبود غریزه چه می‌کرد؟ غریزه بسیاری از مردم را به ناکردنی‌ها دعوت می‌کند. عشق پُرهزینه است و غریزه گرسنه‌طمع‌کاری سیری‌ناپذیر است. آسودگی می‌طلبد نه رنج. کیشش اندوختن و تصاحب است نه بخشیدن و رشددادن.

 

فرزندِ جان

عشقِ راستین ریشه در جان دارد. سبز می‌شود و در تن و روح شاخ و برگ می‌گستراند. «عشق مشعلی‌ست که می‌باید روشنگرِ راه‌های بالاترتان باشد.»

و اما اکنون بگذار از جاودانی عشق بگویم.

بسیاری می‌گویند «عشق میرا است». من آنان را سرزنش نمی‌کنم، چرا که هرگز «بخشیدن» را آنگونه که باید تمنا نکرده‌اند.
آیا بخشیدن یعنی پا بر خود نهادن و شرافت و غرور خود را شکستن؟ اگر چنین باشد، اگر بخشیدن چنین باشد، پس چیزی‌ست ضدبشر. اما نه، «بخشیدن» این نیست.

آیا بخشیدن پیامبری‌ست؟ آیا عاشق خود را مصروف معشوقه می‌کند تا او را راه بنمایاند؟ نه، عاشق خود طالبِ راه است. عاشق انسانی‌ست در طلب، پس نمی‌تواند پیامبر باشد.

آیا بخشیدنِ عاشق هم‌جنسِ بخشیدنِ توانگران است به مسکینان؟ نه، عاشق هرگز به‌تمنای فرودست نمی‌رود. عاشق مشتاقِ فراروی خود است و تمنای اوجِ محبوبش را دارد. «باید به فرا و ورای خویش عشق ورزید! پس، نخست عشق‌ورزیدن را بیاموزید. و بهرِ این می‌باید جامِ تلخِ عشق‌تان را بنوشید.»

 

عاشق ضعیف و مسکین است؟

عاشق چیست؟ عاشقِ راستین که ریشۀ عشق در جان دارد کیست؟ عاشق، طالبِ جاودانگی‌ست. «تشنگیِ آفریننده؛ خدنگی و اشتیاقی به ابَرانسان: هان، برادر! این است خواستِ تو از زناشویی؟ مقدس باد چنین خواست و چنین زناشویی.»

آنچه من از «تشنگی آفریننده» در بیان نیچه فهم می‌کنم، بی‌ارتباط به وجه خداگونِ آدمی‌زاده نیست.

بگذار از «جاودانگی» بگویم. وجه خداگونِ آدمی به جاودانگی مایل و مشتاق است. فرزند می‌آورد و مال می‌اندوزد و می‌خورد و مرگ را از یاد می‌برد و فرزند را می‌پروراند و به فرزندِ فرزند دل می‌بندند و اینگونه غریزۀ جاودانگی را ارضاء می‌کند. اما به‌قولِ نیچه «می‌باید برتر و فراتر از خویش بنا کنی. اما نخست خود می‌باید بنا کرده شوی؛ با تن و روانی سازوار.» پس، عشق با مسکینی و تهی‌انبان بودن سازگار نیست. عاشق باید در مسیرِ غنی‌شدن پیش رفته باشد و راهگذارِ جادۀ اندوهِ حقیقت باشد و استوار در راهِ ژرف‌نگری و انسانیت قدم بزند تا شایستۀ عشق باشد.

«وای ازین جفت‌شدنِ مسکینیِ روان! وای از این جفت‌شدنِ پلیدیِ روان! وای از این جفت‌شدنِ آسودگیِ نکبت‌بار!»

 

جاودانگی و عشق در هنرمند

اما در هنرمند زنده‌داشتِ جاودانگی صورتِ دیگری می‌یابد، صورتی خداگونه‌تر: خلق. هنرمند می‌آفریند تا جاودان باشد. مدام می‌هراسد از اینکه بمیرد و چیزی خلق نکرده باشد و چیزی به جای نگذاشته باشد.جاودانگی او بر اسبِ هراس می‌تازد و این اسبِ نااستوار چه بسیار سوارش را می‌لرزاند. چنین است که هنرمند آرامش را درنمی‌یابد و چون پادشاهان که هر شب کابوسِ سرنگونی می‌بینند، در تشویش است: نیافریدم و مرگ نزدیک است….

هنرمند می‌ترسد و اثر می‌سازد. و عامی می‌ترسد و فرزند می‌زاید. حکایت، حکایتِ تنهایی بشر است بر این سیاره، در این جهان. حکایت، حکایتِ غربت است: آدمی در این جهان غریب است و منزلگاهِ او جای دیگر است.

و اما عاشق. جاودانگیِ هنرمندِ عاشق در چیست؟ او کدام مرکب را برای جاودانگی‌اش برگزیده است؟ هنرمندِ عاشق، آن طالبِ حقیقت (و نه سوداگرِ شهوت و حریصِ شهرت) تمنای آفرینشی ژرف‌تر دارد. «من خواستِ دو تنی را زناشویی می‌خوانم که کسی را می‌آفرینند، از آفرینندگانِ خود بیش. آنچه من زناشویی می‌خوانم احترامِ این دو تن است به یکدیگر در مقامِ خواستارانِ چنین خواست. نه تنها چون خودی را، که برتر از خودی را می‌باید فراآوری.»

 

جاودانگی هنرمندِ عاشق در چیست؟

پاسخ این است: «بخشیدن». کدام بخشیدن؟ بخشیدنِ جسم، روح و جان. عاشق نخست جسمش را می‌بخشد، آنگاه که آن را مصروفِ معشوقه می‌دارد: تن به کار می‌سپرد تا معشوقه را هدیه‌ای ببخشد و از جسمش می‌کاهد. سپس روح از او جدا می‌شود و از آنِ معشوقه می‌شود: ایمان می‌آورد، باورمند می‌شود. ناگاه چنان طبعی لطیف می‌یابد که می‌گرید. در آخر او «جان» می‌بخشد. جان همان «خرد» است. خرد، هم‌خیالی را به «هم‌فکری» ارتقا می‌دهد. خرد، دلشوره و نگرانی را که محصولِ بخشیدنِ روح است به «دویدن برای پروازدادن محبوب» تبدیل می‌کند. و همۀ این‌ها ناممکن است مگر بخشیدنِ جریانی تپنده در دو سو باشد.

مردمی را دیده‌ای که بر ماشینِ پرواز سوارند؟ در آستانۀ دره‌ای امن می‌دوند، می‌دوند، می‌دوند و ناگهان ماشینِ بال‌دارشان بر باد سوار می‌شود. عاشقِ «خردبخشیده» برای معشوق چنین می‌کند.

 

زوالِ عشق

من عشق را خوب می‌شناسم. برخی می‌گویند عشق نه جاودان است. آن را میرا می‌خوانند و قاتلش را «زمان» می‌دانند. می‌گویند: «فارغ می‌شوی و باز عاشق.» بگذار بگویم من آنان را سرزنش می‌کنم، من آنان را بسیار سرزنش می‌کنم. آدمی یک روح، یک جسم و یک جان دارد. با یک جسم می‌توان با بسیاری هم‌خواب شد، اما آنچه از جسم می‌کاهی، آن کاسته‌شده، مصروفِ چه شده است؟ و یک روح: چگونه می‌توان روح را چند بخش کرد؟ و جان را چه؟

جاودانگیِ عاشق در «بخشیدن» است. زایایی عشق در صرف غریزه و روح و جان است. عاشق می‌بخشد تا جاودانه شود. آیا او جاودانگی را در این می‌بیند که خود را به معشوقه بخشیده و پس از مرگ، هنوز در کالبدی زنده خواهد بود؟ نه. این سخیف‌ترین انگاره است. عاشقِ راستین دریافته است «بخشیدنِ خود» رسالتِ آدمی‌ست و آدمی به جهان نیامد مگر برای مصروف داشتنِ خود به پای حقیقت. پس می‌باید جز به حقیقت عاشق نشد. هُشدار که بسیاری «دروغِ آراسته‌ای به چنگ آورد و آن را زناشویی خود می‌نامد!»

عاشق خود را مصروفِ محبوب می‌کند تا او در اوج باشد، تا او نیز «بخشنده» باشد؛ بخشندۀ علم، بخشندۀ سعادت، بخشندۀ شیرین‌جانی، بخشندۀ نورِ خدا به مردم تا این‌چنین «آفریده‌ای نو و فراتر» پدید آید.

این است جاودانگی.

 

وصال

وصال با این میل چه می‌کند؟ وصال را کُشندۀ عشق می‌دانند. من وصال را دگرگون‌کننده‌ای می‌دانم که عشق را به دوست داشتن بدل می‌کند. در این دگردیسی، «تعهد»، «اعتماد»، «همراهی» و«هم‌فردایی» قوام‌بخش و زایش‌گرِ مداومِ همان جاودانگی‌اند. این بار و در وصال، جاودانگی نه در یک تَن، که در تعاملی دوسویه قدم‌به‌قدم پیش خواهد رفت.

وصال، قوام‌بخشِ حرکتِ آدمی به‌سوی کمال (ابرانسان) است. وصال، مجالی‌ست برای ساختن و اگر زن و شوهر هنرمند باشند و خودساخته، از کسالت و تکرار به‌دور خواهند بود. در مسیرِ حقیقتِ انسانی پیش‌تر می‌روند و منظره‌هایی نو و پرتگاه‌هایی صعب‌تر می‌بینند و در این حال چه جای کسالت و تکرار؟ بالِ فراتر رفتنِ یکدیگر می‌شوند و اوجِ بیشتر خواهند گرفت و در این حال، چه جای دل بریدن از هم؟

چنین است جاودانگی بشر؛ میوۀ عشقِ راستین.

عشق راستین و میوۀ خدای‌گونه‌ای به نام جاودانگی
امتیاز این مطلب

Print Friendly, PDF & Email

نوشته‌های مرتبط